و مادرم ازدواج كرد

پدر من مدتي به فاصله ي كمي بعد از جدايي از مادرم دوباره ازدواج كرد. با دختري 24 ساله كه كه حدودا 3 سال از مادرم كوچكتر بود. اين همسر جديد از اولين باري كه ديدمش به هيچ وجه تلاشي براي ارتباط گرفتن با ما نكرد.

بعد از جدايي والدينم همانطور كه گفتم پدرم هفته اي يك بار يا دو هفته يك بار به سراغ ما مي آمد. و من و خواهرم را به منزل عمه ها يا عمويم مي برد.خوب تا روز بود خوب بود.من در طول روز با بچه هاي آن ها بازي ميكردم ولي امان از شب...

برای خواندن مابقی ماجرا روی ادامه مطلب کلیک کنید...

ادامه نوشته

عطر رز های خیس حیاط

 
ادامه نوشته

باران کجا جا ماندی؟؟؟

 

تيك تاك ملال آورسرمای خشک

دلم تنگ شده است

براي بوي باران

براي صداي برف

براي گل شدن كوچه خشك

بله

مضحك و ساده است

به همين سادگي

دلم تنگ شده است

خانم بهمني اوراماني

ديشب اينقدر به مرگ و آدم هايي كه دوستشان داشتم و مرده بودند فكر كردم كه بازوهام داشت از شدت درد از جاش در ميومد.

من هر وقت خوابم نميبره اين اتفاق برام ميوفته

بازوهام  درد ميگيره ...پاهام ضعف ميره...تا جايي كه به مرز جنون ميرسم...خوابم مياد ولي خوابم نميبره...تا ساعت شش و نيم صبح داشتم فكر ميكردم...

به خانم بهمني اوراماني...

ادامه نوشته

حقيقت تلخ نيست...

قانون امري قدرتمند است،ولي رحم و شفقت از قانون هم قوي تر است.

فوق العاده بود.عالي.

امشب شبكه ي 4 يك فيلم واقعا عالي گذاشت.

12

يك فيلم روسي جذاب ،مثل ادبيات روسيه

به نظر من روس ها انسان هاي انديشمند و نابغه و نخبه ي زيادي دارند.

از همه ي لحاظ...فرهنگي،علمي،ادبيات و سينما...*

برای خواندن مابقی روی ادامه مطلب کلیک کنید.

ادامه نوشته

می خواهم زنده بمانم...!

داشتم مثلا روان سنجي و آزمون سازي ميخوندم كه دوباره رفتم تو فكر...

امشب اين قدر فكركردم و روند تفكرم به قدري عميق بود كه متوجه گذشت زمان نشدم.

از يك جهت حس خوبي بود.آدمي وقتي عميق فكر كنه ميره تو حالت بي وزني و آرامش مطلق. ولي از يك جهت هم چندان خوب نبود.باز اسير تفكر در مورد آينده و هدف شدم.

راجرز ميگه فقط بايد در زمان حال زندگي كنيم و نه بايد به آينده ي دور فكر كرد ولي من ديشب باز حرف راجرز رو گوش نكردم....چرا راه دور برم؟استاد خوبم هم همينو ميگفت ولي الان كه دو ماهه ازش بي خبرم و حدود يك ماهه كه ديگه تمرين هامو منظم انجام نميدم.در نتيجه چون به آينده ي دورم فكر كردم ،به حرف استادم هم گوش نكردم.اگر استاد بفهمه حسابم پاكه...

ديشب...

برای خواندن ما بقی روی ادامه مطلب کلیک کنید

 

ادامه نوشته

میوه های ترش و شیرین خوشبختی

بر تابوت خالي زندگيم

مشتي خاك

بپاش

و زودتر از سريع

دفن كن مرا

گلبرگ هاي شاد آن زندگي دور

مدت هاست خشكيده اند

غبار خشكيده ي آن سال ها را

به آب  نريز

و به باد نده

به پاي دانه ي تجربه ي كوچكم بپاش

تا ببالد و سايه دهد

روي سنگ قبرم

مثل شاتوت هاي سياه قبرستان

انگار

 ميوه هاي ترش و شيرين خوشبختي

از نو مي رسند.

تقصير زمانه نيست

كه دختركان دريايي

به ساحل مي آيند

تا با پسران زميني بازي كنند

و بعد از خنده اي كوتاه

بميرند

 

*محصول خيال بافي هاي امشب

بروم بخوابم كه فردا كلي درس و كار ريخته سرم

شب به خير

جنون

چه بيماري عجيبيست كه دچارش شوي...

برايت آرزو نميكنم...

كسي تو را بپرستد و تو به خونش تشنه باشي...

 

مواظب لحظه هايت باش.

به ذهن من شك نكن ،خودت را ميگويم*

 

***

طعم شيريني دارد

خواب هاي عريان صبح

وقتي كه خواب مي بيني

كه آن چه مي بيني

خواب نيست...**

 

*منظورم خود خودتان بود كه اين جملات را ميبينيد

من اينجا فقط براي خودم و براي شما مي نويسم

**مهم نیست که دیشب خواب ندیدم.مهم اینه از خواب پریدم و این اراجیف رو نوشتم

 

هتل کالیفرنیا

هميشه از ترانه ي هتل كاليفرنيا خوشم ميومده و مياد...

وقتي به شعرش عميق فكر ميكنم؛احساس  ميكنم اين همان زندگي  مجهول و جعلي منه كه نفهميدم چه جوري اسيرش شدم...

ولي مطمئنم مثل اون مسافر شب هتل اسير زندان خودم نمي مانم...

چون من يك انسانم و وسعت عمل و تجربه ي من به وسعت دنياي زير پاي من است...

پس زنده باد هتل كاليفرنيا،چون من انسان شجاعي هستم و از زنداني شبيه هتل نميترسم.

 ***

اين شعر زيبا كه پايين مينويسم سروده ی خانم زينب اميرخاني هست.

ساده و روان و پر احساس...

دوست می دارمش چون احساس درون شعر هم مسلک احساس و زندگی منست... 

 

چنگي به دل نمي زند اين قهوه هاي تلخ

نسكافه هاي بي تو و اين كافه هاي تلخ

...

برای خواندن مابقی شعر روی ادامه مطلب کلیک کنید... 

ادامه نوشته

حق استاد

استاد خوبم ۲ماه است از تو بي خبرم.گمان كنم دستگير شده اي...منتظر آزاديت خواهم ماند

***

آن مه لقاي من كه وصلش حرام شد

دل در هواي كوي نيازش به دام شد

ترديد مي نكرد دلم در هواي عشق

اين طفلك غريب به مكتب نرفته رام شد

قانون عاشقي است كه در بند مي كنند

مخمور مست ملولي كه خام شد

 

استاد مهربان يادت رفت شعرم را تصحيح كني...

دلم عجيب برايت تنگ شده است

تقدیر من در دست من

كتاب هاي ايتاليايي هميشه مرا راضي كرده اند...

مخصوصا قديمي ترهاشون....

وقتي اين كتاب ها رو ميخوني احساس ميكني داري در تو فضاي كشور خودت قدم ميزني....

وضع ايتاليا بعد از جنگ...دهه ي 1960 تا 70 ...نوع زندگي و طرز فكر مردم...وضع زنان...و هزار و يك چيز ديگه كه به آدم انگيزه ميده يك كتاب ايتاليايي رو باز كني و با هيجان و استرس و علاقه تا آخرش رو بخوني...

برای خواندن مابقی روی ادامه مطلب کلیک کنید...

ادامه نوشته

آینه ی بند زده

مسیر حادثه تاریک

چراغ ضابطه روشن

چقدر فاصله جاریست

میان دست های تو و من...

 

انگار فاصله کار خودش را به خوبی می داند...تو رفته ای و من همان شعری را مینویسم که شب های قبل از رفتنت برایت سرودم

***

پرنس جان چند روز است از من می خواهد کار با اینتر نت را به او یاد بدهم...

و من می ترسم

چون ممکن است آن قدر حرفه ای شود که به خانه ی من بیاید و از افکار لیدی و از نقشه های من خبر دار شود...

باید با او مبارزه خاموش کرد...من طوری مبارزه می کنم که نفهمد چگونه از چنگش رستم...

آینه و کنسول که شکست...حسم گفت:

دل قوی دار سحر نزدیک است

 

بهانه

یک خیابان عزادار

یک کاسه آش داغ نذری

۲ تا قاشق یک بار مصرف

همین یک کاسه آش بهانه ای شد که بعد از ۵ سال برای اولین بار با دشمنم هم پیمانه شوم...

و چشمان دشمنم عجیب میخندید...

آن قدر شاد و راضی بود که از سنگدلی خودم وحشت کردم...

 

 

کت استیونس

کت استیونس در سالهای 70

احتمالا یوسف اسلام را خوب می شناسید. یوسف اسلام 21 جولای 1948 در لندن به دنیا آمد. البته او با اسم Steven Demetre Georgiou به دنیا آمد اما ما بیشتر او را با نام کت استیونس می شناسیم. اگر در بیوگرافی او نگاه کنیم همه کاری در زمینه موسیقی می بینیم به علاوه دو عنوان «بشر دوست» و «مشوق اسلام».

برای خواندن مابقی روی ادامه مطلب کلیک کنید...

دروغ های فرهنگی و سیاه بازار کتاب

در وبلاگ يكي از دوستان مطلبي در مورد اتريش و سيستم اجتماعي ودوستي و ازدواج و مباحثي ازين دست مطرح شده بود...

يكي از آقايون  براي آن دوست كمنت گذاشته بود كه اين مطالب رو اولين باره كه ديده و در ايران اصولا غير از كتاب هاي مذهبي هيچ چيز ديگه اي براي خواندن پیدا نميشه...

گفته بود از خانواده اي مذهبيه و الان كافر شده چون هيچ وقت نتونسته در محيط مذهبي خانوادش آزاد باشه...ميگفت در ايران هيچ كتاب غير از خزعبلات مذهبي و اخوندي پيدا نميشه...

من از ديدن اين كمنت خيلي خنديدم ، چون به نظر ميرسيد آن آقا از يك دهات از نقطه ي صفر مرزي كمنت ميذاره كه فقط به كتابخانه ي مسجد محلشون دسترسي داره....

و اگر اون آقا در هر يك از شهر هاي ايران زندگي ميكرد عجيبه كه چنين اظهار نظري رو نوشته...شايد هم فقط ميخواسته اون دوست وبلاگ نويسمون رو گمراه كنه...

به هر حال ميدان انقلاب تهران جاييه كه شما همه ي كتاب هاي مورد نظرتون رو ميتونين پيدا كنيد...

به عنوان مثال آيات شيطاني سلمان رشدي هم آنجا پيدا ميشه...کافیه بگردین...جوینده یابنده بود...و میتونین مطمئن باشین همه ی آن چه که به دنبالش هستین...جایی...گوشه ای داره خاک میخوره.

توي كتابخانه هاي عمومي دانشگاه ها و فرهنگ سراها هم تقريبا هر كتابي رو ميتونين پيدا كنيد(البته غير از كتاب هاي ممنوعه)

از حق نگذريم قيمت كتاب بسيار گران هست ولي قشر تحصيلكرده و ممتاز به هر نحوي شده غذاي روح رو تهيه ميكنند...چه بسا به سختي...

هميشه آرزو داشتم اين قدر پول داشتم كه همه ي كتاب هاي دنيا رو كه دوستشون داشتم بخرم و يك كتابخونه ي شخصي داشته باشم...

كتابخانه ي شخصي من اين قدر بزرگ نيست ولي جدالي بود كه تونستم بلاخره روحم رو راضي كنم كه آدم هميشه به هر چه كه ميخواد نميرسه...و بايد بسياري مواقع كتاب رو امانت بگيري و وقتي داري برش ميگردوني چشماتو از اشك خيس نكني  و اميدوار باشي يه روزي اين قدر پول داشته باشي كه به همه ي آرزوهاي فرهنگيت برسي....و همه ي علايقت رو دور و برت جمع و جور كني...

سرزمين من،قبر من

    مرد فلسطيني:

   ماهيچ چيزي از شما و سازمان هاي جهاني نميخواهيم...

   ما ميخواهيم زير آوار بمب ها در سرزمين خودمان بميريم...

آرژانتین

چند شب پيش خواب جالبي ديدم.خيلي مهيج و واقعي بود و من در عين حسرت از خواب بيدار شدم.

دلم ميخواست تا ابد در خواب بودم و همراه آن دختر و پسر جوان به اكتشاف آن كوه زيبا مي رفتم.

خانه هاي قديمي،طبيعت بكر و دست نخورده و ما هر سه هر كدام يك كوله داشتيم و سنگ ها را گز ميكرديم.

ظاهرا هدف هاي مهمي در ذهن هاي جوانمان بود و نشاط جواني در سيماي قهرمانان خوابم مي درخشيد.

حس آرامشم در خواب قابل قابل تامّل بود.

وقتي دوره راهنمايي بودم هميشه آرزو ميكردم يك زمين شناس شوم.

اگر با ديد فرويدي به قضيه نگاه كنيم اين خواب بازگردان آرزوهاي دوران كودكي  من است كه در ناخود آگاهم يورتمه ميرود.

ولي چرا آن آرزوهاي دور بعد از اين همه سال، حالا كه در تدارك نهايي براي شغل و رشته اي هستم كه انتخابش كرده ام...اكنون به سراغم آمده؟

آن دو نفر كه بودند؟لحن صداي شادشان كه با هم كل كل ميكردند عجيب در گوشم زنگ ميزند.

من در آستانه ي 24 سالگي براي اين آرزوها انگارپير شده ام...

نكته جالب: با اين كه در خواب اشاره نشده بود آن سرزمين بكر كجاست،نميدانم چرا از وقتي كه بيدار شدم مدام احساس ميكنم آنجا آمريكاي جنوبي و آرژانتين بوده...

پي نوشت؛براي پيشرفت نبايد اسير خواب و روياهاي تمام شده بود...4روزه فكرم به جاي درس و هدف هام دور اين خواب مي چرخه...نوشتمش تا ازخيالش آسوده شوم .تا وقتي اين چنين از واقعه ي كوچكي بر انگيخته ميشوم ميفهمم كه:

                            از ماست كه بر ماست....

و در نهایت،آغاز...

شايد روزي بخواهم به ياد بياورم...

سال هاي عصيان و جواني را...

كه چه شد و چگونه شد...

كه...

اسير توهم زنداني جعلي...

شب هايم به روز هايم دوخته شد...

و دلم همراهي نكرد قصور عقلم را

و عمرم كفاف نداد

آرزوهاي درازم را....

 

             به خاطر آن روز ها ، و به ياد اين روزها

             سلام...