<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>لیدی</title>
<link>https://assiri.blogfa.com</link>
<description>روح من، از ردای رضايتي كه جامعه برايش دوخته خسته شده...</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 17 Sep 2025 00:52:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>رهایی رسم من بود.</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/279</link>
<description>شاید باورتون نشه که بعد از اون رهایی و پایان واقعی ، .من دوباره یه رهایی و پایان دیگه رو تجربه کردم. اومدم بگم هیچوقت برای بدست آوردن چیزی اصرار نکنید. . . . دو سه نفر برام پیام گذاشته بودند ولی زیر پیامشون آدرس نبود که پاسخ بدم. این پست رو برای اونها گذاشتم و همه‌ی کسانی که شاید این سال‌ها لحطه‌ای این صفحه رو باز کرده باشند. بعد.نوشت: باورم نمیشه از آخرین نوشته‌ی وبلاگ ۱۴ سال گذشته............</description>
<pubDate>Wed, 17 Sep 2025 00:52:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/279</guid>
</item>
<item>
<title>رهایی و یک پایان واقعی</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/278</link>
<description>فقط میخوام بگم: همه چیز تموم شد... نزدیک یک ماهه آزادم... نزدیک یک ماهه پیش خودم شرمنده نیستم.... و نزدیک یک ماهه با خودم فکر میکنم ، خوب شد به عنوان یک انسان از پس وعده هایی که به خودم داده بودم بر اومدم.... بیچاره اون هایی که با دنیای حقیرشون یک عمر خفت می کشند ،که نه به وعده هایی که به خودشون دادند عمل کردند و نه به وعده هایی که به دیگران... سرافکندگی به درگاه خویشتن ، دردناک ترین سرافکندگی هاست و لکه ی ننگش تا ابد با انسان همراهه...</description>
<pubDate>Mon, 26 Sep 2011 22:32:28 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/278</guid>
</item>
<item>
<title>حسّ ِخاموش</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/277</link>
<description>حس می‌کنم چیزی هست اینجا مثل شعر بین من و تمام این ثانیه‌ها... تخت را در آغوش می‌کشم برای شروع و تو از پشت ساق پایم را می‌بوسی نم‌نم مثل بارانی که به شیشه می‌زند . تابستان ۸۹</description>
<pubDate>Sun, 02 Jan 2011 06:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/277</guid>
</item>
<item>
<title>دوستان قدیم</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/276</link>
<description>بعد از مدت‌‌ها آمدم . انگیزه‌ای نبود که بنویسم . حس نوشتن هم نداشتم . فقط برای نگاه کردن آمده بودم . به دنبال آدرس وبلاگ یک دوست به نام شیما می‌گشتم که مدت‌ها قبل یعنی همان سال ۸۷ نظری را در وب من گذاشته بود . رفتم به قسمت آرشیو وبم . دی و بهمن و اسفند ۸۷. تمام نظرات را خواندم . آدم‌های ریز و درشتی که بیشترشان دیگر نیستند . عده‌ای وبشان فیلتر شده و عده‌ی دیگری وب‌نویسی را گذاشته‌اند کنار . یکی دستگیر شده ، یکی بعد از خواندن چند پست دیده عقایدش با من</description>
<pubDate>Sun, 26 Dec 2010 10:08:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/276</guid>
</item>
<item>
<title>کلاس منطق</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/275</link>
<description>برای دفعات بسیاری که عاشق شدم ، همیشه گمان می کردم ، این عشق... ، همان باغ سبزی است که باید در آن تفرج کرد ، همان دریایی عمیقی است که باید در آن غرقه شد ، همان آفتاب درخشانی است که باید گرمش شد ، و همان مرتبه ی بالایی است که باید درراهش فنا شد . و مدت هاست که در پی هر شکست تکرار می کنم : عشق همان وجودی است که باید بر موجودیتش شک داشت . و من هم چنان مردودی این کلاسم . فی البداهه/همین امروز/همین حالا/ برای خالی نبودن عریضه در این وبلاگ .</description>
<pubDate>Tue, 26 Oct 2010 11:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/275</guid>
</item>
<item>
<title>هفت مجسم بر تارک زنی غمگین</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/274</link>
<description>ای انتهای هفت مجسم در امتداد سال‌های زمان... من انتظار سرد و حزین زنی هستم که شراب نمی‌نوشد . شراب می‌جوشد از چشم‌خانه‌هایش بر پیمانه‌ی لاغر زمین... و در انتخاب مرگ و مستی عاقبت خواهد مرد . شهریور۸۹</description>
<pubDate>Fri, 24 Sep 2010 09:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/274</guid>
</item>
<item>
<title>یک پرده اشک</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/273</link>
<description>امشب چکیدن یک قطره اشک را دیدم . از آفرینش تا مرگ ، وقتی که از چانه فرو می‌افتاد و فقط رد شورش روی گونه جا می‌ماند . امشب تولد یک قطره اشک را دیدم ، وقتی به صورت رنج‌کشیده‌ی زنی در آینه نگاه می‌کردم که خود گمشده‌اش را جست‌و‌جو می‌کرد . پشت آن جوش‌ها و لکه‌ها ، پُف‌ها و پرده‌ی اشکی که جلوی چشم‌هایش کشیده بودند . و داشت زیر حجم غم‌ها خرد می‌شد ، از بی‌کسی و رنج و هم چنان باز هم سعی می‌کرد به نقطه‌های سبز درون چشم‌هایش خیره شود و به یاد بیاورد کسی به او گفته</description>
<pubDate>Thu, 16 Sep 2010 21:34:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/273</guid>
</item>
<item>
<title>دایره در ابهام</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/272</link>
<description>حس کسی را دارم که ناخن‌هایش را گرفته یا بهتر از آن حس ناخنی که کنده شده سطل زباله را با چشم باز در آغوش گرفته و حالا میان زباله‌های‌تر گم شدن را می‌چشد . چشم می‌اندازد همزادهایش را ببابد تا ... شاید بفهمی چه می‌گویم یا چشیده باشی حداقل وقتی ناخنت را می‌گیری و دست هایت را بی‌پناهی معصومانه‌ای می‌گیرد . بی طعمی معلَق در فضای گم‌شدن ترس و چرخیدن به دور خود در دایره‌ی محدود وابستگان و پایان سقوط در باتلاقی متعفّن و پرکشش تکرار توهم وابستگی زندگی.../ *تابستان</description>
<pubDate>Sat, 11 Sep 2010 21:21:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/272</guid>
</item>
<item>
<title>انتهای 25 سالگی</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/271</link>
<description>۲۵سالگی ای انتهای بی‌ربط علاقه ای ابتدای ترش انار بر شاخه‌ی خسته‌ای که مادر بود با قرص‌های مرگ در دست با انتظاری که نمی‌خواست بماند برای آن کودک... افسوس حالا آن کودک اینجاست با انتظاری تلخ که نمی‌خواست بماند برای آن/ /امشب/ یک تشکر ویژه دارم برای آرمان عزیز به خاطر تبریک تلفنی‌اش که سرشار از هیجانم کرد ویک تشکر هم از علی عزیز به خاطر تبریک مجازی مملو از حقیقت و از ته دلش (که نمی دانم از کجا می دانست دیروز تولدم بوده) ...من از هیچ‌کس انتظار نداشتم که تولد</description>
<pubDate>Tue, 07 Sep 2010 22:04:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/271</guid>
</item>
<item>
<title>یادگاری</title>
<link>https://assiri.blogfa.com/post/270</link>
<description>یادگاری کوچکیست تَرَکِ روی لب‌هایم از بوسه‌های عمیق هوس‌های نشکفته تخیّل ناب و نطفه‌ای که بسته شد کف ِ دست‌هایم زیر آن چنار قدیمی و من پروازش دادم در فضای باز میان نگاه‌هایمان ... احساس مشترک اکنون ِشیرینیست که عشق را تقسیم آسمان می‌کند . مرداد ۸۹ بعدنوشت:داستان قدیمیم &quot;مورد عجیب من&quot; در جن و پری ویژه‌ی شهریور و مهر منتشر شد . بعدنوشت: دیشب وقت خواب به سرم زد این خط &quot;اکنون ِسردرگم و شادیست&quot; را تغییر بدهم و تبدیلش کنم به &quot;اکنون ِشیرینیست&quot; .</description>
<pubDate>Sat, 28 Aug 2010 22:33:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>assiri</dc:creator>
<guid>assiri.blogfa.com/post/270</guid>
</item>
</channel>
</rss>
