فرار که نه
مبارزه باید
با زن
که پشت در های بسته ی اتاقش
نقاشی می کند
و دست زیر چانه
در حیرتی که اندیشه اش را پوسانده
خواب می بیند
با چشم هایی باز
رو به سقف...
نقش همه ی شاهزاده هایی را می زند
که روزگاری دور
رو به در های خواستنش می گشودند.
چندش ِلحظه، بایدی آهنین است
ظرف ها باید شسته شود...
بچه شیر می خواهد...
شوهر خواهد آمد...
و اتاق باید جای خواب مردی باشد
که تو را در انزوای فکرت محبوس می سِتاید
فرار که نه
مبارزه باید...
با این قصه ی تکرار ِ هر شبه
زندگی زنان سرزمینم...
و " آه "
کودکی که نخواهم کشید
هیچ وقت...
پاییز۸۸
پی نوشت:سلینجر هم رفت![]()
.کسی که ما هولدن ها رو خوب درک کرده بود.
به دیوار تکیه داده بود و نمای چشم هایش غمگین تر از همیشه بود و صدایش محزون و ترک خورده...و ما خسته بودیم...و این خستگی قلب هایمان را فشار می داد.
من خسته ام از این اتاق...از این دیوار...از این سقف بی پنجره...از این چراغ ِمُرده...از این ساعت تیک تاک دار...از این زمان ِ بی انتها در نبودنت...از این بغض های فروخورده از ندیدنت...
می خواهم بروم به اتاق کوچکی که فقط یکی باشد ولی دور تا دورش 5 پنجره داشته باشد و یک در...3پنجره ی بزرگ و دو پنجره ی دراز و کشیده در اطراف در چوبی....می خواهم بروم به اتاقی که دیوار گچی اش نم کشیده باشد و کف اتاق گلیم های قشنگ رنگی روستایی پهن باشد و یک پتوی پنبه ای باشد و یک بالش...بالای در "و ان یکاد" آویزان باشد و در اتاق باز شود به روی دشتی که سبز ِسیر است و ته ِ تهش آبی فیروزه ای...و همیشه در متن این سبزی ِ قشنگ تو در قاب عکس پیش رویم می رویی...با همان لبخند همیشگی و موی پریشان ...می آیی و می آیی و مرا که در قاب ِدر ویران شده ام به بغل می گیری...مویم را پریشان می کنی و سرم را در آغوشت فشار می دهی و گیس به هم ریخته ام را با گل های بوسه ات می بندی...همیشه ته ِ ماجرا من در آرامشم...وقتی که تو می آیی و تیرگی ِدنیا پشت ِ آمدنت تار می شود...هیچ منظره ای در دنیا دلنواز تر از روئیت ِ آمَدنَت نیست در صحن چشم هایم...
شاید مهم نباشد...هست؟ که دست هایم را بگیری یا دست هایت را بگیرم...بکشانمت به دنبالم یا بکشانیم به دنبالت و کوچه ها را یکی یکی و دو تا دو تا بالا و پایین برویم یا دو تا ،دو تا و یکی،یکی پایین و بالا برویم...مهم این است که این شب سرد با دست های گرم تو گرم تر و گرم تر می شود...مهم قصه ی این سفر است و چشم های روشنم که به دنبال افق آن دورهاست که آخر چشم های توست...مهم این است که ما می خواهیم از این زمستان بگذریم و از زمستان هایی زمستان تر از این...و شاید مهم تر از آن این آواز شرقی باشد:
"می خندم،زیرا به خاطرت خوشحالم..."
"و این حرف را ته دلم نگه داشته بودم که "واقعا دوستت دارم"
"عشق بی نهایت من در کلمات نمی گنجد..."
"و تنها یک چیز را نگاهم به تو اعتراف می کند:"
"به خاطر تو زندگی می کنم."
"به خاطر تو خوشحالم..."
و تمام حرف هایم همین بود
دستم را بگیر و آن قدر فشار بده تا شعله بکشم در خیسی کف دست هایت...می خواهم در آغوشت تمام شوم.
لب هایم خشک ِخشک شده است و بی تابم...اینجا کجاست؟؟؟ جهنّم ِ لب های ترک خورده و قحط سالی لب های تر ِ یار...؟و من انگار هنوز هم زنده ام و فکر می کنم به تمام واژه های دلنشینی که هر کدام سال های سال زنده نگهم می دارند...اگر هنوز نمرده ام،باز هم نخواهم مرد...
اگر هنوز نمرده ام...
"دردی است درد ِ عشق که هیچش کناره نیست..."
بعد نوشت:مگه فرقی هم میکنه این یا این:
"راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست"
ببین!
دست هایم خالی است...
دانه های نورت را در جیب ِخاطره گذاشته ام...
ذخیره ی شب های دل تنگی
شب های دور
شب های سخت
سرد
تا زیر پتوی پنبه ای
تک تک بشکافم
و برویانمشان در چشم های خیسم
که سو سوی آتشخانه ام به قهقرا نرود.
باز هم ببین!
دست هایم خالی است...
در انتظار،که اسیر ِ هُرم پنجه هایت شوند.
بتاب!
رسوایی ِ خورشید
در میدان نور و هُرم حضورت
سَخت می درخشد...
"امشب"
...یک سری مشکلات دارد که به علت خستگی بعدا ویرایش خواهد شد.
چند سالی بیشتر نگذشته بود
رویای زنی را دیدم
خندان
با نگاه ِ اثیری
شیر می نوشید...
و سه کنج لبش
زاویه ی خندان ِ یک خاطره بود
قطره چکان ِ شیطنت...
و ساق های سفیدش را
آفتاب نوازش می کرد.
روئیتش
تعبیر صادقی بود
از پرنده ای که بال هایش را گـُشوده است.
پاییز 88
قریب به 1 سال گذشته و اینجا گذرگاه آدم های زیادی بوده...بعضی رفته اند...بعضی ایستاده اند و بعضی هم خواهند آمد تا...
به کمنت های قدیمی نگاه می کردم و دیدم اولین کسانی که با آنها رفت و آمد وبلاگی داشته ام هنوز هم اینجا می آیند...از 15 دی 87تا 20 دی این 4 نفر قدیمی ترین خوانندگان اینجا بوده اند که همچنان پایدار مانده اند...خلیل عباسی...سید علی مجد...علیرضا مهر و محمد مجید زاده... برای این دوستانم و همه ی دیگران ِدیگر که آمدند و مرا خواندند و می خوانند،جز سپاس فراوان اندوخته ای ندارم که نثار قدم هایشان کنم.
دوستان خوبی پیدا کرده ام که صمیمی ترین همراهانم هستند و نامشان را در این مجال نمی آورم چرا که نمیخواهم با قلم انداختن اتفاقی نام یکی،امکان رنجشش را فراهم کنم.
دوستان زیادی آمده ند و رفته اند...اتفاقات زیادی گذشته است که به هر جهت از هر دوست و همراه که از من رنجیده طلب بخشش می کنم و هر چه که در این میان بر من گذشته را فراموش...
یک لبخند بزرگ و دستی که برای طلب ِدوستی دراز شده، تنها داشته ی من است در این سراسر مجاز که زیاد آن را جدی گرفته ایم.
آن شب زمستانی دور را یادت هست ؟
همان شبی که دست هایت را گرفته بودم و از خیابان ردت می کردم...تو سردت نبود و من گرسنه بودم...در دل کافه ای آرام گرفتیم که نقشه های آینده روی میزهایش پهن شده بود و لبخند پیشخدمتش،گرم ترین پیشواز دنیا بود در پیش زمینه ی احساسمان...و یادت هست؟ دستانم روی دست هایت ابر و باد می کشید و بازی رنگ ها را نگاه می کردیم...چشم های رنگی من و چشم های سیاه تو...دست های سپید من و دست های تیره ی تو...لب های لرزان من و دلهره ی مهربان تو...گونه های سرخ من و گونه های پریده رنگ تو...آتش نگاه من و طفره ی نگاه تو...
یادت می آید؟
خوب شد که فهمیده بودیم...خوشبختی همان لحظات بود...
خوب شد که فهمیدیم،خوشبختی همین لحظات خواهد بود...
نسیم عزیزم.نازنینم.سالروز تولدت مبارک... تو با مسیح آمده بودی یا مسیح با تو؟
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
آره؟ خودش داشت؟ فقط باید پیداش می کرد...فقط باید دست دراز می کرد و از روی تاقچه برش می داشت...خاکش رو فوت می کرد و دستی می کشید روی آن سطح صیقلی و توی آینه به چشم هایش می خندید...
همیشه همین طور است...
راه خانه که پیدا شود،باز کردن ِ در...آسان ترین کار است.
آخرش همه ی در ها باز می شود.
یک گام به سویت می آیم...بلند...می خواهم شبی که در چشمانت شعله می کشد را در آغوش بگیرم...و لبخند بزنم به تصویر دختری که در اشک خانه ات می خندد...حسّ ِ عجیبی دارد این لحظه ها... و ندرت شرینی هم...لحظه هایی که من حسادتم را پشت چشم هایت دار می زنم...و تنها همان لحظه هاست که دوست دارم،آن دختر،همیشه،همان جا باشد...انگار که از اول همان جا بوده...از هزار سال قبل تا...و آن قدر نزدیک به توست که اگر اراده کنم، می توانم اشک چشمانش را روی گونه هایم بنوشم...دختر چشم های تو با من متفاوت است...و من شیفته ی این تفاوتم که او را برای تو شیرین کرده است...می بینی؟ دختر چشم های تو را دوست دارم...چون تو آن قدر می خواهیش که در چشمت جای داده ایش... و این قلب مرا آرام می کند...می خواهم ببینم که سرش را می گذارد روی شانه های تو...با چشم های بسته...و تو گیسوانش را شانه می کنی...
در را ببند...نگذار نور مزاحم عشق بازی او در چشمت شود...بیشتر می خواهمش... بیشتر می خواهمت...
که تو آزادی یا در بند...
خیس بارانی یا خشک خاک...
زنده ای یا...
جمله ی کهنه ایست از یک شاگرد قدیمی برای استادش که مدام در دل تکرار میکند:
همیشه ممکن است او بیاید....
یکی گفت:برگ های خسته از درخت می ریزند...پاییز تنها بهانه ایست...
از خانه دور شده ام و می خواهم دور تر هم شوم...گم شده ام و گم تر هم خواهم شد...دور و گم از دیوارهایی که قفس قلبم شده اند و هیچ کس نخواهد فهمید،چه رنج عظیمی،آجر ِ دیوارهایش شده بود...این همه سال های نه چندان بلند را تا امروز،هر صبح که صبح به خیر می گفتم،گمان نمی کردم که کاسه ی زندگی و خستگی ام یک روز مثل امروز این همه مالامال شده باشد....
مادر...دستمال اشک هایم را می دهی؟ و برایم دعا می کنی؟یکی از همین غروب های پاییزی اشک ها و درد هایم را برای همیشه قورت بدهد...می خواهم...تمام شوم...
آه
بگذار خیال کنم
عاشقم
و به سادگی ،قلب را،بچسبانم روی سینه هایت...و لب را که به طاقچه نگاهت دوخته شده،به سایه های چشمانت...و بست بنشینم...ته کوچه هایی که بوی معجزه می دهند و همیشه در خم آخرشان...خانه هایی است که دیوارهایش...یاس های سفید دارند و محبوبه های شب...و کنار درهایشان ،سکوهایی است...تکیه گاه...برای تن های خسته ای که میخواهند بمیرند...از تب...و در تب...
بعضی وقتک ها هست که...خیال می کنم دنیا حرف تازه ای برای عشق ندارد و پشت همه ی حرف های گذشته را خدا یک نقطه ی بزرگ گذاشته...و با خط نستعلیق نوشته:پایان...شاید هم یک The end سینمایی پایان عاشقانه های دنیا باشد...ولی بعد که تو را می بینم و نگاه تشنه ی خودم را و نگاه بی تاب خودت را...درک میکنم که سخت اشتباه کرده بودم...خدا نقطه را گذاشت ولی در پایان شک داشت...کمی پایین تر جایی است که می توان یک پاراگراف جدید را شروع کرد...شاید آن بند...آخر حرف های عاشقانه ی دنیا باشد.
و...تنم حسی را کم دارد...هُرم و لطافتی که از نوازش تو رگ هایم را داغ می کند و گونه هایم را نیز و نگاهم را هم...گرمای نگاهم را که دیده ای نه...؟وقتی که روشنش می کنی و...
آن حس لطیف تا چشم می بندم، می آید سراغم... روی پوست نازک کمرم راه می رود و من چشم هایم را باز می کنم،تا دست هایت بایستند ...تا چشم هایم را ببینی...چشم هایی که دوستشان داری...
عاشقانه های دنیا هیچ وقت تمام نمی شوند...
بعدا نوشت:آنای عزیز...با این نوشته ات...کیف کردم.
ذرّه ای درد را می شکافم
در کالبد پوسیده ی موقتش
که فعل های پوچ لذت
صرف می کنند
و واژگانی تهی تر بخش...
دور،دور ِ باطل لحظه هاست.
از هیجان این فهم ِغریب
اوج خواهم گرفت:
خواب مرگ
شیرینی بیداری ها ست.
مهر۸۸
پی نوشت:استاد...من زود بود پیامبر شوم.چشمه های وحی خشکیده...
این صدای باد میان کوچه ها و رقص برگ ها در زمین و هوا،مور مورم می کند.یک حسی مثل حس آخر دنیا...نفس کشیدن در هوای آخر به هوای آخر...مخصوصا اگر سکوت هم تو را در بر گرفته باشد...رستاخیز...سردم می شود و بیشتر در خودم می پیچم و به عابرهایی که از روبه رو می آیند یا از کنارم رد می شوند نگاه می کنم... هوا که گرفته تر می شود...سرعت ها زیاد تر می شود و آرزویی در دلم قوی تر:کاش می شد همه ی دنیا را با هم آشتی داد...اگر همه قلب هایی صاف داشتند...صفای قلب داشتند...لبخندی بزرگ روی لب و از آن بزرگتر در دل داشتند...اگر همه یک روی ظاهر و باطن داشتند...اگر...دنیای همه ی غریبه ها را رها می کنم.می چسبم به دنیای همه هایی که همین نزدیکی هایم زندگی می کنند...مجازی و حقیقی...دوستی های به هم ریخته...کینه ها و حسادت های بی معنی و نا مفهوم...خصومت ها ی آشکار و نهان...بی دلیل یا با دلیل...دلم می گیرد...
اولین قطره که روی پیشانی و گونه هایم سر می خورد، به آسمان نگاه می کنم...
اگر امروز روز آخر باشد...
بعدنوشت:امروز از لحاظ عددی روز خاصی بود...8/8/88 از لحاظ حسی هم روز غمگینی بود...میشه گفت بازم خاص بود... چنین روز خاصی در تمام عمرمان شاید فقط یک بار دیگر تکرار شود...تازه شاید...شاید هم بیشتر تکرار شد...دلم می خواهد در آن روز دور که شاید فرصت درکش را پیدا کنیم یعنی11 سال و 1 ماه و 1 روز دیگر...اگر تو زندگیت بودم،تو خاطراتت یادم کنی...حتی اگر زنده نبودم...نمیدونم چرا این قدر غمگینم...چرا دوست دارم گریه کنم...چرا صورتم خیسه؟نسیم...تو این حالی که در من هست رو درک می کنی...نه؟شایدم جمعه ایست مثل جمعه های دیگه...فقط آسمانش گرفته تره...
چشم های من
پشت پلک های یک جذامیست
همنشین ابهام زرد یک زخم
که مسموم می کند
چاه اشک هایم را
تا کور شوم در پی هر بارقه
از نور...
جبران درد های پیرم باش
و لبخند شفایت را پهن کن
به گرمی
روی زخم هایم
شاید شکوفه ای بروید
در منتهای نرمی
از دل
و روشنی
میهمان این خانه شود...
تا آن لحظه
آفتاب زبان من است.
مهر ۸۸
این خاک ِ دل من است...می بینی مادر؟ هنوز سرد نشده...تازه است و ناله های معاشقه اش در تمام عالم پیچیده...معاشقه؟...آری...تعجب نکن...من دوست ندارم عشق را با ع.ش.ق تعدیل کنم و با جوهر سیاه،دیوار های دل را سیاه کنم و بر سر قبری سوگواری کنم که هنوز مرا نبلعیده است.
...من دوست دارم در یک عصر دلپذیر شال سرخابی به سر کنم و بنشینم در زمینه ی این تصویر زیبا از بهشتی که ما را در بر گرفته و بگذارم او دست در مویم ببرد وشالم را به باد دهد تا وقتی که باد وزید،زیر وزش گیسویم به او لبخند بزنم و با زندگی وداع کنم...
آه مادر...عجیب است که در میان این همه گریز و فرار از مدرسه، هنوز که هنوز است میان این برزخ ایستاده ام...یک پایم در گِل ِ گذشته مانده و پای دیگرم در ماسه های روان ِتجدّد...من به شیوه ای جدید از تو و مادرت به عشق رسیده ام...عشقی که دیگرش ع.ش.ق نخواهم نوشت...فریاد می زنمش...رها می شوم...و پرواز خواهم کرد...اما...در شگفتم از ماسه های روان... آری همان ماسه هایی که دوست ندارم به پیاده روی اش بروم...همان ها که برای عشق محدودیت و مسئولیت می تراشند و نمی تراشند.هنوز یاد نگرفته ام به شیوه ای مدرن عشق بورزم...آن شیوه ای که حسادت نکنم و قواعد عجیب و غریب و نو ظهوری را رعایت کنم که اگر فرهاد و خسرو آن ها را می فهمیدند،لبخند تلخی حواله ی لب هایشان می کردند و آه می کشیدند...شاید هیچ گاه یاد نگیرم...مهم نیست مادر...مهم این است که ادراک میانه ام سبک زندگی من است و...
بی خیال....سخن باید کوتاه شود.
من خوابم می آید وبسیار خمار آن آغوشم که بوی بهشت می دهد و....هم آغوشی با حسرتش هم شیرین است.
دست به چانه ام...و پشت پنجره ام به خواب رفته ام... در انتظار اولین برفی که پشت بام خانه ات را سفید کند و شمشادهای رو به رویش را هم...و جاده و کوچه ها و درختان را...و تو بیایی...سلّانه سلّانه از در بیرون...نگاهی به پنجره کنی و تند تند برف ها را پارو کنی و جاده ای درست کنی...بین خانه هایمان تا آن درخت...و بعد پارویت را بیاندازی پشت خانه و بدوی تا برسی، بر سر قراری که با من داری...زیر آن درختی که حالا لخت و سفید زیر برف ها از ما خجالت دارد...
می خواهم ببینمت...زیر درخت ایستاده ای و دست هایت را هااا می کنی و به پنجره ام نگاه....و بعد که نگاه تو را دیدم...بلند شوم...و تندتراز تو قدم هایم را بدوانم به سوی پله ها وبه سوی در و جاده و درخت و تو....و تو را آخر از همه در آغوش بکشم...
دیر است...دیر شده...بگذار بیدار شوم و دست از زیر چانه بردارم،که هنوز پاییز است و جشن برگ ریزان...نه برفی آمده و نه بارانی...
قرارپاییزی ما باشد برای کمی بعد...در بیداری...زیر برگ ریزان همان درختی که دوستش داری.همانی که دوستش دارم...همانی که بین خانه های ماست و دور از خانه های ما...همانی که مثل دوستی ما همیشه بهار نیست ولی بهار را،بسیار تجربه کرده...بگذار بیدار شوم که تا زمستان راه زیادی باقیست و...
هنوز پنجره ام به سوی پنجره ات باز نشده...و جاده ای میان خانه هایمان...
سرنوشت
آبستن خشم زنیست
باکره
شاید تداعی عصمتی شود
از یاد رفته
زیر پا مانده ی چکمه هایی گِلی
که باز هم
عطر لاک ومُهر عشق دهد
و برای تمام این سال های کش دار
شب های زمستان
بکارت کهنه اش را
زیر فرش های دست باف
پنهان کند
هم آغوش ِ با سرما
که لبخندی بکر ، ابدی
و موسم ِ نا فرمانی
بهار شود...
۱۲/۷/۸۸
حال ِ تو خوب است؟؟؟
روزانه های تنبل من
هر صبح
شروع این سوال است
و امتداد آن شبانه های غمگینم
که حال تو را می پرسند...
برای دقیقه هایی
که زیاد بوی همیشه دارد
این پُرسش ِ بی جواب
اندوه ِ بی زوال دلیست
که سخت شدن را
نمی آموزد.
۸/۷/۸۸