جام من...

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد

آره؟ خودش داشت؟ فقط باید پیداش می کرد...فقط باید دست دراز می کرد و از روی تاقچه برش می داشت...خاکش رو فوت می کرد و دستی می کشید روی آن سطح صیقلی و توی آینه به چشم هایش می خندید...

همیشه همین طور است...

راه خانه که پیدا شود،باز کردن ِ در...آسان ترین کار است.

آخرش همه ی در ها باز می شود.

دختر چشم های او...

یک گام به سویت می آیم...بلند...می خواهم شبی که در چشمانت شعله می کشد را در آغوش بگیرم...و لبخند بزنم به تصویر دختری که در اشک خانه ات می خندد...حسّ ِ عجیبی دارد این لحظه ها... و ندرت شرینی هم...لحظه هایی که من حسادتم را پشت چشم هایت دار می زنم...و تنها همان لحظه هاست که دوست دارم،آن دختر،همیشه،همان جا باشد...انگار که از اول همان جا بوده...از هزار سال قبل تا...و آن قدر نزدیک به توست که  اگر اراده کنم، می توانم اشک چشمانش را روی گونه هایم بنوشم...دختر چشم های تو با من متفاوت است...و من شیفته ی این تفاوتم که او را برای تو شیرین کرده است...می بینی؟ دختر چشم های تو را دوست دارم...چون تو آن قدر می خواهیش که در چشمت جای داده ایش... و این قلب مرا آرام می کند...می خواهم ببینم که سرش را می گذارد روی شانه های تو...با چشم های بسته...و تو گیسوانش را شانه می کنی...

در را ببند...نگذار نور مزاحم عشق بازی او در چشمت شود...بیشتر می خواهمش... بیشتر             می خواهمت...