جام من...
سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد
وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد
آره؟ خودش داشت؟ فقط باید پیداش می کرد...فقط باید دست دراز می کرد و از روی تاقچه برش می داشت...خاکش رو فوت می کرد و دستی می کشید روی آن سطح صیقلی و توی آینه به چشم هایش می خندید...
همیشه همین طور است...
راه خانه که پیدا شود،باز کردن ِ در...آسان ترین کار است.
آخرش همه ی در ها باز می شود.