از پریشب تا به حال مدام حالت های آل پاچینو در فیلم بی خوابی در ذهنم رژه می رود.شاید بیشتر از 5 سال از آخرین باری که فیلم را دیده ام می گذرد ولی چشم های آل و حالت های سر در گمی اش بد جوری در ذهنم می درخشند.نمی دانم چرا ناگهان به یاد این شخصیت و حالت های روانی و فیزیکی اش افتاده ام.شاید من هم قتلی در ضمیر ناخود آگاهم مرتکب شده ام که دچار بی خوابی شده ام.شاید مدام در حال انجام قتل ِ نفس های پی در پی شب و روز را به هم پاس می دهم.این مَن ِ مقتول کیست که هوا از عطر ِخونش ، رایحه ی ِ بی خوابی گرفته؟ و البته فقط بی خوابی شبانه. من سال هاست(بیشتر از 10 سال) دچار بد خوابی هستم و نمی دانم کی قرار است خواب های پراکنده ام جای خود را به خوابی آرام در شب بدهند.شاید هیچ وقت. و شاید هم...
خوب که دور و برم را نگاه می کنم،آدم های زیادی را می بینم که آمال و آرزوهایشان را در خود کشته اند و می کشند یا مدام در حال سرکوب رویه های بیرون شخصیت خود هستند.شخصیتی که اجتماع آن را نمی پسندد.آن هم اجتماعی که صدای سنت های بیمار ِ آن،گوش دنیا را کر کرده است. درد خود سانسوری از هر دردی بزرگ تر و عواقب آن برای فرد تلخ تر و خطرناک تر است.
شاید روزی من هم سر ِ راحت به بالین بگذارم. روزی که افکار و عقایدم را سال هاست داشتنش جرم و گناه است، بدون ملاحظه ی مدامی که درگیرش هستم،نثار اطرافیانی کنم که جز زنده بودن سلایق و سنت ها و آداب و رسوم خود،راه زندگی دیگری را بر نمی تابند.آن روز برایشان با لبخندی روی لب تشریح می کنم:
می شود.می بینید؟ می شود من و شما در یک شهر زندگی کنیم. بدون این که لازم باشد شما مرا له کنید یا من برای داشتن زندگی و نوع تفکراتم در مبارزه ی مدام ضد افکار و سنت ها و هنجارهای زندگی شما باشم. فقط کافیست کمی آستانه های تحملمان را بیشتر کنیم. والبته از کمی ،کمی بیشتر و قانون نیز.... پناه ما است.
اینجا یک جامعه ی دموکرات است.اینجا مدینه ی فاضله است. مدینه ای که ساکنانش شب ها را با عذاب خود سانسوری به روز نمی رسانند و فریادی در گلو خفه نمی شود.اینجا مدینه ایست که من از فکر انتقام گرفتن از تو یا شمایی که مرا محدود و محروم کرده اید بیخواب و بیمار نمی شوم.این جا مدینه ی احترام به انسان است.