کلاس یوزارسیف1
حرف های مادرم:بچه ها در هر سنی برای پدر و مادر بچه خواهند بود...تو نمی فهمی...تو تجربه ات کمه...تو هنوز بچه ای....چرا خیال می کنی بزرگ شدی؟....تو بیشتر می فهمی یا خدا و پیغمبر؟....تو بیشتر می فهمی یا من که 17 سال ازت بزرگترم؟...تو که کاره ای نیستی بهتر می فهمی،یا آنها که کاره ای هستند؟...تو بی اعتقاد شده ای...تو باعث نا امیدی من شده ای.... تو کافر شدی...تو از دین خارج شدی....خدایا این چه بلایی بود به سرم نازل شد؟...
حرف های من:شکاف بین نسل ها....تفاوت بین عقاید...آزادی انتخاب....تنوع آرا و اندیشه....حق زندگی...حق تجربه...حق داشتن دیدگاه فراتر از دیدگاه های شما...حق زیر سوال بردن همه چیز...حق محاکمه کردن...حق آزاد زندگی کردن...حق نفس کشیدن بدون اجازه ی شما...
فهمیدید موضوع از چه قراره...نه؟
این از جر و بحث های همیشگی من و مامانمه...انگار نه انگار خودش هم طبق سنت های جامعه زندگی نکرده...انگار نه انگار که خودش هم در مقطعی از زندگیش عصیانگری کرده...و انگار نه انگار که من انسان دیگری هستم و کودکی و نوجوانی و جوانی او نیستم...
اکثر والدین در جامعه ی ما ،همیشه انتظار دارند،فرزندانشان طبق رسوم رایج در زندگی آنها زندگی کنند...اگر فرزندی احیانا قصد مخالفت داشته باشه،به هر نحوی از انحاء باید آن را منصرف کنند...حالا این خانواده ها،ممکنه عقاید مستقیم داشته باشند یا راست یا چپ...فرقی نمیکنه...فرزند باید مطابق نرم آنها زندگی کنه...
امروز هم دوباره بامادرم بحث داشتیم...نتیجه ی بحث آخرش میدونید چی شد؟ پشت فرمان اتوموبیل عصبی شد...سرم فریاد کشید و به من گفت:هر وقت که دیگر فرزند من نبودی و دیگه پاتو در خانه ی من نگذاشتی..میتونی هر جوری دلت خواست زندگی کنی...
بعد هم دوباره همان حرف های همیشگی...اگر من آدم خوبی بودم تو را خوب تربیت میکردم...حالا اگر یک آدم غریبه این حرف ها رو بشنوه خیال خواهد کرد که بچه ی او(یعنی من) حتما دزد،قاچاقچی،معتاد یا هرزه و خیابانی و ...است.در صورتی که تنها مباحثی که باعث می شود همیشه،بین من و او جدل اتفاق بیافتد،فقط مباحث اعتقادی است...وگرنه همیشه در بین اقوام و دوستانش پز داشتن دختری مثل من را می دهد(باور کنید قصد ندارم از خودم تعریف کنم)
قضیه این گونه شد که سر اختلاف های عقیدتی و اجتماعی و سیاسی که با هم داشتیم،ایشان قصد کرده اند من را به راه راست هدایت کنند...و به همین منظور یکی از اساتید دوران دانشجویی خودش که دکترای علوم قرانی و مسائل اعتقادی دارد...مامور اصلاح و هدایت من شده است...خلاصه...هفته ی پیش به من زنگ زد و گفت که یک کلاس تفسیر قران و اخلاق هست که ازین به بعد تو هم باید با من به آنجا بیایی...فقط هفته ای یک بار است...هم تو و هم مهتاب(خواهرم)...من مدام تلاش میکردم که از زیر این مساله در بروم...نه این که عنادی با این کلاس داشته باشم...نه...بلکه به خاطر این که تمام عقاید و افکارم را به مرور زمان و با مطالعه کسب کرده بودم... ولی خوب هر کاری کردم نشد...در نتیجه تصمیم گرفتم براش شرط و شروط بذارم...باید هر یک شنبه با اتوموبیل به دنبالم بیایی و بعد از کلاس منو به خانه برسونی...تعجب برانگیز این بود که قبول کرد...مادر من که شاید چند ماه یک بار پاشو میذاره، خانه ی من قبول کرد هر دفعه مسیرش رو دو برابر کنه(چون محل زندگی من به نسبت خانواده ام پایین تره و آن کلاس هم نسبت به محل زندگی پدر و مادرم در محل بالاتری است...)ولی من را هر جور شده با خودش به این کلاس ببره...
امروز آمد.با خواهرم.وقتی سوار ماشین شدم،به خواهرم گفتم،مطمئنم امروز من و مامان با هم دعوامون میشه و آخرش هم مامان،کلی شکایت میکنه که خدایا این چه دختریه که نصیب من شد...هم مادرم و هم خواهرم خندیدند...
ولی خوب قضیه همان طوری که پیش بینی کرده بودم شد...تا شروع کردم به بحث و مباحث ما کشیده شد به ایراد گرفتن از خانم دکتر(استاد ایام دانشجویی که مدت 10 سال است بعد از آن دوران مادرم در همه ی کلاس های او شرکت میکند)کاسه صبر او لبریز شد و همان حرف های همیشگی را زد... و البته من نگذاشتم جو همینطوری بمونه ،برگشتم به خواهرم گفتم:دیدی...دیدی...
بگذریم،مادرم گفته این کلاس ها،آخرین تلاش او برای نجات!!!من است وبعد از آن دیگر به عقاید من کاری ندارد...
به هر حال شاد کردن والدین خیلی خوب است...و من تا اطلاع ثانوی و تا زمانی که لازم باشد،به این کلاس های عصر یک شنبه،خواهم رفت...بگذار،احساس گناه مادرم در قبال سرنوشت من از بین برود...
همیشه مهتاب سعی میکند قائله را ختم کند...و می گوید:مامان الهه را در قبر خودش میذارند....مطمئن باش کسی شما را به خاطر الهه،محکوم نمیکند....خوب،باید بگویم:مادر من هیچ وقت کم نمی اورد و می گوید:نه خیر...من می دانم آن دنیا من را به خاطر او مجازات می کنند...من اجازه دادم هر کتابی بخونه...من اجازه دادم فلان و بهمان...خلاصه در راستای پایان رسالت مادرم و احساس دین او،در قبال عقاید و تربیت من،از پله ی لجاجت،پایین آمدم...
پس اگر پست های دوشنبه صبحم،بوی یوذارسیف می داد...مطلع ،باشید...چون کلاس از تفسیر سوره ی یوذارسیف شروع شده...
پی نوشت:امروز نتوانستم کلاس را به چالش بکشم و در مورد مسائلی که مورد نظرم بود سوال کنم...چون هم خانم دکتر،دیر آمدند و هم موضوع شروع کلاس...بسم الله الرحمن الرحیم بود...و البته من عنوان کردم که در تاریخ ذکر شده الله نام بت جاهلان مکه بوده که در خانه ی کعبه نگه داری می شده...پس چرا شما می گویید نامی کامل تر از آن نیست...خانم دکتر فرمودند...تاریخ اشتباه نوشته...من گفتم :حتی کتاب تاریخ دبیرستان؟ گفت:بله...حتی آن تاریخ...نام آن بت در کعبه الهه بوده نه الله...حالا نمی دانم منظورش بتِ من بود؟ پایان کلاس هم که داشت با لپ تاپش کلیپی را که برای یک همایش بین المللی ساخته بود نشان حضار می داد و وقتی برای سوال اضافی نبود...چون باید برمیگشتم وگرنه ورزشم دیر می شد...در کل در مورد رحمانیت و بخشندگی خدا بحث شد...که من چیزی نگفتم...آخرش هم به من گفت:شما سوالی نداری؟من در مورد 124 هزار پیامبر(یک جا اسم 124 هزار پیامبر را آورد) و این که چرا هیچ کدام زن نبوده اند و این که آیا چنین چیزی عادلانه است و...چرا باید زنان از احکامی که مردان آورده اند پیروی کنند و یا این که یعنی حتی یک عدد زن هم در طول تاریخ شایستگی کسب مقام پیامبری رو نداشته و این که خدا چرا اصلا بنا به اقوال مسلمانان زن را دارای صفاتی(ظریف و اینا) خلق کرده که بعد بساط نابرابری و بی عدالتی و سلطه ی مردان را پهن کنه...ولی چون متفرقه بود گفت باید بعدا بپرسی...خلاصه با همان یک تکه حرف که تاریخ اشتباه نوشته،دهان منو بست...