حسّ ِخاموش

حس می‌کنم چیزی هست

اینجا

مثل شعر

بین من و تمام این ثانیه‌ها...

تخت را در آغوش می‌کشم

برای شروع

و تو از پشت ساق پایم را می‌بوسی

نم‌نم

مثل بارانی که به شیشه می‌زند .

تابستان ۸۹

دوستان قدیم

بعد از مدت‌‌ها آمدم . انگیزه‌ای نبود که بنویسم . حس نوشتن هم نداشتم . فقط برای نگاه کردن آمده بودم . به دنبال آدرس وبلاگ یک دوست به نام شیما می‌گشتم که مدت‌ها قبل یعنی همان سال ۸۷ نظری را در وب من گذاشته بود . رفتم به قسمت آرشیو وبم . دی و بهمن و اسفند ۸۷. تمام نظرات را خواندم . آدم‌های ریز و درشتی که بیشترشان دیگر نیستند . عده‌ای وبشان فیلتر شده و عده‌ی دیگری وب‌نویسی را گذاشته‌اند کنار . یکی دستگیر شده ، یکی بعد از خواندن چند پست دیده عقایدش با من نمی‌خواند و رفته و دیگر نیامده ، یکی هنوز هم هست ولی آرام وپیوسته ، یک وبش را بسته و یکی دیگر ساخته ....

این اسم‌ها را بیشتر از همه دیدم .

علیرضا مهر -  آفتاب عزیز - جناب خواب(یا همون خلیل خودمون) - مجد(علی مجد) - مارتا(دوستی بودند از ونزوئلا) - بهزاد عزیز(غمبار عشق) - آقای‌مجیدی(نون و قلم) - کچل - هانی - مسعود(۰۰۹) - ژنرال شکست‌خورده‌ی عزیز - سید‌‌رضا - مم باقر - فانی - بامداد - دیوانه‌ی سقف شب و نسل سوخته -  سورنا(ح.م.سپهر) -  شهلا(خانمی ساکن انگلستان) - میم مثل مریم - M - غریبه - آشنا - protester - یلدا – گل‌صنم - کلی نقطه‌چین و اسم مستعار بی‌آدرس(وحید - یکی - فلانیو...) که اکثرا انتقاد به شیوه‌ی زندگی و طرز فکر من بودند .

لازم به ذکر است که این افراد از جمله کسانی هستند که در فصل زمستان ۸۷ با من همراه بوده‌اند . در واقع اولین‌هایی بودند که  نوشته‌های مرا (عمدتا خاطرات) می‌خواندند وبعضی‌هایشان(معدودی) ممکن است بهار ۸۸ را حتی با من نبوده‌باشند یا بعد از بهار به صورت خاموش همراهی کرده باشند . این افراد همه‌ی خوانندگان وب من را در برنمی‌گیرند .دوستانی که بعدها خواننده‌ی من شدند و هنوز هم هستند و دوستان و همراهان خیلی خوبی هم هستند . نمی‌خواهم اسم آنها را ببرم . چون بسیار زیادند و می‌دانم اسم کسانی ممکن است از قلم بیافتد و دلخوری پیش بیاید .

چیزی که باعث شد این خطوط را بنویسم ، حسی بود که با خواندن بعضی اسم‌ها و نظرها به من دست داد . دوستانی بودند که میانمان به هر دلیل و مساله ، شکر‌اب شد(مثل بامداد عزیزو...) و دوستانی بودند که بنا به دلایل نامعلوم کم‌رنگ شدند(مثل مم‌باقر و...) . اصلا این مسائل مهم نیست . در واقع زمان خود بزرگترین مسخره‌کننده‌ی مکان است . اتفاقاتی که در گذشته افتاده دیگر به وقوع نمیپیوندد . همه چیز تمام میشود . مثل خود ما و خیلی های دیگر که تمام شدند و رفتندو خواهند رفت .

چیزی که در من به وجود آمد حس خوبی بود که بعد از ۲ سال با خواندن آن نظرات در من به وجود ‌آمد .

هم‌دردی های  دوستان ، نظرات روشنگرانه ، انتقادات ظریف و راه‌ساز ، تعریف‌های فراوان از شیوه‌ی نگارش داستان‌گونه‌ی من مخصوصا در زمینه‌ی خاطراتم(از خواندن خیلی از این تعاریف واقعا قند در دلم آب شد . یادم رفته بودشان) و حتی کسانی که با اسامی مستعار عقده‌گشایی می‌کردند و مثلا در زمینه‌ی آگاه‌سازی من و اموختن رسم و رسومات زندگی پیش‌قدم می‌شدند .

دلم برای خیلی چیزها تنگ شده ولی فکر می‌کنم زیاد حرفی ندارم . برای زدن در این‌جا . اگر حرفی باشد ، مثل همین حالا ، مطمئن باشید حتما خواهم نوشت و حتما خواهم آمد .