کلاس یوزارسیف1

حرف های مادرم:بچه ها در هر سنی برای پدر و مادر بچه خواهند بود...تو نمی فهمی...تو تجربه ات کمه...تو هنوز بچه ای....چرا خیال می کنی بزرگ شدی؟....تو بیشتر می فهمی یا خدا و پیغمبر؟....تو بیشتر می فهمی یا من که 17 سال ازت بزرگترم؟...تو که کاره ای نیستی بهتر می فهمی،یا آنها که کاره ای هستند؟...تو بی اعتقاد شده ای...تو باعث نا امیدی من شده ای.... تو کافر شدی...تو از دین خارج شدی....خدایا این چه بلایی بود به سرم نازل شد؟...

حرف های من:شکاف بین نسل ها....تفاوت بین عقاید...آزادی انتخاب....تنوع آرا و اندیشه....حق زندگی...حق تجربه...حق داشتن دیدگاه فراتر از دیدگاه های شما...حق زیر سوال بردن همه چیز...حق محاکمه کردن...حق آزاد زندگی کردن...حق نفس کشیدن بدون اجازه ی شما...

فهمیدید موضوع از چه قراره...نه؟

این از جر و بحث های همیشگی من و مامانمه...انگار نه انگار خودش هم طبق سنت های جامعه زندگی نکرده...انگار نه انگار که خودش هم در مقطعی از زندگیش عصیانگری کرده...و انگار نه انگار که من انسان دیگری هستم و کودکی و نوجوانی و جوانی او نیستم...

اکثر والدین در جامعه ی ما ،همیشه انتظار دارند،فرزندانشان  طبق رسوم رایج در زندگی آنها زندگی کنند...اگر فرزندی احیانا قصد مخالفت داشته باشه،به هر نحوی از انحاء باید آن را منصرف کنند...حالا این خانواده ها،ممکنه عقاید مستقیم داشته باشند یا راست یا چپ...فرقی نمیکنه...فرزند باید مطابق نرم آنها زندگی کنه...

امروز هم دوباره بامادرم بحث داشتیم...نتیجه ی بحث آخرش میدونید چی شد؟ پشت فرمان اتوموبیل عصبی شد...سرم فریاد کشید و به من گفت:هر وقت که دیگر فرزند من نبودی و دیگه پاتو در خانه ی من نگذاشتی..میتونی هر جوری دلت خواست زندگی کنی...

بعد هم دوباره همان حرف های همیشگی...اگر من آدم خوبی بودم تو را خوب تربیت میکردم...حالا اگر یک آدم غریبه این حرف ها رو بشنوه خیال خواهد کرد که بچه ی او(یعنی من) حتما دزد،قاچاقچی،معتاد یا هرزه و خیابانی و ...است.در صورتی که تنها مباحثی که باعث می شود همیشه،بین من و او جدل اتفاق بیافتد،فقط مباحث اعتقادی است...وگرنه همیشه در بین اقوام و دوستانش پز داشتن دختری مثل من را می دهد(باور کنید قصد ندارم از خودم تعریف کنم)

قضیه این گونه شد که سر اختلاف های عقیدتی و اجتماعی و سیاسی که با هم داشتیم،ایشان قصد کرده اند من را به راه راست هدایت کنند...و به همین منظور یکی از اساتید دوران دانشجویی خودش که دکترای علوم قرانی و مسائل اعتقادی  دارد...مامور اصلاح و هدایت من شده است...خلاصه...هفته ی پیش به من زنگ زد و گفت که یک کلاس تفسیر قران و اخلاق هست که ازین به بعد تو هم باید با من به آنجا بیایی...فقط هفته ای یک بار است...هم تو و هم مهتاب(خواهرم)...من مدام تلاش میکردم که از زیر این مساله در بروم...نه این که عنادی با این کلاس داشته باشم...نه...بلکه به خاطر این که تمام عقاید و افکارم را به مرور زمان و با مطالعه کسب کرده بودم... ولی خوب هر کاری کردم نشد...در نتیجه تصمیم گرفتم براش شرط و شروط بذارم...باید هر یک شنبه با اتوموبیل به دنبالم بیایی و بعد از کلاس منو به خانه برسونی...تعجب برانگیز این بود که قبول کرد...مادر من که شاید چند ماه یک بار پاشو میذاره، خانه ی من قبول کرد هر دفعه مسیرش رو دو برابر کنه(چون محل زندگی من به نسبت خانواده ام پایین تره و آن کلاس هم نسبت به محل زندگی پدر و مادرم در محل بالاتری است...)ولی من را هر جور شده با خودش به این کلاس ببره...

امروز آمد.با خواهرم.وقتی سوار ماشین شدم،به خواهرم گفتم،مطمئنم امروز من و مامان با هم دعوامون میشه و آخرش هم مامان،کلی شکایت میکنه که خدایا این چه دختریه که نصیب من شد...هم مادرم و هم خواهرم خندیدند...

ولی خوب قضیه همان طوری که پیش بینی کرده بودم شد...تا شروع کردم به بحث و مباحث ما کشیده شد به  ایراد گرفتن از خانم دکتر(استاد ایام دانشجویی که مدت 10 سال است بعد از آن دوران مادرم در همه ی کلاس های او شرکت میکند)کاسه صبر او لبریز شد و همان حرف های همیشگی را زد... و البته من نگذاشتم جو همینطوری بمونه ،برگشتم به خواهرم گفتم:دیدی...دیدی...

 

بگذریم،مادرم گفته این کلاس ها،آخرین تلاش او برای نجات!!!من است وبعد از آن دیگر به عقاید من کاری ندارد...

به هر حال شاد کردن والدین خیلی خوب است...و من تا اطلاع ثانوی و تا زمانی که لازم باشد،به این کلاس های عصر یک شنبه،خواهم رفت...بگذار،احساس گناه مادرم در قبال سرنوشت من از بین برود...

همیشه مهتاب سعی میکند قائله را ختم کند...و می گوید:مامان الهه را در قبر خودش میذارند....مطمئن باش کسی شما را به خاطر الهه،محکوم نمیکند....خوب،باید بگویم:مادر من هیچ وقت کم نمی اورد و می گوید:نه خیر...من می دانم آن دنیا من را به خاطر او مجازات می کنند...من اجازه دادم هر کتابی بخونه...من اجازه دادم فلان و بهمان...خلاصه در راستای پایان رسالت مادرم و احساس دین او،در قبال عقاید و تربیت من،از پله ی لجاجت،پایین آمدم...

پس اگر پست های دوشنبه صبحم،بوی یوذارسیف می داد...مطلع ،باشید...چون کلاس از تفسیر سوره ی یوذارسیف شروع شده...

 

پی نوشت:امروز نتوانستم کلاس را به چالش بکشم و در مورد مسائلی که مورد نظرم بود سوال کنم...چون هم خانم دکتر،دیر آمدند و هم موضوع شروع کلاس...بسم الله الرحمن الرحیم بود...و البته من عنوان کردم که در تاریخ ذکر شده الله نام بت جاهلان مکه بوده که در خانه ی کعبه نگه داری می شده...پس چرا شما می گویید نامی کامل تر از آن نیست...خانم دکتر فرمودند...تاریخ اشتباه نوشته...من گفتم :حتی کتاب تاریخ دبیرستان؟ گفت:بله...حتی آن تاریخ...نام آن بت در کعبه الهه بوده نه الله...حالا نمی دانم منظورش بتِ من بود؟ پایان کلاس  هم که داشت با لپ تاپش کلیپی را که برای یک همایش بین المللی ساخته بود نشان حضار می داد  و وقتی برای سوال اضافی نبود...چون باید برمیگشتم وگرنه ورزشم دیر می شد...در کل در مورد رحمانیت و بخشندگی خدا بحث شد...که من چیزی نگفتم...آخرش هم به من گفت:شما سوالی نداری؟من در مورد 124 هزار پیامبر(یک جا اسم 124 هزار پیامبر را آورد) و این که چرا هیچ کدام زن نبوده اند و این که آیا چنین چیزی عادلانه است و...چرا باید زنان از احکامی که مردان آورده اند پیروی کنند و یا این که یعنی حتی یک عدد زن هم در طول تاریخ شایستگی کسب مقام پیامبری رو نداشته و این که خدا چرا اصلا بنا به اقوال مسلمانان زن را دارای صفاتی(ظریف و اینا) خلق کرده که بعد بساط نابرابری و بی عدالتی و سلطه ی مردان را پهن کنه...ولی چون متفرقه بود گفت باید بعدا بپرسی...خلاصه با همان یک تکه حرف که تاریخ اشتباه نوشته،دهان منو بست...

یک لیوان آب سرد و ربط آن با شجاعت

همیشه از سایه ی یک لیوان آب سرد می ترسیدم. از حضور فرار و گریزی که انتهایش،قطره های آب سرد،مهره های گردن و کمرم را فتح کند.

چه اضطراب حقیری....چه ترس حقیرانه تری...

وقتی که اولین بار،چکش مرطوب آب،بدنت را بوسید،خواهی فهمید که شجاعت خریدی و فرار احمقانه ات را خنده خواهی زد...

مجالی بر فرار در خودت ایجاد نکن...

روزی که پیه اولین نه،و خشونت اولین عصیان،بر تنت مالیده شد،آسوده خواهی شد ، که برای همیشه ترس،پشت دیوارهای زخم جا می ماند...

رنج و شکنجه از قِبَل آزادی هدف،رویین تنت میکند...

پی نوشت:امشب حین گوش دادن به قطعه ای از کریس دی برگ،این چند خط را نوشتم...نمی دانم کریس دی برگ چه ربطی عصیان و شجاعت دارد؟!...ولی خوب من نرمال نیستم،عادت که کرده اید؟؟؟

کودکی

دیشب

سراغ خاطره هایم رفتم...

صندوقی  با بوی فندق

ومُهری به رطوبت زمان

و دریغی به قدمت شمع های کیک تولدم

 

شکست مُهر

عطر یادگاری های کهنه...

رقص ترانه های رنگین...

و خنده های جیغ

 که اتاق را آتش زد.

و

من در را بستم،

تا پنجره ی کودکی باز بماند

 مادرم بیدار نشود

و کودک شیرین بازی کند.

 

موسیقی گوش نواز کودکی ام

نیاز گمشده ی جوانیم بود...

و نیاز این سال ها

مادر ترانه غمگین من ...

عطر دوستی که بیاید...

بهار در زمستان اتاقت می شکفد...*

 

 *نگاشته ی قدیم بدون اصلاح

پی نوشت:ذهنم فعلا خالیه...اگر چیزی بود بعدا اضافه میکنم

بعد نوشت:امروز کتاب آویشن قشنگ نیست نوشته ی حامد اسمعیلیون رو خوندم...و واقعا لذت بردم...اینجاهم در مورد کتاب توضیحاتی داده شده...

اعلامیه...

" من از انتهای تاریخ می آیم" این جمله برای من ترانه ای آشنا به نظر می آید. در کجا این ترانه منسوخ را شنیده ام . حسی  به من می گوید این صدا تکرار یک درد مزمن است که سال ها و شاید قرن هاست که فراموش شده است.خدایا این ترانه را در کجا شنیده ام. آه ! یادم آمد. هزار سال پیش در یک روز سرد پاییزی که نم نم باران روح سرگشته ام را خیس کرده بود،فرشته ای نه چندان زیبا در گوشم نجوا کرد: من از انتهای تاریخ می آیم و برای تو پیامی آورده ام . تو باید از افسون چشم ها ، چشم پوشی کنی و آن ماموریت بزرگ را به انجام برسانی... نه من نمی توانم .من مسحور افسون چشم هایی هستم  که زمین را متبرک می کنند. نه من آماده این کار نیستم  .   چرا من ... صدایی می آید ،برای احضار ارواح و اجنه سرگردان افسون می خوانند و من می روم به انتهای تاریکخانه اشباح...بار  دیگر افسون شده ام.آری من سرباز میهن اضطرابم و می بایست برای اثبات  فداکاری ام  ماموریت سترگ حفظ تمامیت ارضی کینه را برای  همه تاریخ بر عهده بگیرم...

" من از انتهای تاریخ می آیم و  به وضوح دیدم که عاشقی در تقدیر نسل ما نبود"

پي نوشت مرتبط:اين نوشته نيز از دفتر استادم بود.جملات داخل گيومه از استادم نيست...البته فكر ميكنم...

پی نوشت بی ارتباط:

چشمان خود را ببند وبگذارمن تنها،حريصانه، تو و سازت را سير مي كنم...

اين الهام آسمانيست كه تو را به وجد مي آورد و نوايش من را به اندوهي دلنشين...

حركت دستان تو با ويولون ،چشم نواز ترين هاي دنياست...

كاش دوربيني اختراع مي شد...كه قدرت ثبت عظمت را داشته باشد...

بيخود نيست كه تصوير ساز و نواي آن و نوازنده ي آن  محرومند...

چون درهايي به سويت باز مي كنند كه وجودت را سرشار از طعمي جديد و شيرين ميكنند.و عصيانگرانه روحت   را رهنمون مي شوند به كشف آن چه كه بر عقل مكشوف نيست .

اين حرمت ابدي،شيريني ملايمي دارد.كه نه دلت را مي زند و نه سيرت ميكند...

پي نوشت براي آرام:طعم بعضي از خاطره ها،خيلي تلخه و فراموش نشدنی...تلخ تر از طعم سيگار كه در دهان ماندگار ميشه و با هزار تا آدامس نعنايي و هزار  بار مسواك زدن و کلی چیزهای دیگه هم نميشه از بينش برد...پس  به تلخيش عادت كن...آن وقته كه در هاي بي نهايتي به روت باز ميشه كه از هر دري كه رد ميشي،مي فهمي چقدر فرصت جديد پيش روته،براي از بين بردن منشا درد...وقتي عامل درد را كشتي،يك آن متوجه ميشي در تمام اين مسير مبارزه دردت را و طعم تلخش را فراموش كرده بودي.چون هدف داشتي و این هدف رویین تنت کرده بوده....

توضیح:البته طعم تلخی سیگار تلخ ترین طعم دنیا نیست...ولی تلخیش به سختی از بین میره...

لبی که باز شد...

وقتي از پشت شيشه هاي بخار گرفته،كوچه ي باراني را نگاه مي كردي...تصور ميكردي كه چه آسان مي شودزير باران رقصيد و خيس نشد...

توهمي راستين اسيرت كرد ،كه اين باران ،امن ترين واقعه ي دنياست...

پنجره كه باز شد...خودم ديدم...

قطره اي از فرق سرت چكيد و از روي بيني ات سر خورد و از سد لبانت،مجال عبور نيافت...

لب هايت را كه باز كردي...مثل معجزه بود...

آن تجربه ي عظيم  تمام روح چموشت را در بر گرفت و تو به آساني....خيــس كه نه.... غــــرق شدي...

....................

قفل لبانم كه به فرياد قطره اي، گشوده شد...زير باران خيس خواهم رفت....به حقيقت ،خواهم پيوست...

 

پي نوشت بي ارتباط:حیران و هادی عزيز....چشم به راه شما بوديم...نيامديد...

گل های ناکام

گل هاي دامنم،هميشه گريه مي كنند...

از تنهايي خود،وقتي روي فرش پهن مي شوند و مجبورند با گل هاي پير قالي، هم صحبت شوند...

گل هاي دامنم،هميشه در گوشم زمزمه مي كنند، كه اي كاش در دامن آن دخترك رقاص مي روييدند...تا كمي نفس بكشند و زندگي كنند...

از بس كه بازي موج ها و رقص در مسيرباد  را دوست دارند...

دلم می خواست ،نهايت آرزوهاي بلندشان را، در شبي باراني در نسيم مصنوعي كافه برآورده کنم...

افسوس رقاصه ي بي نام،دامن دسته دوم نمي پوشید و...

و من نيز رقصيدن در مسير باد را دوست ندارم...من عاشق رقصيدن روي شانه هاي باد هستم...

بادي كه مستقيم  نمي وزد...و شانه هايي كه مرا به آسمان مي برد...

بيچاره گل هاي نا كام دامنم...

 

پي نوشت1:پست قبلي در مورد پرنس و من نبود...

پي نوشت2: خدا را شكر،ظاهرا به جاي نفت،سيب زميني سر سفره هاي مردم آمد...شايد فردا نوبت پياز باشد...و پس فردا هم نوبت نان يا گوشت...الـــــــي انتخابات...

همه کس و هیچ کس

دست كشيدم روي گيسويم و با برافروختگي گفتم:

حماقت كردم.نبايد اجازه مي دادم يكـــي به خودش جرات بده و بهم چنين حرفي بزنه...حسـود...هه.

با حالت خاصي به من خيره شد و گفت:من يكــــــي هستم؟؟؟؟

سرم را تكان دادم و گفتم:نه، پس خيال مي كني چند تا هستي؟ دو تا؟ تو يكي هستي...

خنديد و گفت:اشتباه تو همين جاست كه خيال مي كني من يكي هستم...

من حتي دو تا و چند تا هم نيستم...من همه ام...

به چشمان بي حالش خيره شدم.

از همان روز بود كه سخت ديوانه شدم...

چگونه يكــــي مي توانست هيـچ باشد و باز همـه باشد...

 

بعدنوشت بی ارتباط:اگر دوست داشتید...اینجا را نگاه کنید...

بعد نوشت مرتبط:این شاید  یک عاشقانه است...مرسی نسیم من

انتهای قبرستان

سرنوشت ما

هم آغوش تاريكي

بي تاب روشني

وعده گاه آزادي

و رستن گاه درد

 

نقطه ي مبهم ماجرا

دست هاي ما

که ستيزه جودر نبرد

با تبسم اغواگر خواب

چگونه مشت مي شوند؟؟؟

 

بوسه ي قبرستان

ابدی نیست...

نگاشته ی یک شب دور

پی نوشتک:خیلی گستاخ و نا مهربان شده ام...اگر کسی از من رنجیده با مهربانیش بر من ببخشاید

 

باران

امروز بعد از ورزش مي خواستم از لذت نوشيدن يك ليوان آب خنك استفاده كنم

اولين جرعه را كه سر كشيدم،تمام بدنم غرق لذتي سرد و دلچسب شد

ولي اين من عاصي من،هميشه لذت ها را برايم تلخ كرده است

ناگهان تخيلم پرواز كرد به سمت كودكي كه همين لحظه،همين لحظه اي كه من از لذت نوشيدن سرشار شده ام اسير تشنگي است...

تخيلم پرواز كرد كه چند نفر همين اكنون در گوشه گوشه ي دنيا،از لذت داشتن آب سالم و گوارا محرومند؟

به هر حال آمارهاي يونيسف در قرن بيست و يكم هم نشان دهنده وجود حجم وسيعي از تشنگان در سراسر عالم است...تشنگاني كه يا اصلا آب ندارند يا از داشتن نعمت آب سالم بي بهره اند و با مسموميت هاي ناشي از نوشيدن اب آلوده دست و پنجه نرم مي كنند.

خوب تخيلم به من اجازه نداد بيشتر از آب استفاده كنم...

در بطري را بستم و گذاشتمش داخل يخچال...

پي نوشت:امشب،محمد صالح اعلاء در راديو،در مورد نوروز و بهار و باران،حرف مي زد...مثل هميشه،روان و دوست داشتني...

در ميان اين همه صحبت لطيف،يك نكته ي با مزه گفت:

نام پسر چنگيز خان يا نوه ي او توله بوده است و ايرانيان قديم،به خاطر كينه و نفرتي كه از مغول ها داشته اند،نام تازه رسيده هاي احشام خود را توله گذاشته اند...و البته حكايت ها داشت كه سخن او به اينجا رسيد...

پی نوشتک:امشب از این که در تهران زندگی می کنم...هیچ حسرتی نداشتم...غرق شعف بودم

چه بارونی بود...چه بارونی بود...

مزخرفات دبیرستانی...

هشدار:اين يك پست شخصي است...دنبال چيز خاصي درونش نگرديد....

كاريش نميشه كرد...فكر كردن به همسر و ازدواج هميشه يكي از مسائليه كه دخترهاي دبيرستاني و راهنمايي در موردش حرف مي زنند و البته از دانشگاه به بعد ،اين مساله كم رنگ تر ميشه...دلیلش رو خدا می دونه و خود دخترا ...فقط

خوب يادم مياد ،وقتي يكي از معلم هامون مدرسه نمي اومد،هر دو نيمكت پشت سر هم ، بچه ها بر مي گشتند و با هم حرف مي زدند...من نيمكت دوم  رديف وسط مي نشستم و كلا رديف وسط 3 تا نيمكت بيشتر نداشت و 6 دانش آموز...نيمكت اول رو خالي مي كرديم و خودمون را تو 2 تا نيمكت باقيمانده جا مي كرديم و شروع مي كرديم به حرف زدن...

حالا موضوع صحبت هامون متنوع و گوناگون بود...در دوره ي پيش دانشگاهي كمتر اين كارو مي كرديم،چون غير از من كه غصه ي درس خوندن نداشتم و  مدام در حال اذيت كردن بچه هاي ديگه بودم،بقيه ي بچه ها سخت درگير درس خوندن بودند و البته انها فكر نميكردند كه من درس نميخونم،خيال مي كردند كه من براشون خالي بندي مي كنم....چون معدل پيش دانشگاهيم از بقيه ي دوستانم بيشتر و بهتر بود...كلا من در دوران دبيرستان فقط سال پيش دانشگاهي شاگرد اول كلاسمون شدم...چون بقيه در حال خوندن دروس سال هاي قبل بودند ولي من اصلا لاي كتاب هاي سال قبلم رو باز هم نميكردم.هميشه عادت داشتم...نه درسي رو براي آينده ميخوندم و نه درسي رو از  گذشته مرور مي كردم ...فقط در حال يك درس زندگي ميكردم...و خوب از حق نگذريم تمام سال هاي دبيرستان،درس هاي مربوطه رو خوب مي خوندم و شايد به همين خاطر بود كه در كنكور توانستم رتبه ي قبولي در تهران رو بگيرم...

وضعيت درس نخوندن من،به قدري فجيع بود كه مادرم كلا از قبولي من در دانشگاه قطع اميد كرده بود....در نتيجه وقتي رتبه ام رو ديد واقعا ذوق زده شده بود...وضعيت من اين بود ولي يكي از دوستام شده بود رتبه اش 17 گريه مي كرد كه چرا اون يكي دوستمون رتبه اش شده 7 و مادر من پاي تلفن دلداريش مي داد كه عزيزم كه اختلاف تو با زهرا فقط شايد 3 تا تست نزده در دروس مختلف باشه...بي خيالي رو از الهه ياد بگير...اصلا خجالت هم نمي كشه داره الان تو روي من نگاه ميكنه و مي خنده...

به هر حال تمام سال هاي قبل از پيش دانشگاهي كه بچه ها درگير درس خوندن مفرط براي كنكور نبودند، مي نشستيم و در مورد موضوعات مختلف حرف مي زديم...

يكي از اين بحث ها خصوصيات همسر آينده بود...و يكي ديگه از اين بحث ها كه اتفاقا به نظرم جذابيت زيادي داشت، برملا كردن احساس واقعي بود...به اين روش كه هر كدام از بچه ها در مورد احساس واقعي خودش در يك برهه از زمان نسبت به ديگري حقيقت رو مي گفت...

مثلا طناز به من مي گفت:وقتي اولين بار تو را ديدم،پيش خودم فكر ميكردم اين دختره از آن فيس و افاده اي هاست...قيافت منو ياد بت اعظم مي انداخت...از بس كه خودتو گرفته بودي...

حالا قيافه ي من ديدني بود،چون من هيچ وقت تو زندگيم تصميم نداشتم خودمو براي كسي بگيرم و اتفاقا من هم همين حس را نسبت به طناز در آن روزگار داشتم...حتي همين الان هم به خوبي برام قابل تصوره...وقتي اولين بار طنازو ديدم،اصلا ازش خوشم نيومد، به نظرم خيلي مغرور و افاده اي بود و احساس مي كردم خيلي پر باد و غير قابل تحمله...وقتي خوب دقت مي كنم،مي بينم اين احساس هاي قلبي به ديگران،كاملا دو سويه بود. يعني دقيقا همون احساسي كه من به كسي داشتم،او هم مشابه آن احساس را به من داشت...

مثلا همه ي ما محبوبه را دوست داشتيم...و هيچ احساس منفي در آغاز آشنايي نسبت به او در دلمان نداشتيم...

خوب اين به خاطر انرژي هاي آدم هاست...اين بحث ها خيلي برامون جذاب و لذت بخش بود...من و محبوبه و طناز و الهام و گلناز و نسيم....در هر سال تحصيلي با توجه به تركيب دانش آموزان كلاس،دو تا از اين جمع كم مي شد و دو تا اضافه مي شد...خلاصه لحظه هاي خوبي بود...

در مورد خصوصيات همسر آينده،نكته ي قابل توجه اين بود كه اكثر بچه ها،ايمان را در درجه ي اول قرار مي دادند...

مثلا من مي گفتم،دلم ميخواد همسر آينده ام،با شخصيت،تحصيل كرده،كتاب خوان،هنر دوست و بعضا هنر مند،مستقل،با اعتماد به نفس،مغرور،  و خلاصه تو مايه هاي رت باتلر باشه...بچه ها مي خنديدند.بعد الهام ميگفت:خوب من دوست دارم شوهرم در درجه ي اول ايمان داشته باشه،بعد تحصيلات و...و...يا محبوبه هم به يك چيزي در اين مايه ها اشاره مي كرد و عنصر ايمان رو در درجه ي اول قرار مي دادند...

اينجا بود كه من احساس خجالت مي كردم،چون فقط من بودم كه به عنصر ايمان بي توجهي كرده بودم

ولي سعي ميكردم به روي خودم نيارم....

حالا اين ايمان چي بود؟اصلا ايمان به چي؟ در آن زمان تصور من اين بود كه منظور از ايمان،يك چيزي در مايه هاي مذهب باشه...چون خدا را كه همه تقريبا معتقد بودند و كسي نبود كه در بوق هوار بزند به خدا اعتقادي ندارد...

خلاصه آن روزها گذشت....و در ميان آن جمع تنها كسي كه ظاهرا با يك،با ايمان ازدواج كرد... من بودم...مني كه اصلا ايمان و اعتقادات جزء معيارهاي ازدواجم نبود،شدم ، اسير ايماني كه نمي دانستم دقيقا چي هست؟ اصلا سيستم فكري اين نوع ايمان چيست و چگونه عمل مي كند...

خوب در كنار تمام خصوصيات درجه اولي كه دوست داشتم همسرم داشته باشه و نداره،حالا ايماني داره(در معناي رايج آن بين عموم مردم) كه هر عملي را به گمان خودش از جهت رسيدن به رضايت خدا و پيغمبر انجام ميده و چيزي به اسم فردیت و تنوع آدم ها و عقايد و فرهنگ،و رضايت انساني ،اصلا براش معني نداره

ولي خوب اين ازدواج،با تمام بدي ها و اتلاف وقتي كه براي من داشته،چند تا نكته ي مثبت برام داشته:

1-  هيچ وقت از داشتن عقيده اي خاص احساس خجالت نكن...حتما حكمتي، در كنه احساس و رضايت و ميل قلبي تو وجود داره...

2-  معني هدف و پله بندي كردن اهداف و رسيدن تدريجي به آن را فهميدم...چيزي  كه معلمين برنامه ريزي و اساتيد دانشگاه هم نتوانستند به من ياد بدهند

3-  معني ايمان را خوب فهميده ام. ايمان به نظر من در درجه اول،يعني پي به قدرت خودت و روحت بردن.... اين كه بدوني،چي هستي...چي ميخواهي باشي...به كجا مي خواي برسي؟ و با چه پشتوانه و قدرتي....ايماني كه من معنيشو سال ها قبل نمي دونستم و امروز مي دانم،همينه...از ابرازش خجالت نميكشم...چون به نظرم رسيدن به رضايت از خود،بزرگترين دستاورد زندگي در دنياست...اين كه ما هر كاري را براي رضايت خدا انجام دهيم،آخرش به پوچي مي رسيم...اگر خدا انسان را خليفه در روي زمين خلق كرده،پس انسان بايد،اول از همه به رضايت  از خودش برسه...اينطوري ميشه كه بعدها،زمين و اسمان و خدا و همه مرده ها و زنده هاي دنيا رو در قبال خودش و سرنوشتش،گناهكار نمي دونه و فقط خودش را مسئول مي دونه...اين كه هر كاري را براي رضايت خدا انجام دهي،نتيجه اي ندارد جز برداشتن مسئوليت از شانه و گردن خود...در نتيجه براي كوچكترين اتفاقي كه در زندگيت رخ مي دهد،فقط خدا را مسئول مي داني و مدام او را شماتت مي كني كه خدايا چرا من؟؟؟؟

4-  انسان و نيروي درونش،قدرتمندترين است...آن قدر قدرتمند كه حتي تصورش را هم نمي توني بكني...

5-  استاد داناي من، كه نمي دانم درسلامتي يا در سختي...بخشي از داشته هايم و علم به شناخت آنها را مرهون تو ام...در دلم نيروي عظيمي است كه زنده بودن  و بازگشتت را فرياد مي زند...

نون اضافه:عشقست پرسپولیس...

بعد نوشت۱:این خاطره از خواهرم را اگر دوست داشتید بخوانید...

بعدنوشت۲:تن ناز عزیز...وبلاگ شما در ایران فیلتر شده...

مریم های باغ مسیح1

 

ادامه نوشته

نا خوانده

اينجا مدام كوبه ي در را مي كوبند

و زنگ می زنند

بي وقفه...

اينجا

كاروانسراست

با مهمان هايي كه تعارف نكرده

صاحبخانه مي شوند

چه خودکامگی شگرفی:

زمين هاي دلت  مصادره

حصارهاي تفكرت  جا به جا

گور انسانیتت  حفر

 الهه اش  مقتول 

و تعالي روحت  زنداني مي شود.

گوش هاي اينجا از هوار زنگ كر

و مـدام

 چكش توهمي چركين كه بر سرت مي كوبند :

«مهـمان حبيـب خداسـت»

و من هايي مثل من

يا سخت تر از من

كه مهمان ناخوانده دوست نداشتيم

هيـچ وقت

... 

نگاشته ي امشب

*بعد نوشت برای جمیع دوستان:

برای بهتر شدن متن کمک کنید
به نظر شما الهه ی انسانیت را مقتول کردن زیباتره یا گور انسانیت را حفر کردن؟

عينك و بچگي

بچه ها دنیا رو رنگی میبینند
واسه همینه که زود فریب رنگ ها رو میخورند...و ساده از آرزوهاشون مي گذرند

هميشه آرزوهاي رنگي تر و خوشگل تر و راحت تري هست كه جاي ارزوهاي بزرگ ولي سخت رو بگيره
اگر قراره به سادگي فريب بخورم،از رنگي كه لعاب دروغه...
دلم میخواد کور شم تا هیچ وقت فریب چيزي كه اصلا نيست رو نخورم

دنياي ساده ايه رفيق...نيست؟

خيلي ساده از انسان ميخواهند از زندگي لذت ببره...

سرش به لاك خودش باشه و ازش ميخوان عينكشو نزنه تا دور دست ها رو نبينه...

درگير زندگي خودش باشه....محدود باشه

اصلا نا محدود رو نخواد كه ببينه

اگر همه اين طور باشند،هيچ وقت مشكلي پيش نمياد

ولي اگر فقط يك نفر پيدا شه كه بخواد از اون عينكه كه تو جعبه ي محكمشه استفاده كنه...

عينكو ميزنه و كم كم توجهش به بعضي چيزهاي كوچك كه تا حالا نمي ديده جلب ميشه...

چي ميشه؟اين دگرگوني ها از همين جاها به وجود مياد

يكي چيزي رو ميبينه كه بقيه نمي بينند

يكي يك مزه ي تازه اي رو ميچشه كه بقيه نچشيدند...

يكي ناگهان احساس شجاعت ميكنه...

آخه مي فهمه از چيزي مي ترسيده كه تا حالا اصلا وجود نداشته...

تمام اين مدت اسير توهم بوده...

يكي ميخواد يك هو داد بزنه كه:

كجاي كاريد؟؟؟

بياييد اين ور پل...باور كنيد هيولاي سياه فقط تو غصه هاست

هيولا همينيه كه ما خودمون ساختيمش تو ذهنمون و آن قدر بهش بال و پر داديم كه جاي حقيقت رو گرفته...

 

يلدا جان...

يك چيزي هست...

پسركي كه فرياد زد پادشاه لباس تنش نيست

بچه بود....نه؟

بچه ها از صداقتشونه كه بزرگ مي شند....

 

بعد نوشت بعد از الکی آپ کردن:گول خوردید و گول خوردید...چلو کبابو من خوردم

رسالت

سرد و كرخت

لرزان بار عظيم رسالتي

بر دوش...

با پاهايي كه يخ زده

تا وسوسه ي  اتاق را پاسخ دهد

 چشم هايي كه مي دود به سوي در

دري  بازو بي انتها

 در هواي رسيدن به در

پشت سرم

رختخوابي  گرم  و مسموم

که پايم را

اندیشه ی زنجیر دارد...

 

از نوازش شب مي ترسم

كه صبح را

در وسوسه تنبل تن

در بستر امنيتي دروغين

بغل نگيرم...

 

درها كه پشت سرم بسته شد،

نفس خواهم كشيد

و روحم را پرواز خواهم داد...

غرق رنج تن به قيمت دانستن

و دريازده ي بردگي هزار ساله

كه تقدسش را بر باد دادم...*

 

پي نوشت:مي گريزم،پيش از آن كه بار رسالتم را دزدان دريايي به دريا بريزند.

*نگاشته ی همین امشب

عاشق قد کشیدنم...

در كنار پست دوست عزيزم نسیم

اگر یک روح در مسیر کمال باشد
جسم نیز در مسیر کمال است
چنین انسانی هیچ وقت کهنه و قدیمی نمیشود
همیشه می شود به او عشق ورزید
چون هر روز جلوه ی جدید ی از شکوه و عظمتش را برایمان رو نمایی میکند
در روزگار ما
چنین افرادی نادر هستند
پس عیب از ما نیست که از کسی زده میشویم
عیب از روح گندیده ی معشوقه است
اگر کسی هم از من زده شود...عیب در من است
نه در او
چون روح من نیز مردابی شده که جسمم را کم کم به باتلاقی از تکرار و توهم تک بودن تبدیل كرده است
خلاصه...ایراد جای دیگریست
همانطور که گفتی عشق یک فرایند پویاست
عشق به گفته ی بزرگان مراقبت میخواهد
این یعنی هر روز بايد نکته ی جدیدی به عشق اضافه کنیم
اگر این کار را نکنیم....مرگ عشق نزدیک است
مثل یک شاخه گل سرخ كه از بوته اش مي چينيم و در آب میگذاریم
تا مدتی سالم می ماند ولی ناگزیر می میرد
اما... گل سرخی که در گلدان زندگی میکند
هر روز به گذشته ی خود اضافه میکند
برگی، غنچه ای،ريشه اي
همین تازگی اميدوارمان مي كند از او مراقبت کنیم،به ما انگيزه مي دهد
چون به آینده پر تکامل او ایمان داریم
این گل سرخ پژمرده شود و بمیرد هم باکی نیست

چون ريشه دارد
رستاخیز دارد
شکوفه دارد
بهار دارد
هرگز نمی میرد...

مگر این که عاشقش بمیرد
عاشق که بمیرد...دیگر کسی نباشد از او مراقبت کند او میمیرد و دیگر نیست...چون مراقبت نيست
ولی اگر عاشق دیگری پیدا شود و محبتی عاشقانه نثارش کند:
تا دنیا دنیاست...گل سرخ زنده می ماند...

بعضی از گل ها و درختان هستند که خودرو هستند
از عشق و مراقبتی بی نظیر و نامریي برخوردارند
از پروردگار و فره روشنایی و باران انرژی میگیرند
زمستان میمیرند و بهار بدون حضور نيروي سوم به کمال میرسند
پاییز خشكيده مي شوند و بهار دوباره سبز می شوند
همه ی ما نمیتوانیم به چنین مقامی برسیم...
چون انسانیم و انسان سرنوشتی مثل گل سرخ دارد
کمال گل سرخ زينتي بدون عاشق غیر ممکن نیست
سخت است

مگر اين كه راه به خاك بي انتها و دنياي آزاد و بي نهايت پيدا كنيم

خاك و محيطي كه تمام عناصر رشد و پرورش ما را در خود دارد

محيطي كه گرما و روشنايي و آب بي منت هديه ميكند

و وجود بي نهايت مستعدي در دل هاي ماست و مي تواند شكوفا شود

شكوفه دادن و متولد شدن مهم است

و ظرفيت ما انسان ها متفاوت

عده اي اگر مراقبت شوند و توجه ببينند و عاشقي بي مزد و منت پيدا كنند متحول و شكوفا مي شوند

و عده اي از گلدان هايشان مهاجرت كرده اند به بي نهايت هستي...

اين ها هم عاشق مي شوند و عاشق هستند

منتها از جنسي ديگر

اين ها اگر عاشق شوند...عشق را براي خود به تنهايي نمي خواهند... براي شكوفا شدن عشق ميخواهند...ميخواهند زيبايي بيافرينند...ميخواهند كمال را رهنمون شوند... شده اند همان گلدان باني كه عشق ميكارد و عشق درو ميكند

اين ها زندگي مي بخشند...زندگي مي كارند...زندگي درو مي كنند

اينها لذت مي بند و به ديگران مي آموزند چگونه لذت ببرند

اين ها خود را دوست ميدارند پس ديگران را نيز دوست مي دارند و ديگران را نيز به دوست داشتن خود فرا ميخوانند
چه لذتي دارد شكوفا كردن و بارور كردن نهال خشكيده اي كه اميدي به بهاري ندارد

از آن زيباتر لذت آموختن است به اين نهال تا ياد بگيرد چگون از گلدان به حياط مهاجرت كند...

بله....انسان ها متنوعند و و با استعدادهاي گوناگون...عده اي ميخواهند مهاجرت كنند و عده اي نميخواهند مهاجرت كنند

از كساني كه مهاجرت نميكنند،عده اي خوشبختند كه گلدان باني صبور مي يابند و عده اي شايد اين شانس را نيابند كه هميشه در پناه لطافت و محبت عشقي چنين بي دريغ باشند...

 

استادم مي خواست به من ياد دهد كه هميشه مهاجرت راه بهتري است...از وابستگي و تعلق:

به گستره ي نا محدودي برو كه هديه دهنده ي عشق باشي...نه هديه گيرنده

وقتي خوب نگاه مي كنم،مي بينم كه كمال هميشه هست،رشد هميشه هست

پس عشق هميشه هست....مي توانم هديه دهنده و هديه گيرنده ي توآمان عشق باشم

هميشه بوته اي،نهالي،درختي،هست كه بالاتر از تو باشد

بيشتر از تو قد كشيده باشد

دلم ميخواهد قد بكشم، آن قدر قد بكشم تا برسم جايي كه روشنايي با آبي آسمان نور بازي ميكند....

پی نوشتک:همیشه شرمنده ی دوستانی می شوم که پرگویی های مرا تحمل میکنند

باج

لازم نيست به ديگران باج بدهيم تا فراموشمان نكنند

كسي كه از دل بخواهد به يادت زندگي كند...

اگر بخواهد باشد،هميشه هست...

حتي اگر تو نباشي...

 

بعد از خواندن بعضي چيزها نوشتم...يك ذره دلم پره

 

گزارش سفر به دشت ارواح

خوب اين پستم حالت كسل كننده ي زيادي داره و به همين خاطر از دوستان خواهش ميكنم،اگر خسته هستند يا كارهاي مهم تر دارند،بروند به آن برسند،چون واقعا از خواندن اين پست خسته مي شوند....

يادم نمي آيد دقيقا اخرين بار كي به بهشت زهرا رفتم

کلا،من چندان علاقه اي به رفتن به اماكني با اين نوع بار ندارم

شايد گفتنش درست نباشد،ولي نه مسجد نه حسينيه و نه قبرستان و...حتي وقتي يكي از اقوام خيلي نزديك بميرد به مسجد نميروم...

ولي امروز به بهشت زهرا رفتم

اول شك داشتم،ولي يك حس غريب مرا امروز به آن سمت مي خواند

در اين سفر 4 ساعته فقط با دو نفر ديدار كردم

دايي و خانم بهمنی اورامانی

بلاخره به سر مزارش رفتم

يك عكس هم گرفتم

هم از مزار داييم و هم مزار خانم بهمني و هم نمايي كلي از قسمتي از قطعه اي كه دايي ام در آن دفن شده بود....

امروز،قبرستان عمومي تهران آرامشي عجيب داشت و فوق العاده هم آرام كننده بود

بين راه اتوموبيل از كنار مناطقي رد ميشد كه خدا را شاكرم در آنجا زندگي نميكنم

اصولا من با اين كه،از زندگي ام راضي نيستم ولي هميشه خدا را شكر ميكنم...

از تصور اين كه در خانواده اي به دنيا مي آمدم،غير از خانواده ي فعلي غمگين مي شوم

اختلاف عقيده و سليقه اي كه من با خانواده ام دارم،شايد خيلي حاد باشد ولي محبت و گرماي بي دريغي كه در كانون خانواده ام يافته ام،مرهمي مي شود بر تمام اين اختلافات و از آنجايي كه در خانواده اي ثروتمند به دنيا نيامده ام،ولي هيچ گاه آرزو نكرده ام كه كاش خانواده ام،مثلا فلان خانواده ي پولدار و...بود...

ولي وقتي قشر ضعيف و دردمند جامعه را ميبينم،مدام خدا را به خاطر موهبتي كه به من ارزاني كرده سپاس مي گويم....*

خلاصه بين راه،اين مناظر از جلويم رژه مي رفت تا رسيديم به حومه ي گورستان عمومي تهران...

متر به متر حاشيه ي جاده را دختركان و پسر كان و مردان گلفروش ايستاده بودند و متاع زيباي خود را عرضه ميكردند...

خوب از ديدن اين بچه ها غمگين نشدم،چون چهره هاي شادي داشتند و نشان مي دادند بيشتر آنها اهالي روستاهاي همان اطرافند كه گل هاي باغ خود را مي فروشند...ديدن كودكي كه كار ميكند مخصوصا در بطن تهران هميشه قلب مرا به درد مي آورد،ولي احساسم به من  ميگفت اينها بچه هاي بدبختي از آن جنسي كه هميشه  ميبينيم نيستند...

وقتي از دروازه ي سبز بهشت زهرا وارد شدم به سمت قطعه ي 50 كه متعلق به شهداي وطن است به راه افتادم...

و خيلي زود مزار دايي ام را پيدا كردم

دايي بزرگم كه در وقت مرگ فقط 17 سال داشت و من 2 ساله بودم...و البته جنازه ي او را(بهتر است بگوييم استخوان ها) حدود 10 سال بعد براي مادربزرگم هديه آوردند

در دوران كودكي،بعضي وقت ها با خاله هايم خيال پردازي ميكرديم كه :يعني ميشه دايي امير برگرده؟مثلا اسير شده باشه؟ و...خوب برگشت ولي نه زنده كه ....

اخرين باري كه به بهشت زهرا و مزار او آمده ام شايد 3سال پيش و شاد هم پيشتر بود...سر مزارش يك گلدان لاله بود...گمان كردم مادربزرگم كه سال تحويل را اينجا گذرانده،برايش آورده ولي بعد كاشف به عمل آمد كه كار مادرم بوده....نميدانم ولي هر وقت مادرم از امير حرف مي زند چشم هايش مهربان تر از قبل مي شود

وقتي از اخلاق نجيبش و جسم بيمارش و از صبر بي مثالش بر بيماري كه دوران كودكي او را اذيت ميكرد صحبت ميكند....چشم هايش برق ميزند...مادرم ميگفت در دوران كودكي رماتيسم داشت و تمام بدنش به حالت فلج در مي امد ولي نه ناله ميكرد و نه چيزي..حتي نميتوانست پتو را روي خود بكشد و با صدايي آرام و خجالت زده از مادرم ميخواست رويش را بكشد....مادرم مگيفت خوش غذا بود،ولي ظرف 2 سالي كه به جبهه رفت تا شهيد شد ديگر مثل قبل به  غذا علاقه نشان نميداد...عاشق ماكاراني بود...مادرم تعريف مي كرد يك بار از جبهه آمده بود و ديده بود كسي خانه نيست،براي ناهار مرغ درست كرده بود...و حسابي سور و سات راه انداخته بود....نميدانم هميشه محبت فوقالعاده اي به او داشته ام...يك پسر بچه ي 17 ساله چگونه مي تواند مثل يك مرد رفتار كند؟ و چگونه مي تواند قلب نسل ها بعد از خود را با شنيدن خاطراتي از خودش لبريز كند؟

هيچ كس بهشت زهرا نبود و در آن تنهايي عميق نه تنها احساس ترس نميكردم كه حال خوبي به من دست داده بود...

اشك هايم بي دليل سرازير ميشد...و وقتي به قبر جوان ها و نوجوان هايي كه كيلومتر ها گرد قبر دايي من چال شده اند و همگي براي يك هدف والا به اين نبرد رفته اند و جان باخته اند را نگاه ميكردم....اشك هايم بيشتر سرازير ميشد

حال خوبي بود....نميدانم ولي از يك طرف احساس غرور ميكردم كه كشورم چنين جوان هايي داشته و از يك طرف احساس ندامت و خسران عظيمي به دلم نشسته بود...كه چگونه مي شود اين همه جوان و مرد قرباني سلطه طلبي و جنگ طلبي و خشونت خواهي عده اي شوند...؟آيا اين جوان ها لازم بود بروند و جان خود را كف دست هاي خود بگذارند و شهيد شوند؟

مخصوصا وقتي تحليل هايي را ميخوانم كه ايران فقط در سال هاي اوليه ي جنگ قرباني جنگ تهاجمي بوده و بعد از 3 سال...و البته نبرد 8 ساله ي افتخار اميز اين جوان ها صرف نظر از انگيزه ي رهبران سياسي براي من چنان ارزشي دارد كه نميتوانم هيچ گونه توهين و تحقيري را اگر به آنها روا شود قبول كنم

براي من اين جوانان ايراني....شجاع ترين و بي همتا ترين قهرمانان وطن هستند...به هر كسي توهين و ملامت شود مي پذيرم ولي به اينها نه....اینجا عكسي از آرامش مزارشان انداخته ام...عطر شب بوها و شمعدانی ها و گلدان هایی که خانواده ها برای فرزندان اورده بودند مرا مست کرده بود...شاید هم عطر ارواح پاک انها بود و اینجا عكسي  كه نفر اول دايي من و بقيه نوجوانان و جواناني هم سن او... در سن و سال كم ولي در شجاعت بي همتا...اينجا چند متر كوچك از گلزار عمومي شهداي تهران است....وقتي راه ميروي اين گورهاي سپيد و جوان كيلومتر ها گسترده شده اند،به طوري كه غم عظيمي دلت را پر ميكند...هوا بوي ارواح جوانشان را مي دهد و نشستن روي اين نيمكت رو به روي مزار دايي ام ،دلم را پر از آرامشي كرد كه حتما اينها در دل هاي جوانشان،شب هاي قبل از آن حوادث عظيم داشته اند...

بلاخره دل كندم و بنا بر اطلاعاتي كه از قبل داشتم،مي دانستم براي پيدا كردن خانم بهمني بايد به خدمات بهشت زهرا كنار غسالخانه بروم....

رفتم

خوب در ايم عيد هم عده اي مرده بودند...و خانواده هايي گاها عزادار منتظر شسته شدن مردگان خود بودند...

از كنار يك امبولانس رد شدم و بدنم لرزيد

جنازه اي آرام دراز كشيده بود و چند نفري،ظاهرا از اقوام متوفي دور از آمبولانش ايستاده بودند و چهر هاي آنها هم اصلا اندوهگين نبود...صداي گريه اي هم ازين جمع  كوچك بلند نميشد...نگاه ديگري به جنازه اي كه تنها گوشه اي افتاده بود تا عده اي بيايند و به غسالخانه ببرندش انداختم...هم يخ زدم و هم از بيم از آينده دوباره به وجودم چنگ انداخت...

از وسط جمعيت اقوام  متوفياني كه منتظر خروج جنازه شان از غسالخانه بودند،گذشتم

به هر حال مرگ نوروز و غير نوروز نمي شناسد

نكته جالب ماجرا اين بود كه در ظاهر هيچ كدام ازين افراد اندوهي ديده نميشد...من هر چهره اي را نگاه ميكردم به نظرم چهره ي يك داغديده نبود...شايد امروز روز مرگ مردگاني بود كه اقوام چندان از آنها دل خوشي نداشته اند...نميدانم

در دفتر خدمات كارم راه نيافتاد....اقاي اطلاعات به من گفت بايد بروم كنار ساختمان گلدسته (درب ورودي)خوب من نا اميد شده بودم...اين همه راه تا آنجا چگونه بروم...؟گفتم از اقايي كه تاكسي كرايه ميداد سوال كنم...خدا پيرمرد را خير بدهد...كه از اطلاعاتي انجا كاردرست تر بود...گفت لازم نيست انجا بروي....يك كاغذ داد كه رويش اين شماره55201031 ياداشت شده بود...گفت به اينجا تماس بگير و وقتي به داخلي326 وصل شدي...نام  متوفي را بگو...به تو شماره قطعه  و رديف قبر و... را ميدهند...خدا نسل چنين انسان هاي شريفي را در زمين زياد كند...

بگذريم...تلفن زدم...پيدا كردم و رفتم....اين هم عكسي از مزار خانم بهمني....اینجا

نميدانم نوشتن اين شعر روي سنگ قبر چه معنا داشت...

گل نازم،گل نازم تو بودي                   همه جا محرم رازم تو بودي

ولي احساس ميكردم مخاطب شعر خودم مي باشم...ميدانم موقع دفن او نه من بوده ام نه دخترش كه آلمان زندگي ميكرد...غيراز برادر ها و فرزندان انها و تني چند از اقوام...چه كسي بوده كه واقعا درد عظيمي از ديگر نديدنش در دلش احساس كند؟فكر كنم هيچ كس...

ايستاده بودم و به شب مرگش فكر ميكردم

به تنهايي قبل از خوابش

به آن چهره ي زيبا و خندان

به آن مهرباني مادرانه كه 6 سال فقط و فقط  براي خودم بود...

به اين كه شب مرگش طبق گفته ي خانم برادرش،فقط به ياد من بوده و با خوشحالي اعلام كرده كه 3 فرزند دارد...پروين و عباس و الهه...قلبم از محبتش كه مرا فرزند گم شده اش خوانده مي لرزد...

چرا من كنارت نبودم؟؟؟چرا آن شب تو بايد اين همه ياد من ميكردي كه بعد از اين همه سال با ياد آوريش مدام اشك از چشمانم سرازير شود...؟؟؟

وقتي برميگشتم،چشمم به هندوانه هاي سرخ افتاد...ظاهرا شيرين...ولي خوب مثل همان گل هاي آن سوي جاده نميتوانستم به راننده بگويم بايستد تا هندوانه بخرم...سفر با وسايل نقليه ي عمومي اين مشكلات را دارد...

*بعضي وقت ها،آرزو ميكنم در كشوري بهتر از اينجا به دنيا مي آمدم ولي همان موقع ياد كشورهايي مثل سودان و پاكستان و عربستان و عمدتا كشورهاي اسلامي ديگه مي افتم و از اين كه اينجا به دنيا آمده ام خدا را شكر ميكنم...همان موقع هم اين صدا در قلبم تكرار مي شود كه وطن تو هميشه اين شكلي باقي نميماند...ميتواني به كمك دوستانت و به كمك هم وطنانت(اگر كه بخواهيم و همت كنيم ومبارزه كنيم)...ايران را جاي آباد و زيبايي بسازيم براي زندگي....به آينده اميدوار باش

 پي نوشتك:سنگ  مزار احترام را كه مي شستم.... تاريخ مرگ مرا به خود جذب كرد...حدود 10 سال پيش از اين...خدايا عمر چه زود مي گذرد...

آيا بعد از چند سال كه من نيز شايد در همين گورستان عمومي تهران دفن شدم...كسي به جستجويم مي آيد؟كسي كه نسبت خوني با من نداشته باشد و لي پيوند روحي عميقي بين ما حكمفرما باشد؟ آيا من نيز همان قدر نيك نام مي شوم كه عده اي پيش از من شدند؟آيا كسي سراغ از من ميگيرد؟آيا كسي نيازي از فقدان من احساس خواهد كرد؟يا همچنان تنها خواهم ماند؟

بعد نوشت:ژولیت عزیزم....دیدم وبلاگت رو  حذف کردی...دلم برات تنگ شده...

اخه چرا بی خبر رفتی....چرا حذف کردی؟

کفش ها یا کشف های سر مربی

100 هزار نفر ايراني به چه اميدي در ايام عيد به ورزشگاه آزادي رفتند..آن وقت...

من اگر به جاي علي دايي بودم،همين امشب خودم استعفا ميدادم...سر بازي كره ي جنوبي ادعا كرد كه ،از تيم ملي حمايت نمي شود،چرا مردم نبايد براي ديدن بازي هاي تيم ملي به ورزشگاه بيايند و...و...

امشب كه ۱۰۰ هزار نفر آمده بودند...

در صورتي كه از تمام شواهد مشخص است كه اين تيم ملي و كادر فني و سرمربيان آن بيشتر از هر دوران ديگري درين 30 سال از امكانات و وسايل استفاده كرده اند...

آقاي دايي...كه شايد خود يكي از مافياهاي فوتبال ما باشد،بايد ديد ،اين بار چه بهانه اي تحويل رسانه ها ميدهد...

غير از چند مساوي خفت بار و اين باخت خفت انگيزتر آمدن ايشان به تيم ملي چه ثمره ي ديگري داشته است؟

من اميدوارم تيم ايران اصلا به جام جهاني نرود...

رفتن به جام جهاني يك طرف

و باختن به اين اعراب...و مخصوصا عربستان يك طرف...

خوب اين مسابقه هم به نتيجه نرسيد تا يك مانور تبليغاتي ديگر ناكام شود...

حالا ايران مانده و رنج اين ذلت و خفت و خواري عظيم از باختن به عرب هايي كه در تمام اين سال ها سعي داشته اند،مدام ايران و ايراني را تحقير كنند...

ديدن شادي و جشن پيروزي عربستاني ها،بعد از 90 دقيقه كه به شيوه هاي مختلف ،و از همه ي امكانات ورزشگاه براي تضعيف روحيه ي آنها استفاده مي شد....تاسف انگيز بود...مخصوصا اين كه گل اول آنها به نظرم صحيح بود و به صورت مشكوكي مردود شده بود....

اين همه تلاش،براي باختن به......

پي نوشت:من نميدانم اين بلند گو كه انگار صداي آن تمام زمين را برداشته بود،تمام مدت بازي چه ميگفت...

من اگر يك بازيكن فوتبال بودم،و صحبت هاي لاينقطع با آن صدايي كه از تلويزيون پخش ميشد را حين بازي مي شنيدم،حسابي تمركزم را از دست ميدادم...

در يك بازي فوتبال،فكر نكنم هيچ چيز لذت بخش تر از تشويق مردم باشد...و اين تشويق تمركز فرد را از بين نميبرد...اميدوارم آن ليدر يا فرد يا...حرف هاي مزخرف نزده باشد...چون به هر حال اين عربستاني ها ثابت كردند كه غيرتشان از بعضيها بيشتر است....

پي نوشتك:كاشكي امروز،اين همه مردم ما تحقير نمي شدند

آقاي دايي،باند بازي بس نيست؟آیا کفش های سرمربی گری برای پایتان گشاد نیست؟

 بعد نوشت:تو رو خدا رو رو برم...اينجا رو بخونيد

 

بعد نوشت مهم: انگار علی دایی برکنار شده

اینجا

یعنی میشه؟خدایا میشه؟

تعطیل مثل تعطیلات عید

سلام

من رسما ديوانه شده ام

و مخم تعطيل شده

امروز داشتم لباسي كه براي پسر خالم(3ماهشه)خريده بودم كادو ميكردم...

كارم كه تموم شد چشمم افتاد به خرده كاغذ كادوها...

ديوانه ي شكلك هاي روي كاغذ كادو شدم

و شروع كردم به قيچي كردن اشكال آنها

تو رو خدااین رو نگاه كنيد:

خوشگل نيست؟ناز نيست؟آخ خدا.....

يا اینها رو نگاه كنيد....

پرنس به من گفت ديوانه ام....و گفت بايد برود يك زن ديگر بگيرد...

به من گفت جاي اين كارهاي مسخره پاشم برم شلوارشو بدوزم...من هم البته توجهي نكردم...و براش دوباره یادآوری کردم که من برای شلوار دوختن باهاش ازدواج نکردم

حالا اگر شما هم به من بگيد رسما ديوانه و تعطيل هستم،ملالي نيست...

آخه اینهاخيلي خوشگلندمخصوصا فیله

پي نوشت:من ديشب كلي مهمانداري كردم و همه ي فاميل پرنس گفتند دست پختم مثل يانگوم است...

البته من دست پخت يانگوم را نخورده ام...ولي از شدت خستگي تا ساعت 1 شايدم بيشتر خوابيدم...

پینوشتک:پاسخ برخی دوستان رو هم در همون نظرات قبلی میدم

توضیح:من این پستو برای دل خودم نوشتم مثل خیلی از پست ها...مسخرم نکنیدای  شکل ها برام تبدیل به یک مساله ی حساس شده بودند...

توصيه هاي ايمني

هميشه يك تيزر تلويزيوني بود كه ميگفت:توصيه هاي ايمني رو جدي بگيريد...

منم براي نوروز و سفر هاي داخل شهري در تهران براتون يك توصيه ايمني دارم

به  لطف و همت نيروهاي دلسوز شهرداري تهران

امسال عيد خيابان ها و كوچه هاي شمال شهر تهران از اوضاع كاملا مناسبي برخوردار هستند

ولي از آنجايي كه من مدام درگير كار سياه نمايي هستم از شما دوستان خوبم كه اهل تهرانيد و قصد داريد به عيد ديدني در داخل شهر تهران و عمدتا مناطق غرب،شرق،جنوب و مركز،برويد و همچنين از دوستاني كه از ساير شهر هاي ايران(خصوصا قمي ها و استان مركزي و كرمان وشهرهاي شمالي كشور)به شهر تهران مي آيند تا ديداري با اقوام خود تازه كنند،اكيدا خواهش ميكنم كه همراه خود به ازاي هر يك عضو خانواده يك كلاه كاسكت موتور سواري تهيه كرده و بعد اقدام به سفر داخل شهري كنند

و بدين طريق از عوارضي مثل:آسيب مغزي و آسيب هاي نخاعي و حال تهوع در اثر تكان هاي نا منظم ماشين و چاله هاي نيم متري در سطح آسفالت و برامدگي هاي(ما ميگيم ساندويچ) ا متري از سطح آسفالت جلوگيري كنند...

نام برده تاكيد ميكنم كه اين دست انداز ها و چاله ها و خطراتي كه بر اثر آنها جان شهروندان مسافر تهران را تهديد ميكنند،به مراتب بدتر از چاله هاي فضايي و ...هستند...طوري كه اگر با سرعت 20 كيلومتر در ساعت و از داخل ماشين هاي بزرگي كه جديدا مد شده هم نميتوان از آسيب هاي آن در امان ماند ،چه برسد پيكان و پرايد و پژو هايي كه در كشور ما به دست مردم بي نوا ميدهند...

پي نوشت1:تقصير اتوموبيل هاي مظلوم و استاندارد ما نيست...بلكه تقصير آسفالت مدرن شهر تهران است

پي نوشت2:توصيه هاي ذكر شده براي سفر در مناطق اشرافي نشين و بالاي شهري نيست...خيالتان تخت كه آسفالت آن مناطق سطحي به مراتب صاف تر از آينه دارند...پس مواظب باشيد ليز نخوريد

پي نوشت3:خوب بنده اصلا قصد سياه نمايي نداشتم...فقط خواستم جان شريفتان را از خطراتي كه حتي تصورش را هم در سفر به پايتخت يك كشور مدرن ،نخواهيد كرد،حفظ كنم....

ميخواستم شوكه نشويد وقتي ناگهان خيابان هاي بزرگترين شهر ايران را بد تر از بدترين نقاط بياباني و بدون امكانات ديديد....اين يك نوع آمادگي ذهني است

پي نوشتك:كلاه كاسكت اتوموبيل سواري فراموش نشود...موتورسوارها هم كه جاي خود دارند...

نون اضافه:یادم رفت چی میخوام بگم...آخه کلی مهمون دارم ولی دیدم اگر دیر بجنبم توصیه هایی که این همه به مخم زحمت دادم واسه کشفشون...بیات میشه

مسافرت خوبی داشته باشید

رنج مشق های کودکی

آدميزاد،تا زنده است از خاطراتش خلاصي نداره...

خاطرات كودكيم مثل عكس هاي قديمي تو ذهنم رژه ميرند...انگار واسه 100 سال پيشند...

يادم مياد،عيدهايي كه هنوز بچه دبستاني بودم،همه ي عيد را به باغ و خانه ي مادربزرگم واقع در لواسانات تهران مي رفتيم...

يادش به خير...حس و حال وصف نشدنيه...زمستان آن سال ها زمستان بود ها......

آدم سر شوق ميومد...وقتي مي رسيديم جلوي خونه ي مادربزرگ،مي ديديم كارمون درومده چون تا نزديكي هاي بالاي در پشت برف بود و نميتونستيم درو باز كنيم...پدربزرگم با كمك داييم برفا رو ميريختند پايين و ما در همان حين حسابي از خجالت همديگه درميومديم...من و خاله هام حساب همديگه رو ميرسيديم،وقتي در باز ميشد و ميرفتيم تو خونه خيس آب بوديم و خوب حسابي مكافات داشتيم...چون خونه مثل قطب شمال سرد بود...و يك ساعتي طول ميكشيد تا كرسي رو راه بندازند و تازه كرسي گرم و قابل استفاده شه...

كرسي....اين نماد شادي و هيجان براي ما بچه ها...وقتي مامانم و مادربزرگم توي آشپزخانه بودند و ما رو نمي ديدند،دورتادور كرسي رو كله معلق ميزديم...واي چه كيفي داشت...ولي خوب اگر مادربزرگ ما رو مي ديد،كارمون درومده بود،چون تا يك ساعتي دعوامون مي كرد...بپر بپر دور كرسي ممنوع

من از خاله ي بزرگم 3 سال كوچك تر بودم و از خاله ي كوچكم3سال  بزرگتر...

دنيايي داشتيم براي خود...

ياد بعضي خاطرات كه ميافتم از شدت ناراحتي سرخ مي شوم...فكرتون منحرف نشه....الان تعريف ميكنم

يادمه من و خاله بزرگم كه مدرسه مي رفتيم،پيك شادي داشتيم و خاله ي كوچكم نداشت...در ايوان طبقه ي دوم رو به حياط خانه مي نشستيم و پيك هاي شادي مان را حل ميكرديم...پيك هاي آن موقع به نسبت حالا چاق تر بودند و رنگ كردنشون كلي طول ميكشيد...حين رنگ كردن  امكان داشت مداد هاي رنگيمون از ايوان به پايين بيافته...ساختمان به گونه اي بود كه نمي توانستيم از در جلويي برويم مداد رنگيهايمان را برداريم،ناچار براي برداشتن آن مجبور بوديم ازدر ورودي خانه كه به سمت كوچه پشتي بود از منزل خارج شويم و 3 تا ساختمان همسايه ها را دور بزنيم و برگرديم به جلوي ساختمان خودمان برسيم و مداد هايمان را از وسط برف ها برداريم...

به ياد مياورم كه اين كار را نوبتي كرده بوديم...و هر دفعه يكي ميرفت و مدادي كه افتاده بود را مي آورد...

نكته وحشتناك و ظالمانه ي ماجرا اين بود كه من و خاله ي بزرگم سر خاله كوچيكه رو شيره مي ماليديم و گولش ميزديم تا نوبت ما هم او برود مدادمان را بياورد...خاله ي كوچك من كه حتي مدرسه اي نبود...در آن برف سنگين ،ما از ايوان مي ديديم كه خود را به سختي به مدادي كه افتاده بود مي رساند و مداد را برايمان مي آورد...

يكي از صحنه هايي كه هيچ وقت يادم نميره و با يادآوريش از خودم خجالت ميكشم اينه:

از بالكن ديدم خاله كوچولوم با موهاي فرفري و به هم ريخته، بدون جوراب،با دمپايي پدربزرگم،لاي برف ها گير كرده بود و تلاش ميكرد خودشو به مداد برسونه...خيلي دلسوزانه است...حتي آن دوران جهالت هم دلم براش كباب شد و از در پشتي خودمو بهش رسوندم و چكمه ي كوچكش رو بهش دادم بپوشه...واقعا بچه بزرگا نسبت به بچه كوچيكا رفتار ظالمانه اي دارند وهميشه سعي ميكنند آنها را استثمار كنند...

يكي از خاطره هاي خوبم همين برف بازيه...كوچه ي پشت خانه رو به روش ديوارهاي سنگي يك باغ بود و برف ها به حالت تپه اي جلوي در خانه ها انباشته مي شدند و قسمت ديوار كوچه كه همان ديوار باغ بود برفش از همه جا كمتر بود...

يادمه ما اين برف ها رو پله پله درست ميكرديم تا نوكش...بعد از بالاي برف ها سر ميخورديم به سمت پايين...

پله سازي  و سرسره سازي تخصص ما بود وكار لذت بخشي بود...گوشه گوشه ي كوچه رو پله درست كرده بوديم...

بعضي پسرهاي بزرگتر(پسردايي ها)تونل درست ميكردند از زير برف ها و اين كار هاي لذت بخش تا پايان تعطيلات ادامه داشت...

ولي امان از پايان تعطيلات كه رنج عظيمه بود برامون...

پيك هاي شادي را روز اولي كه به ما ميدادند،قسمت هاي راحت و آسانش رو حل ميكرديم و نقاشي هاي خوشگلش رو رنگ ميكرديم...در نتيجه پايان تعطيلات و شب14 فروردين،يك پيك شادي داشتيم كه مثل سر گر گرفته ها بود...

من كه در كودكي شلخته هم بودم و حتي الان وقتي ياد دفترها و كتاب هاي دوران دبستانم ميافتم خجالت ميكشم...هميشه مچاله بود...در نتيجه مشكلم چند برابر بود،چون خوشم نميومد به اين پيك شادي كثيف و بيريخت دست بزنم .نصف پيك كه بخش هاي آسان رو شامل ميشد حل شده و رنگ آميزي شده بود و قسمت هاي سخت و بي ريخت ماجرا مي ماند براي روز13 به در و شب قبل از مدرسه...كه با گريه و كتك كاري مشق هاي ننوشته رو حل كنيم....

اي ي ي ...هميشه روز 12 و 13 فروردين از آنجايي كه بوي مدرسه مي دادند،برام گندترين روزهاي سال بودند...

مثل روز جمعه و شنبه كه ازشون متنفرم و بالعكس عاشق روزهاي 3شنبه و 4 شنبه ام...

آخ كودكي من...

عصاره ي شادي هاي گاه و بي گاه

 و رنج  مشق هاي حل نشده

يادت به خير...

پینوشتک:گفتیم یک ذره از سیاست فاصله بگیریم...فاضلاب رو هر چه بیشتر هم بزنید بوی لجنش بیشتر آزاردهنده میشه

تلاقی مرگ و رهایی

معصوميت ما

طعنه گاه حقيقت ظلم

و نقطه ي تكامل قرن...

هراسي  نيست

از كركسي كه دروغ مي كارد...

و از چاه دروغ هايش

آب ميخورد...

ژرفاي سياه چاه

بر وزن تيرگي حادثه

هميشه شوم نيست.

وقتي امواج خاكستري آن...

روشني شير صبح،

و نويد مرگ

براي  كركس هاست...

نگاشته ی یک شب

پی نوشت:اينم پيام نوروزي باراك اوباما با زيرنويس فارسي...

هر كاريش كني نميتوني ازش بوي خشونت و برتري رو استشمام كني...فقط بوی صلح میده

نه تحقير نه توهين و نه شعارهاي رنگي(حالا بهانه چیست؟تغییر چیست؟)...کلی هم از ایران و فرهنگ ایران تعریف کرده و حتی بخشی ازبالندگی فعلی آمریکا رو مرهون ایرانی های مقیم اونجا دونسته...

دانلود ویدئوش زياد طول نميكشه...اینجا

متن پیام با ترجمه فارسی هم اینجا

 برای کسانی هم که فایل بالا براشون باز نشد تو صفحه ی اصلی همین سایت پستهای وسطش دانلود آسان فایل وجود داره اینجا

به نظر من جالب ناک بود...

مي گويند:براي بهار بايد شاد نوشت...

لحظه ي تحويل سال،حس غريبي داشتم...لبم خندان بود و در دل بي قرار و ناآرام بودم.

نمي دانم اين حس چه بود؟حس تنهايي...حس غريبگي...حس بيگانگي...انگار كه من متعلق به زمين نيستم.

ترسيدم.از اين كه تمام سال را ناچار باشم با اين حس سپري كنم...

عادت كرده ام به تحويل سال بدون حضور پرنس...ولي امسال ظاهرا بايد شادتر از هميشه مي بودم...پرنس 3 روز قبل عيد و خود عيد و روز اول عيد را كنارم نبود و من كنار خانواده ام گذراندم...دور بودن از کسی که از دیدنش وجودت پر از نفرت میشود باید لذتبخش باشد...

ظاهرا شاد بودم...همه دور سفره ي هفت سين كه با ظرافت و لطافت خواهرم تزئين شده بود

برادرم از ته دل مي خنديد...خواهرم با خودسري و لجاجت مخصوص به خود با ما رفتار ميكرد،ولي از تمام رفتارش شوخ طبعي و مهرباني ميريخت.پدرم مثل بچه ها ذوق كرده بود و لباس نويش را پوشيده بود و مادرم هم همينطور...سال كه تحويل شد،داشتيم شوخي ميكرديم كه هيچ كدام از شبكه ها برنامه ي مناسبي ندارد و سر به سر هم ميگذاشتيم...صداي پارس سگ همسايه و نارنجك ها و سيگارت هاي بچه هاي بازيگوش محله...

يكديگر را بوسيديم و پدرم عيدي به ما و مادرم داد...مادرم هم به ما عيدي داد...

تنقلات...خلاصه كلي شادي و بذله گويي كرديم...همه چيز عادي بود...مثل آن سال ها...انگار نه انگار كه من دختر 5 سال پيش نيستم...

آنها فراموش كرده بودند و اما من...

در دلم بي تاب بودم و حسرت عظيمم را يدك ميكشيدم...

لحظه ي سال تحويل هيچ دعايي نكردم...پدرم فال حافظ ميگرفت و به شوخي به فال سالمان مي خنديديم...

فال من براي هيچ كس معني نداشت جز خودم...

"خسته شده اي...برايت هيچ اهميتي ندارد كه رازت افشا شود...زندگي تو در دست توست و در گروي اعمال تو...تلاش كن و خدا تو را به مقصود خواهد رساند..."

مادرم نگاه معني داري كرد و من خود را به كوچه ي علي چپ زدم...

بي خيال...بعد آماده شدند به عيد ديدني مادربزرگ پدري بروند...كه من نرفتم

بنا به همان دليل كه پرنس نبود و ...

بگذريم من به خانه ي مادر بزرگ مادري ام رفتم...فقط خاله ام منزل بود و تدارك سبزي پلو ماهي شام عيد را مي داد...

و مادر بزرگم به بهشت زهرا رفته بود كه سال نو را بر سر مزار پسر دردانه اش كه در 17 سالگي با زمين و اهل زمين وداع كرده بود،بگذراند...

به حياط رفتم...

وقتي ساعت 4 و بيست وسه دقيقه،در حياط خانه ي مادربزرگم،در آن هواي خنك و دلگير،روي پله تنها نشسته بودم...به هيچ چيز فكر نميكردم و به همه چيز فكر ميكردم...دلم گرفته بود...عمق گرفتگي و تنهايي ام بي همتا بود و يك حس غريب و قديمي، به من مي گفت:حالا كه تنهايي،باشد كه تمام سال و شايد تمام عمر را تنها باشي...

هوا را تنفس كن...و اين تنهايي غريب را به آغوش بكش...

آسمان تهران،از لحظه ي تحويل سال به بعد،ابري شده بود.برعكس صبح كه آفتابي بود...

هواي ابري را دوست دارم،ولي اين هوا برايم نشانه بود...

تمام ساعات را منتظر مرگ بودم و شب اول را بيشتر از تمام ساعات...

وقتي روي زمين كه از عبور لوله هاي رادياتور گرم شده بود،دراز كشيده بودم...برادرم و خواهرم روي تخت هايشان،خر خر مي كردند...من مدام فكر ميكردم و تمام ترانه هاي غميگيني كه دوست دارم را نشخوار گوش مي كردم...

با چراغ قوه ي برادرم حافظ ميخواندم و...بعد متن پست ديروزم را نوشتم...

شب اول تا ساعت 3ونيم بيدار بودم...خوابم نميبرد...يك ساعتي گريه كردم...اول براي خودم...بعد براي همان غزل معروف كه هميشه ياد خدا را در قلبم جاري ميكند...*عاقبت آرام شدم و خوابيدم....

اي درد تو هم درمان،در بستر بيماري

اي ياد تو ام مونس،در گوشه ي تنهايي

اين بود اولين روز و شب سال جديد يك ليدي...

پي نوشت1: 3روزي كه پرنس نبود تا همين ديشب را در منزل  مادرم بودم...به همين دليل نه آپ كردم و نه به كسي سر زدم تا عيد را تبريك بگويم...از همه ي شما عذر ميخواهم و ميگويم:

سال نوي همه ي شما مبارك...

پي نوشت2 :سرويس پيام كوتاه مخابرات،در روز عيد دچار مشكل بود.مي خواستم در لحظه ي تحويل سال،به همه ي دوستانم پيامك بزنم كه قسمت نشد...تا پايان شب هزاران بار امتحان كردم،آخر سر هم نميدانم پيام به كه رسيده و به كه نرسيده...آخر سر فقط به يكي از بهترين ها تماس تلفني گرفتم تا حد اقل عيد را با يك دوست و به يك دوست تبريك بگويم...او هم همان اول كه عيد را تبريك گفتم، سال صرفه جويي را به من تبريك گفت...

پي نوشتك:خدا رحم كند با اين بي آبي امسال و اين سال اصلاح الگوي مصرف،چه بهار و تابستان خفن و گرمي را برايمان تدارك ديده اند...بدون آب...بدون برق... بدون هواي پاك.. انگار بدون بنزين...بدون...

به به...به به

*من به این نتیجه رسیده ام خدا را ما خلق کرده ایم..خدایی که قدرتمند است و همه چیز را بدون این که ما به او بگوییم می فهمد.این خدا خیلی قشنگه و به تعداد همه ی آدم ها وجود دارد.خدای بعضی ها مهربان است خدای بعضی ها منتقم...ولی خدای دل من خیلی پر احساس است.فکر نکنم غیر از خدایان دل ها خدای دیگری باشد

سوغاتی مسافر

مسافر از ابر گذشته بود...

از برف هم...

مسافر از سياهي و ظلمت گذشته بود...

با چتري كه از آن نور مي باريد.

و ساك سوغاتيش...

پر از عاطفه و گرما بود.

مسافر تنها آمد...

ولي با آمدنش،تنهايي ها را خط زد.

مسافر با ويزاي عبور آمد...

و دلم را با حضور بي نهايتش آرام كرد.

مسافر آمد و امشب...

حافظ برايم غزلي   سرود:

مسافر برايت يادگاري خواهد آورد...

مسافر برايت ماندگاري خواهد آورد...

پس مي نوازم براي مسافرم:

ببخش عبوسي و بد دلي و سنگ دليم را...

مسافرم

بهارم

دوستت دارم.

 

نگاشته:تاريكي قبل از اولين خواب  در سال جديد

 

بعد نوشت:حقیقتا هیچ چیز دل انگیزی از بهار به ذهنم نمیومد...احساس خوبی هم از سال جدید نداشتم

در مورد لحظه ی تحویل سال و احساسم تو پست بعدی توضیح بیشتری میدم

ولی چیزی که باعث شد این پست رو بذارم...

غزلی از حافظ بود که دیشب ساعت ۲ نیمه شب برایم باز شد و در آن مستقیما اشاره کرده بود که بهار برایم بشارتی نو می آورد که والد تازگی است...همان موقع این مطلب را نوشتم

شب به خیر