تبليغاتX
خاطرات لیدی تا رستاخیز
روح من، از ردای رضايتي كه جامعه برايش دوخته خسته شده...

یک گام به سویت می آیم...بلند...می خواهم شبی که در چشمانت شعله می کشد را در آغوش بگیرم...و لبخند بزنم به تصویر دختری که در اشک خانه ات می خندد...حسّ ِ عجیبی دارد این لحظه ها... و ندرت شرینی هم...لحظه هایی که من حسادتم را پشت چشم هایت دار می زنم...و تنها همان لحظه هاست که دوست دارم،آن دختر،همیشه،همان جا باشد...انگار که از اول همان جا بوده...از هزار سال قبل تا...و آن قدر نزدیک به توست که  اگر اراده کنم، می توانم اشک چشمانش را روی گونه هایم بنوشم...دختر چشم های تو با من متفاوت است...و من شیفته ی این تفاوتم که او را برای تو شیرین کرده است...می بینی؟ دختر چشم های تو را دوست دارم...چون تو آن قدر می خواهیش که در چشمت جای داده ایش... و این قلب مرا آرام می کند...می خواهم ببینم که سرش را می گذارد روی شانه های تو...با چشم های بسته...و تو گیسوانش را شانه می کنی...

در را ببند...نگذار نور مزاحم عشق بازی او در چشمت شود...بیشتر می خواهمش... بیشتر             می خواهمت...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:37 | لینک  | 

برای غیبت یک ساله ات چه بهانه ای در دلم بتراشم؟

که تو آزادی یا در بند...

خیس بارانی یا خشک خاک...

زنده ای یا...

جمله ی کهنه ایست از یک شاگرد قدیمی برای استادش  که مدام در دل تکرار میکند:

همیشه ممکن است او بیاید....

 

یکی گفت:برگ های خسته از درخت می ریزند...پاییز تنها بهانه ایست...

 

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:28 | لینک  | 

از خانه دور شده ام و می خواهم دور تر هم شوم...گم شده ام و گم تر هم خواهم شد...دور و گم از دیوارهایی که قفس قلبم شده اند و هیچ کس نخواهد فهمید،چه رنج عظیمی،آجر ِ دیوارهایش شده بود...این همه سال های نه چندان بلند را تا امروز،هر صبح که صبح به خیر می گفتم،گمان نمی کردم که کاسه ی زندگی و خستگی ام یک روز مثل امروز این همه مالامال شده باشد....

مادر...دستمال اشک هایم را می دهی؟ و برایم دعا می کنی؟یکی از همین غروب های پاییزی اشک ها و درد هایم را برای همیشه قورت بدهد...می خواهم...تمام شوم...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 17:24 | لینک  | 

آه

بگذار خیال کنم

عاشقم

و به سادگی ،قلب را،بچسبانم روی سینه هایت...و لب را که به طاقچه نگاهت دوخته شده،به سایه های چشمانت...و بست بنشینم...ته کوچه هایی که بوی معجزه می دهند و همیشه در خم آخرشان...خانه هایی است که دیوارهایش...یاس های سفید دارند و محبوبه های شب...و کنار درهایشان ،سکوهایی است...تکیه گاه...برای تن های خسته ای که میخواهند بمیرند...از تب...و در تب...

 

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:11 | لینک  | 

بعضی وقتک ها هست که...خیال می کنم دنیا حرف تازه ای برای عشق ندارد و پشت همه ی حرف های گذشته را خدا یک نقطه ی بزرگ گذاشته...و با خط نستعلیق نوشته:پایان...شاید هم یک The end سینمایی پایان عاشقانه های دنیا باشد...ولی بعد که تو را می بینم و نگاه تشنه ی خودم را و نگاه بی تاب خودت را...درک میکنم که سخت اشتباه کرده بودم...خدا نقطه را گذاشت ولی در پایان شک داشت...کمی پایین تر جایی است که می توان یک پاراگراف جدید را شروع کرد...شاید آن بند...آخر حرف های عاشقانه ی دنیا باشد.
و...تنم حسی را کم دارد...هُرم و لطافتی که از نوازش تو رگ هایم را داغ می کند و گونه هایم را نیز و نگاهم را هم...گرمای نگاهم را که دیده ای نه...؟وقتی که روشنش می کنی و...
آن حس لطیف تا چشم می بندم، می آید سراغم... روی پوست نازک کمرم راه می رود و من چشم هایم را باز می کنم،تا دست هایت بایستند ...تا چشم هایم را ببینی...چشم هایی که دوستشان داری...

عاشقانه های دنیا هیچ وقت تمام نمی شوند...

بعدا نوشت:آنای عزیز...با این نوشته ات...کیف کردم.

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 0:49 | لینک  | 

ذرّه ای درد را می شکافم
در کالبد پوسیده ی موقتش
که فعل های پوچ لذت
 صرف می کنند
و واژگانی تهی تر بخش...
دور،دور ِ باطل لحظه هاست.
از هیجان این فهم ِغریب
اوج خواهم گرفت:
 خواب مرگ
شیرینی بیداری ها ست.

مهر۸۸

پی نوشت:استاد...من زود بود پیامبر شوم.چشمه های وحی خشکیده...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 0:53 | لینک  | 

این صدای باد میان کوچه ها و رقص برگ ها در زمین و هوا،مور مورم می کند.یک حسی مثل حس آخر دنیا...نفس کشیدن در هوای آخر به هوای آخر...مخصوصا اگر سکوت هم تو را در بر گرفته باشد...رستاخیز...سردم می شود و بیشتر در خودم می پیچم و به عابرهایی که از روبه رو می آیند یا از کنارم رد می شوند نگاه می کنم... هوا که گرفته تر می شود...سرعت ها زیاد تر می شود و آرزویی در دلم قوی تر:کاش می شد همه ی دنیا را با هم آشتی داد...اگر همه قلب هایی صاف داشتند...صفای قلب داشتند...لبخندی بزرگ روی لب و از آن بزرگتر در دل داشتند...اگر همه یک روی ظاهر و باطن داشتند...اگر...دنیای همه ی غریبه ها را رها می کنم.می چسبم به دنیای همه هایی که همین نزدیکی هایم زندگی می کنند...مجازی و حقیقی...دوستی های به هم ریخته...کینه ها و حسادت های بی معنی و نا مفهوم...خصومت ها ی آشکار و نهان...بی دلیل یا با دلیل...دلم می گیرد...
اولین قطره که روی پیشانی و گونه هایم سر می خورد، به آسمان نگاه می کنم...
اگر امروز روز آخر باشد...

بعدنوشت:امروز از لحاظ عددی روز خاصی بود...8/8/88 از لحاظ حسی هم روز غمگینی بود...میشه گفت بازم خاص بود... چنین روز خاصی در تمام عمرمان شاید فقط یک بار دیگر تکرار شود...تازه شاید...شاید هم بیشتر تکرار شد...دلم می خواهد در آن روز دور که شاید فرصت درکش را پیدا کنیم یعنی11 سال و 1 ماه و 1 روز دیگر...اگر تو زندگیت بودم،تو خاطراتت یادم کنی...حتی اگر زنده نبودم...نمیدونم چرا این قدر غمگینم...چرا دوست دارم گریه کنم...چرا صورتم خیسه؟نسیم...تو این حالی که در من هست رو درک می کنی...نه؟شایدم جمعه ایست مثل جمعه های دیگه...فقط آسمانش گرفته تره...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:21 | لینک  | 

چشم های من
پشت پلک های یک جذامیست
همنشین ابهام زرد یک زخم
که مسموم می کند
چاه اشک هایم را
تا کور شوم در پی هر بارقه
از نور...
جبران درد های پیرم باش
و لبخند شفایت را پهن کن
به گرمی
روی زخم هایم
شاید شکوفه ای بروید
در منتهای نرمی
از دل
و روشنی
 میهمان این خانه شود...
تا آن لحظه
آفتاب زبان من است.

مهر ۸۸

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 21:43 | لینک 

بعضی وقت ها فکر می کنم باید بی خیال فرانچسکو شوم...باید واگذار کنمش به خود...این بعضی وقت ها همان وقت هاییست که دلم برایش تنگ تر شده و کنارم نیست و نگرانم که...بی خیال...یعنی فرهاد هم بعضی وقت ها به دلش می آمد شیرین را رها کند و از شدت رنجی که از دوست داشتن می بُرد ،شیرین را به خسرو واگذارد و یک بار برای همیشه از این رنج ِ افزون کناره بگیرد و به جایش خیال شیرین را بی هیچ رنج اضافه،مقدّس شمارد؟ یا فرهاد هم به عشوه های بی وقت شیرین که ساحرانه  نثارش کرد برای هزارمین بار پیاپی دل داد؟عاشقانه تر،صادقانه تر و بی مهاباتر و شجاع تر،ماند تا ...
فرانچسکو را نباید دوست داشت.باید او را پرستید به سان رب النوع های عشق وکمال...این گونه است که دیگر رنج نخواهم کشید...خدایان صاحبان دل های بی شمارند و همواره در پناهِ ستایش و عشق ورزی مدام...
آری...من دوستش دارم. اما مربوطم نیست که شب ها می رود خیابان های پاریس گشت می زند و با زن های خوش پوش خیابان شانزه لیزه قهوه می خورد و می خندد و در باب هنر سخن می راند ، می رقصد و با فندکی که ندارد سیگار بانوان زیبا روی خوشبخت را روشن می کند و دست می گذارد روی بازوهای عریان نقاشی شده شان ویا با تحسین زل می زند به چشم های سیاه و سبزشان... یا کف می زند برای فلسفه هایی که زیر گیس های شینیون شده شان پنهان کرده اند و...قهوه می خورد...چون چای دوست ندارد و قهوه های فرانسوی معروف است...آری...به من دخلی ندارد...چرا باید در موطنش  بماند...شاید غروب های رُم را دوست ندارد و پاریس شب های قشنگ تری به او هدیه می دهد...
ولی از من بخواهی بپرسی غروب ها و شب های تهران را با هیچ شبی در دنیا عوض نمی کنم،حتی با آسمان لاجوردی مسکو که این قدر دوستش دارم و نگاه و خنده های فرانچسکو را نیز با نگاه و خنده های هیچ مردی...
از من بپرسی برایم دلچسب تر است در خیابان ولیعصر با لبخندی محزون و ناپایدار، با دلهره ای از جدایی در دل پیاده باشم و پایم به میدان سرخ هم نرسد ولی فرانچسکو کنارم باشد و دست هایم در دست های گرمش و دلم به بودن و آمَدَنش گرم...اگر طلب کند حاضرم هیچ وقت چای ننوشم و کیلومترها در پناهش راه بروم،با کفش هایی که پایم را می آزارد و پا به پایش قهوه های تلخ بی شکر نوش کنم...چون او پیاده روی را دوست دارد و قهوه را هم...یادت باشد...دلچسب تر است فقط اگر او باشد.
عجیب است که پیش چشم عاشق من، انگار طعم ِقهوه هم آشنا تر است از من به او...در آستان چشم من،دخترکان پاریسی رنگشان پریده و قهوه های تلخ سیاه تر شده اند...
سرم گیج می رود.من در توهم خام یک حسادت لطیف عاصی شده ام.ساختمان پیش رویم تئاتر ِشهر است و اینجا قلب ِتهران...و فرسخ ها فاصله دارم تا آسمانی که زیر طاق نمای آبی اش، فرانچسکو قهوه می نوشد و تنها پشت میزی نشسته...با همان لبخند ساده ای که همیشه دوست می دارم.
نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 15:8 | لینک  | 

این خاک ِ دل من است...می بینی مادر؟ هنوز سرد نشده...تازه  است و ناله های معاشقه اش در تمام عالم پیچیده...معاشقه؟...آری...تعجب نکن...من دوست ندارم عشق را با ع.ش.ق تعدیل کنم و با جوهر سیاه،دیوار های دل را سیاه کنم و بر سر قبری سوگواری کنم که هنوز مرا نبلعیده است.
...من دوست دارم در یک عصر دلپذیر شال سرخابی به سر کنم و بنشینم در زمینه ی این تصویر زیبا از بهشتی که ما را در بر گرفته و بگذارم او دست در مویم ببرد وشالم را به باد دهد تا وقتی که باد وزید،زیر وزش گیسویم به او لبخند بزنم و با زندگی وداع کنم...
آه مادر...عجیب است که در میان این همه گریز و فرار از مدرسه، هنوز که هنوز است میان این برزخ ایستاده ام...یک پایم در گِل ِ گذشته مانده و پای دیگرم در ماسه های روان ِتجدّد...من به شیوه ای جدید از تو و مادرت به عشق رسیده ام...عشقی که دیگرش ع.ش.ق نخواهم نوشت...فریاد می زنمش...رها می شوم...و پرواز خواهم کرد...اما...در شگفتم از ماسه های روان... آری همان ماسه هایی که دوست ندارم به پیاده روی اش بروم...همان ها که برای عشق محدودیت و مسئولیت می تراشند و نمی تراشند.هنوز یاد نگرفته ام به شیوه ای مدرن عشق بورزم...آن شیوه ای که حسادت نکنم و قواعد عجیب و غریب و نو ظهوری را رعایت کنم که اگر فرهاد و خسرو آن ها را می فهمیدند،لبخند تلخی حواله ی لب هایشان می کردند و آه می کشیدند...شاید هیچ گاه یاد نگیرم...مهم نیست مادر...مهم این است که ادراک میانه ام سبک زندگی من است و...
بی خیال....سخن باید کوتاه شود.
من خوابم می آید وبسیار خمار آن آغوشم که بوی بهشت می دهد و....هم آغوشی  با حسرتش هم شیرین است.

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:45 | لینک  | 

دست به چانه ام...و پشت پنجره ام به خواب رفته ام... در انتظار اولین برفی که پشت بام خانه ات را سفید کند و شمشادهای رو به رویش را هم...و جاده  و کوچه ها و درختان را...و تو بیایی...سلّانه سلّانه از در بیرون...نگاهی به پنجره کنی و تند تند برف ها را پارو کنی و جاده ای درست کنی...بین خانه هایمان تا آن درخت...و بعد پارویت را بیاندازی پشت خانه و بدوی تا برسی، بر سر قراری که با من داری...زیر آن درختی که حالا لخت و سفید زیر برف ها از ما خجالت دارد...
می خواهم ببینمت...زیر درخت ایستاده ای و دست هایت را هااا می کنی و به پنجره ام نگاه....و بعد که نگاه تو را دیدم...بلند شوم...و تندتراز تو قدم هایم را بدوانم به سوی پله ها وبه سوی در و جاده و درخت و تو....و تو را آخر از همه در آغوش بکشم...
دیر است...دیر شده...بگذار بیدار شوم و دست از زیر چانه بردارم،که هنوز پاییز است و جشن برگ ریزان...نه برفی آمده و نه بارانی...
قرارپاییزی ما باشد برای کمی بعد...در بیداری...زیر برگ ریزان همان درختی که دوستش داری.همانی که  دوستش دارم...همانی که بین خانه های ماست و دور از خانه های ما...همانی که مثل دوستی ما همیشه بهار نیست ولی بهار را،بسیار تجربه کرده...بگذار بیدار شوم که تا زمستان راه زیادی باقیست و...
هنوز پنجره ام به سوی پنجره ات باز نشده...و جاده ای میان خانه هایمان...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 14:53 | لینک  | 

در زمان حال زندگی کن و هر لحظه ی زندگی را کامل کن...
هر لحظه ی زندگی موقعیتی تازه برای ابراز خلاقیت است و به جای آن که پایان کار باشد،
نقطه ی شروع فعالیتی تازه به حساب می آید.
این ها جملات کارل راجرز نظریه پرداز محبوب منه...
سال پیش که برای ارشد می خواندم،این جملات را روی یک کاغذ بزرگ نوشته بودم و هر باری که احساس خستگی یا کسالت یا نا امیدی می کردم،یک نگاه به این کاغذ می کردم و با خواندن این جملات روحیه ی تازه ای در من دمیده می شد.باور کنید ناگهان خواب از سرم می پرید.وبه یاد می آوردم که تغییر فردای من بسته به تصمیم و اندیشه ی همین حالای من است.
حالا دوباره شروع کرده ام.
از دیروز.یعنی جمعه...
اول یک سر رسید نو لیست فعالیت هایی که باید انجام بدهم را نوشتم. کتا ب های جدیدی که باید تهیه کنم(چون منابع قبلی را از برم)...تمرین ها  و حتی تفریحاتم را...ساعت خواب و بیداری...تصمیم گرفته ام سحر خیز شوم.چیزی که سال گذشته نبودم و ساعت 9 صبح تازه با تشریفات از خواب بلند می شدم.تصمیم گرفته ام زود بخوابم(ساعت1 شب و البته امشب دیر شد تا این اطلاعیه رو نوشتم)
در صفحه ی بعد رتبه ی سال گذشته و سال قبل ترم را نوشتم... لازم نبود زیاد فکر کنم.وقتی از رتبه ی 5000 با 4 ماه نصفه و نیمه درس خواندن تبدیل به رتبه ی 3 رقمی می شوی،مسلما کار آسان تری برای امسال داری...یک انگیزه می خواهد و تلاشی به مراتب بیشتراز تلاش سال گذشته ات...چون قصد داری امسال واقعا موفق به معنای واقعی باشی...اگر سال گذشته دقیقا نمیدانستم چه رتبه ای را می خواهم کسب کنم،ولی امسال مطمئنم رتبه ی زیر 20 و حتی تک رقمی باید بیاورم. کلاس زبان و آمار و روش تحقیق جهاد دانشگاهی هم ثبت نام کردم.فکر کنم به زودی کلاس ها شروع شه.سال گذشته کلاس نرفته بودم(کلاس پیش کش حتی یک کتاب تست را هم نگاه نکرده بودم) ولی حالا احساس می کنم برای بهتر نتیجه گرفتن بد نیست آدم یک مقدار هزینه کنه.من که کل دوران تحصیل مدرسه و دانشگاه یک ریال هم پول خرج نکردم.ولی این دیگه مربوط به آینده ام میشود و در واقع هزینه ایست که برخواهد گشت.پس بهتره دل رو به دریا زد.
صفحه ی بعد این برنامه ها، هم این جمله ها را نوشته ام.و می خواهم در یک مقوای بزرگ هم بنویسم،تا همیشه پیش چشمم باشد...همین ها را که:
هیچ وقت دیر نیست و...همین حالا می تواند لحظه ی تغییر آینده ام باشد.
خلاصش رفقا:
کمتر میام نت...ولی میام...نمیخوام مثل سال گذشته کلا نت رو تعطیل کنم و بعد از 2 ماه خسته شم و حرف ها و صدای دلم روی همدیگه بریزند،اون قدر که من خجالت بکشم بیام تو وبلاگم دو کلام  آپ کنم (به خاطر مزخرفاتی که در مورد تعطیل کردن نت و این حرفا زده بودم)در نتیجه مجبور شم یک وبلاگ دیگه واسه حرف های تلمبار شدم بسازم(همون بلایی که سر وبلاگ قبلیم اومد و الان هم متروک افتاده یک گوشه)
البته بگم که اتفاق سال گذشته برام عالی بود...چون منجر به ساخت این وب شد که از هر لحاظ خود واقعی منه .بدون تعدیل و ملاحظات عوامانه...اینجا رو دوست دارم.هم اینجا و هم دوستای خوبی که اینجا پیدا کردم.خلاصه اینجا رو آپ می کنم و کم و بیش بهتون سر میزنم.
زنگ تفریح من ورزش  و نته...
اینم یک اطلاعیه ی وبلاگی که به سرانجام رسید و احتمالا به زودی بعد از آن یک آپ اصل می کنم.
جمله ها رو فراموش نکنید.اصل آپ همون بود.با ارزش ترین چیزهایی که تو زندگیم سعی میکنم بهشون باور داشته باشم و دارم سعی میکنم بهشون عمل کنم.
شب به خیر.
نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:38 | لینک  | 

گـُل گونه هایم آتش شرم دارد...مانند آتش ِهمه ی  رُز  های همسایه، که از پشت پرده های ایوان،یواشکی،حسابشان را دارم...
شرم دارم...به خاطر تمام آن رنج های بیهوده ای که کشیدم و ریختمشان در کیسه ی صبر تو...و تو یک تنه بارش را به دوش کشیدی،سکوت کردی و لبخند زدی...و من باور نکردم راز این سکوت و لبخند را... نمی خواستم که باور کنم.من پیوسته ی رنج بودم و اگر لحظه ای رنج نبود،گمان می کردم زندگی مهیّای فریب من است....
باور هر آن چه که هست، آن قدر عجیب و شیرین بود که....بی خیال...هنوز هم عجیب و شیرین است...ولی فصل باور من نیز، از راه رسیده است...
و تو هم چنان در سکوت،لبخند می زنی و من میوه های شیرین ِ حقیقت را پوست می گیرم و می گذارم در دهانمان...و درهمان چشمه ی اطمینانی غسل آرامش می کنم که از دل تو موج برداشته است...
من گونه هایم شرم دارد و تو لب هایت لبخند...
همین برای ما کافیست.
نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:25 | لینک  | 

سرنوشت
آبستن خشم زنیست
باکره
شاید تداعی عصمتی شود
از یاد رفته
زیر پا مانده ی چکمه هایی گِلی
که باز هم
عطر لاک ومُهر عشق دهد
و برای تمام این سال های کش دار
 شب های  زمستان
بکارت کهنه اش را
زیر فرش های دست باف
پنهان کند
هم آغوش ِ با سرما
که لبخندی بکر ، ابدی
و موسم ِ نا فرمانی
بهار شود...


۱۲/۷/۸۸

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:58 | لینک  | 

پای برهنه ام را توی حوض آب تکان می دادم و تو را دید می زدم که پشت به من  داشتی و لب پله ها سیگارت را دود می کردی... در حال خودت بودی و در حال خودم...آن چنان که نفهمیدم کی قاب پیش رویم از تو خالی شد...چشم دواندم به داخل اتاق خالی...و آتش گرفتم...از تب دستی که روی گردنم بود و دودی که از پشت گردنم لیز می خورد توی گوش هایم"لاک قرمز،روی پای سپید تو...وسط این حوض آبی...."سر چرخانده بودم تا غافلگیرت کنم که حقیقت هوار شد روی سرم...
نه آتشی بود و نه دودی...نه لبی و نه تبی...نه توئی و نه...تازه به یاد آوردم آن پیمان آخر را:
خاطرت جمع...
گُل ِخیالت را تا تـــه دنیا...توی دلم آب خواهم داد...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 19:20 | لینک  | 

فرانچسکو...بگذار بنشینم همین گوشه و سیر تو را نگاه کنم و با قلبی سرشار،کتاب کتاب شعر و داستان بنویسم از تو...از شیدایی و دل باختگی،دوستی و رنج، خداحافظی و انتظار و آخر هم از دلتنگی...برای هزاران سال بعد.مهم نیست که آیندگان و گذشتگان قصه ی نافرمانی من را کتاب ِ گناه می کنند و هر روز روایتی دروغ تر به ستون روزنامه ها اضافه می کنند...
مهم تویی که گوشه ی اتاقک خیال من نشسته ای،پشت میزی پر از کاغذ و لبخندت را دود می کنی به سمت من با چشمکی که هیچ وقت از چشم هایت ندیده ام و سکوتی که صدای دریا می دهد... ومهم منم که گوشه ی خاکی این زمین را با هزار اتاق مبله ی بهشت عوض نمی کنم...فرانچسکو...بگذار کمی خودخواه شوم...
مرا گم نکن...که خلوص بی نهایت من را در دل هیچ زنی نخواهی یافت.
نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 19:26 | لینک  | 

حال ِ تو خوب است؟؟؟
روزانه های تنبل من
هر صبح
شروع این سوال است
و امتداد آن شبانه های غمگینم
که حال تو را می پرسند...
برای دقیقه هایی
که زیاد بوی همیشه دارد
این پُرسش ِ بی جواب
اندوه ِ بی زوال  دلیست
که سخت شدن را
نمی آموزد.

۸/۷/۸۸

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 12:27 | لینک  | 

اوایل زرد پاییز بود و ابتدای سرخ رنگ ِ انار،که  بلوغ دردناک یک شاخه را در دلم حس کردم. وقتی تمام بهار و تابستان گذشته اش را روی آسفالت های خیابان،بالا می آورد و لخت و سوخته زیر باران می ایستد تا تطهیر شود.
تنها بودم و از کوچه هایی رد می شدم که محل تولد احساس تازه ای بودند در دلم و عجیب بود که تبسم دیوارها را می دیدم، بر تنهایی حضور و حزن عبورم...احساس همان شاخه را چشیدم در مقابل نگاه در و پنجره های قدیمی آن کوچه... و رنج بُردم از یگانگی خودم در مقابل هجو تلخ آسمان بالای سر...
می دانی؟؟؟ من پاییز را با حضور تو تا به حال درک نکرده بودم و خنده ی دست اندازش را نیز ندیده بودم.من تا به حال آسمان بالای سرمان را نگاه نکرده بودم،وقتی که دست هایت در دستم بود و از آن کوچه ی قدیمی رد می شدیم...آخر ِ نگاه من،همیشه  مسـیر چشـــم های تو بود تا چشـم های خودم...
چه آسمان چشم چرانی دارد این کوچه و تو چه چتر بزرگی هستی برای عریانی های من...حالا که نیستی فهمیده ام دیگر نمی توان تنها عبور کرد...از کوچه هایی که روزی با تو از آن گذشته ام و به دنیا خندیده ام...
نمی شود.نمی آیم.نگو در انتهای کوچه منتظرم هستی...باید بیایی و دسـتم را بگیری...از همـان ابتدای کوچه...و چتر نگاهت را بگیری روی سرم...من به بلوغ درک غربت رسیده ام، ولی هم چنان تو باید عروس خردسال احساسم را در مقابل نگاه هیز کوچه ها همراهی کنی...
همیـــن جا...چهـار زانو خواهم نشسـت...روی زمـین...و می گـذارم گونـــه هایم خیـــس بشود و چشــم هایی...که دوستشان داشتی...
همه ی شاخه ها دوباره زنده می شوند و...تو نیز خواهی آمد...می دانم.

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 12:54 | لینک  | 

فرانچسکو...من می ترسم...
از آن حس سوزاننده ام که مثل عَشَقه بپیچد به پای احساسات تو و تو را نابود کند...نور را بکشد در راه رسیدن به تو،آب را بنوشد به واسطه حضور غمگینم و جان عزیزت را دل سپرده ی پیچک اسیری چون من کند...
دل برابر است با تمام وجود نه؟
هستی ات را برسان به قلّه های آفتاب،جایی فراتر از برگ ها و شاخه ها و ریشه های من...بگذار تو جاودان شوی و من از جاودانگی تو هستی بگیرم.
بگذار در نهایت بی نهایت بال و پر بگیریم، به واسطه ی بلندای روح تو  و  خشک نشویم به واسطه ی عشق پیچانی که من باشم...
نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 1:18 | لینک  | 

من رها شده ام...توی برهوتی که فقط خودت نشانی اش را بلد بودی و هیچ ابری هم راهش نمی داند...من تشنه ام.اشک های شورم تمام شده و مراقبه هم دردی از دردهایم را دوا نمی شود...سیراب نشده ام و خسته تر از آنی هستم که در پناه حقیقت رهایش کردی... فقط در مسیر این برزخ به انتظار نشسته ام...پیمان بسته بودی که نخواهی رفت...کدام ایستگاه پیاده شدی؟کدام یکی پیاده شوم؟تا کجا پیاده برویم؟
کاسه ی سفالی صبرم لبریز...نه...دیگر شکسته است...یادت می آید ماهی های قرمز  دلم را در زمینه ی سفال آبی رنگش؟ دیگر تمام شده...نه کاسه ای مانده نه صبری و نه حتی ماهی...
شکست...ریخت...مرد.
من مانده ام و خلوص انتظار و رخوت شیرینش...
بی خیال که  قلبم چه قدر درد می کند...

نوشته شده توسط لیدی  در ساعت 13:26 | لینک  |