ابتلای لطیف

در این ابتلای لطیف اگر دلت گرفت و تنگ شد...نمی دانم چه باید کرد.

روح ِ چند هزار ساله ام
می خواهد آرام بگیرد
از سفری که قرن ها دراز شده بود
این جا...این گوشه ی خاک
که سکوتش
صدای فوّاره های باز می دهد
شمشاد هایش وحشی اند
گربه هایش چشم چران
و کلاغ هایش خبرچین...
روح کهنه ام را در بر بگیر
در ابتلای لطیفش
به روایح زمینی
و جنبش های پر شور ِ آسمانی...
دغدغه های روح ِ من
در انحنای ظریف گسل های رابطه
زمین گیر شده
و دست هایش خالیست
به نشانه ی صداقت...
بگذار آرام شویم
زیر گیس و گیس کشی مجنون ها
تنبلی گرم لحظه ها
رخوت عصر تابستان
و تنها این یک شب را
بغض نکنیم
در توهم آرامشی
که چندان  بعید نیست...

۲۱/۶/۸۸

انتظار

لب هایم کج شده است
به تبسمی غمگین
و بینی ام
این زنده ترین عضو صورتم
به هر جابجایی لبخند می زند.
سرم را می کشم
به سویی
جایی که عطر ِ آن می آید
دست هایت در آغوشم بگیرد:
تمام اجسام پیش رویم
لطیف و برهنه اند
تا گول بزنند
ادراک بدون حاشیه ام را...
وای
من کور شده ام
و انگار چشم هایم
تنها بندی بود که مرا به تو می بست
لنگر ها را بیاندازید.
کسی گم شده است
و ما
 در انتظارش
همین جا می مانیم.

۲/۶/۸۸

قهوه ی شیرین...چای تلخ

فرانچسکو...من سردم است...سرد و دلم...
چه  بگویم؟ انگار همین دیروز بود که به تو می گفتم...تفاوت قهوه ی تلخ را با قهوه ی شیرین و با تاکیدی ویژه تر می گفتم:
"زود میگذره فرانچسکو...قهوه ی شیرین بخور..."
نیمه شب وقتی گفتی"حرف نگفته ای نداری ؟ سیم رابطه را قطع نکنم ، بعد به یادت بیافتد، ای وای انگار یک چیزهایی در دلت بود..." من مطمئن نبودم ولی با اطمینان سیم رابطه را قطع کردم و بعد به فاصله ای نزدیک اشک هایم بودند که سرازیر شدند...آری نگفتم تا نفست سنگین نشود و قلبت درد نگیرد و این یک شب را که خودت درد نداری،آسوده بخوابی...حالا می گویم که نیستی.

من امشب سرد ِ سردم...کم رمق و کرخت...نفسم تنگ شده و هر چه می کنم با قهوه ی شیرین هم به خواب نمی روم.من سردم ولی نمیدانم چرا اشک هایم داغ ِ داغند...مثل قهوه ی شیرین داغی که خوردم شاید تلخی دوریت برود دور و دورتر...
خیال نکن که رفت...نه فقط  اشک هایم داغ تر شد و دلم سوخت برای شب هایی که نفست تنگ می شود و من با آرامش به تو می گویم قهوه ی شیرین بخور تا به خواب بروی...و تو تلخ لبخند می زنی..."دل تنگی که قهوه ی شیرین و تلخ نمی شناسد..."
من به تو ایمان آوردم چرا که هر حسی که با تو تجربه کردم و از توتجربه، به نحو عجیب و مطلقی،سخت راستین بود.
و این درس آن شب های نفس تنگی ات را نه که امشب که هیچ شبی فراموش نخواهم کرد."دل تنگی که قهوه ی شیرین و تلخ نمی شناسد..."هیچ شبی تا...........هیچ شبی.

پی نوشت:من هدیه ی تولد می خواهم.
دلم می خواهد در جریان آب های گرم استوایی شنا کنم.لبخند بزنم و بعد برایتان از ساحل گرم و نرمش وبلاگم را آپ کنم.یک عکس قشنگ هم می گذارم تنگ مطلب...البته،من همین حالا هم در مسیر آب های گرم استوایی شنا می کنم. آن قدر دلم گرم دوستانم شده که هیچ جریان ِ گرم قطبی رو به شمالی نمی تواند مرا از سمت جنوب منحرف کند. از همه ی دوستان مهربانم ممنونم...
چند عدد دوست راستین از سر یک عدد آدم تنهایی که با شماها دیگر تنها نیست  ،خیلی زیاد است. دلم می خواهد که هیچ گاه و هیچ گاه با هیچ عدد از دوستانم چای تلخ نشویم.بیایید همیشه چای را شیرین بنوشیم. با خرمایی،کشمشی، قند و شکری،توت و شیرینی یا ساخارین و هر چیز شیرین دیگری که تلخی کام و چای را بگیرد.

گور...

ناخن هایم تیز و خشمگین شده،آن قدر که  پوست دست های خودم را می خراشد و تو خوب می دانی که دستی که به صاحبش رحم نکند ، می تواند گور دشمنش را حفرکند.

زیاد خوب نیستم...پس از چه بنویسم.این روزها،روزهای خوبی نیست.
نه خودش و نه خاطره اش...
شاید شهریور می توانست ماه بهتری باشد.
ماه روییدن خوشه ی گندم از طلا...ماه عشق حقیقی...دختر وفادار و بی ریا و تزویر...سنبله...ماهچهره ی شاد و زیبا و طلایی از لبخند...
می توانست رویایی و خاطره انگیز باشد یا حداقل معمولی باشد و شاید هم سال ها بعد بشود ولی حالا که نیست و من حال خوبی ندارم،به همین دلیل هم نیست شده ام.من از خودم خشمگینم. من از خودم رنج می کشم.
24 سال قبل از این در اواسط شهریور به دنیا آمده ام.
18 سال و دو روز بعد از آن به عقد آن مرد در آمده ام.
2 سال و دو روز بعدتر از آن به خانه ی آن مرد آمده ام.
و همه ی این فجایع ظرف 6 روز در یک ماه اتفاق افتاده...
شاید سال ها بعد تر از این بنویسم:
..؟..سال و..؟.. روز بعد از آن،از خانه ی آن مرد رفته ام.
این همه مدت ظرف این ماه ها به فرزاد و آرام و ریحانه و ارژنگ وفرح وسحر و... گفته ام همه چیز در ذهن شماست.آن قدر تکرار کنید و تلقین کنید که سرنوشت رام شما بشود،حالا اینجا نشسته ام  دپرس برای شما رنج نامه می نویسم. نه این که کم آورده باشم.نه...من قدرت پذیرش رنج وصبر بر رنجم بسیار بالاست.شاید اگر شجاعتم هم مثل تحملم بالا بود امروز و اینجا چیز دیگری برای شما می نوشتم. ولی بعضی وقت ها آدم ها باید از رنجی که می برند بنویسند.شاید نوشتن آن موتور آنها را روشن کند.
آری.همان که گفتم.من از خودم خشمگینم.از ضعفی که دارم نشان می دهم. نقطه ی ضعف و اشتباه ماجرا را می دانم کجاست و حتما این امید بخش است ولی چرا با وجود همه ی دانستن هایم باز هم اینجا ام...من از ترسو بودنم در دیدن خشم و رنج دیگران خشمگینم. آری...کاشکی کمی خودخواه تر بودم یا کمی شجاع تر...کمی قاطع تر...
در کل نیستم، دارم مردگی می کنم. در قبرم کفن پیچ و در رخوت پیش از مرگ دراز کشیده ام و با این که می دانم زنده ام نای این را ندارم بلند شوم و همه را بترسانم،از هیبت مرده ای که انگار زنده شده...
و بعد بگویم:نه عزیز جان...نمرده بود که زنده شود. فقط حال نداشت به شما بگوید زنده است.حال نداشت با نشستن در کفنش همه ی شما را بترساند و خودخواه ترینتان را از حسادت بفرستد سینه ی قبرستان و مهربان ترینتان را از شدت رضایت خوشحال کند.
حالا نمی دانم کی از جایش بلند می شود؟ شاید موقعی که دارند خاک می ریزند روی صورتش تا چشم هایش دیگر نور را نبیند.نمی دانم. فقط می دانم تا دیر نشده باید بلند بشود. شاید وقتی حالش را داشت دیگر خیلی دیر ِ دیر بود. پس تا دیر ِ دیر نشده باید بلند شود. هر چند خیلی ها می گویند هیچ وقت دیر نیست.
پی نوشت:خیلی چرت بود. فقط نوشتم بگویم دوستان نگران نشوند. حس و حال نوشتن نیست. کم سر می زنم به دنیای مجازی و رمضان هم با مهمان بازی هایش خوب مسیر زندگی من را کج کرده است. به هر حال هستم هر چند نصفه و نیمه. زود ِ زود بر می گردم و از صمیم قلب آرزو دارم یک روز اینجا با شعفی  حقیقی بنویسم:
خوب ِ خوب برگشتم... آن قدر خوب که حقیقت می تواند مثل یک رویا باشد.

بعد نوشت:خوبم.آره.خاصیت بعضی مشکلات اینه.
تا وقتی تو سینه ی آدمند آدم خیال میکنه طاقت فرسان.آدمو می کشند بلاخره.
ولی وقتی بلند داد زده میشند
ادم میبینه تو توهم بوده

هیچ مشکلی این قدر بزرگ نیست.هیچ مشکلی.

karandiro

2ماه پیش فیلمی دیدم از سینمای آزاد با عنوان karandiro محصول کشور برزیل.
فیلم چیزی حدود 2 ساعت و نیم بود و پایان فیلم مصادف بود با فرو رفتن من در بهتی بی پایان که اثرات آن در نوع برخوردم نسبت به شرایط قابل مشاهده است. در این فیلم با تردستی و هنر تمام نشان دادند که وقتی عده ای بخواهند حقیقت را پنهان کنند،هیچ کس نمی تواند جلودار آنها باشد. طوری که آدمی برای تشخیص سره از ناسره دچار مشکل می شود.

...

ادامه نوشته

بی خوابی

از پریشب تا به حال مدام حالت های آل پاچینو در فیلم بی خوابی در ذهنم رژه می رود.شاید بیشتر از 5 سال از آخرین باری که فیلم را دیده ام می گذرد ولی چشم های آل و حالت های سر در گمی اش بد جوری در ذهنم می درخشند.نمی دانم چرا ناگهان به یاد این شخصیت و حالت های روانی و فیزیکی اش افتاده ام.شاید من هم قتلی در ضمیر ناخود آگاهم مرتکب شده ام که دچار بی خوابی شده ام.شاید مدام در حال انجام قتل ِ نفس های پی در پی شب و روز را به هم پاس می دهم.این مَن ِ مقتول کیست که هوا از عطر ِخونش ، رایحه ی ِ بی خوابی گرفته؟ و البته فقط بی خوابی شبانه. من سال هاست(بیشتر از 10 سال) دچار بد خوابی هستم و نمی دانم کی قرار است خواب های پراکنده ام جای خود را به خوابی  آرام در شب بدهند.شاید هیچ وقت. و شاید هم...

خوب که دور و برم را نگاه می کنم،آدم های زیادی را می بینم که آمال و آرزوهایشان را در خود کشته اند و می کشند یا مدام در حال سرکوب رویه های بیرون شخصیت خود هستند.شخصیتی که اجتماع آن را نمی پسندد.آن هم اجتماعی که صدای سنت های بیمار ِ آن،گوش دنیا را کر کرده است. درد خود سانسوری از هر دردی بزرگ تر و عواقب آن برای فرد تلخ تر و خطرناک تر است.

شاید روزی من هم سر ِ راحت به بالین بگذارم. روزی که افکار و عقایدم را سال هاست داشتنش جرم و گناه است، بدون ملاحظه ی مدامی که درگیرش هستم،نثار اطرافیانی کنم که جز زنده بودن سلایق و سنت ها و آداب و رسوم خود،راه زندگی دیگری را بر نمی تابند.آن روز برایشان با لبخندی روی لب تشریح می کنم:

می شود.می بینید؟ می شود من و شما در یک شهر زندگی کنیم. بدون این که لازم باشد شما مرا له کنید یا من برای داشتن زندگی و نوع  تفکراتم در مبارزه ی مدام ضد افکار و سنت ها و هنجارهای زندگی شما  باشم. فقط کافیست کمی آستانه های تحملمان را بیشتر کنیم. والبته از کمی ،کمی بیشتر و قانون نیز.... پناه ما است.

اینجا یک جامعه ی دموکرات است.اینجا مدینه ی فاضله است. مدینه ای که ساکنانش شب ها را با عذاب  خود سانسوری به روز نمی رسانند و فریادی در گلو خفه نمی شود.اینجا مدینه ایست که من از فکر انتقام گرفتن از تو یا شمایی که مرا محدود و محروم کرده اید بیخواب و بیمار نمی شوم.این جا مدینه ی احترام به انسان است.

امروز های سررسید

امروز سر رسید:
چرا ناگهان بغض می کنم؟یک اهنگ 2 دقیقه ای که حتی معنی آن را درست نمی فهمم،مگر می تواند باعث ریختن اشک های آدمیزادی ام بشود.
شاید این اشک ها آدمیزادی نیستند.
شاید من آدمیزاد نیستم.
شاید...
قول آخر صحیح تر است.
One of the few splitاز my ding bride
Anathema

چند امروز قبل سر رسید:
یک پاکت سیگار شاید پایان همه چیز باشد.
یک پاکت سیگار شاید شروع همه چیز باشد.
یک پاکت سیگار شاید فقط یک پاکت سیگار باشد.
اینجا نخی در کار نیست،همه ی فلسفه ها در تصور ما از همان پاکت است.
پاکت خالی یا پر یا نصفه مهم نیست.

چند امروز قبل تر سر رسید:
چرا گلویم می سوزد؟من که آنفولانزا نگرفته ام...
شاید بغضی در گلویم لانه کرده می خواهد قد بکشد تا برسد به تو...آن بالاها...روی لب هایم که در سیطره ی توست...
فرانچسکو بگذار به تو بگویم...آن روز...توی تاکسی...که از من پرسیدی"چه کرده ای با من که این گونه شده ام؟" خودم نبودم...در خودم نبودم که جوابت را بدهم...حواس راننده و مسافران جمع من و تو بود و حواس من جمع تو که بزنم به بازویت"بی خیال" و تو هی بپرسی"چه کرده ای؟بگو" و من بازویت را مدام فشار دهم...
لعنت به من که بتو نگفتم ولی بگذار حالا بگویم...
فرانچسکو...من کاری نکرده ام.باور کن.قلب من خودش حیرت زده شده است و سعی می کند شانه هایش را بمالد. بیا کمی شانه های قلبم را بمال.سعی من بی نتیجه است.با او چه کرده ای؟آب قند بریز در گلویم که راه نفس سخت بسته شده است.بگذار بغض گلویم بروید و بشکند توی دست های تو...و تو این احساس یتیم را نوازش کنی...
آری فرانچسکو...مقصود در بی مقصودی ما بود.

سقوط آزاد...

چشم هایی در خواب من باز شد
نقش برگردان همه ی رنگین کمان ها
که بند می زد
سقف دلم را
به سیاهی مژگانش.
گهواره خستگی هایم را بجنبان
می خواهم 
نگاه روشنت را
به چشم هایم بدوزم
تا در مستی
 از دیوار ِهوس بالا برویم
 درسقوطی آزاد
تا بی نهایت ِ روح
جاودانه شویم.


نگاشته ی امشب همین دقایقی پیش

کاش باران...

فعلا،یک تبسم کافیست
برای من
که نمیرم
برای این که بایستم در اوج...کنارش
آنجا که او ایستاده و دست هایش را به آسمان دراز کرده و نور خالی شده است.
یک تبسم خشک روی لب هایش کافیست.تا...
تا.... زمانی که باران ببارد.
باران اگر ببارد ، لب های خشکیده ی ما تر می شود.
و باران و خورشید چه عشق بازی پر تلالوئی دارند.


***
تا به حال نگاه کرده ای؟
وقتی باران می بارد و خورشید با قدرت تمام در آسمان است. با شکوه است نه؟
کاش آسمان سیاه ِشهر ما خسیس ِلحظاتمان نبود.
فقط تو می دانی خسّت آسمانی که کرکس هایی خسیس تر در دامنش فربه و پروار می شوند و بال و پر می گیرند تا تبسم های روی لب ها را بخشکانند چه درد عظیمی است.
من اینجا منتظر باران می نشینم تا آسمان شهرم را خیس کند و اگر نبارید....باید رفت.
چاره ی دیگری نیست...حیف از جوانی پاکی که تباه شود.
شاید...
هجرت راه بهتری باشد.
هجرت آخرین راه باشد.
هجرت آغاز دیگری باشد.