جهنّم

لب هایم خشک ِخشک شده است و بی تابم...اینجا کجاست؟؟؟ جهنّم ِ لب های ترک خورده  و قحط سالی لب های تر ِ یار...؟و من انگار  هنوز هم زنده ام و فکر می کنم به تمام واژه های دلنشینی که هر کدام سال های سال زنده نگهم می دارند...اگر هنوز نمرده ام،باز هم نخواهم مرد...

اگر هنوز نمرده ام...

"دردی است درد ِ عشق که هیچش کناره نیست..."

بعد نوشت:مگه فرقی هم میکنه این یا این:

"راهی است راه عشق که هیچش کناره نیست"

میدان

ببین!
دست هایم خالی  است...
دانه های نورت  را در جیب ِخاطره گذاشته ام...
ذخیره ی شب های دل تنگی
شب های دور
شب های سخت
سرد
تا زیر پتوی پنبه ای
تک تک بشکافم
و برویانمشان در چشم های خیسم
که سو سوی آتشخانه ام به قهقرا نرود.
باز هم ببین!
دست هایم خالی است...
در انتظار،که اسیر ِ هُرم پنجه هایت  شوند.
بتاب!
رسوایی ِ خورشید
در میدان نور و هُرم حضورت
سَخت می درخشد...

"امشب"

...یک سری مشکلات دارد که به علت خستگی بعدا ویرایش خواهد شد.

اینجا زاویه ای بیش نیست...

می نویسم... می دانم که روزی خواهم خواست به یاد بیاورم...سال های عصیان و جوانی را...که چه شد و چگونه شد...


چند سالی بیشتر نگذشته بود
رویای زنی را دیدم
خندان
با نگاه ِ اثیری
شیر می نوشید...
و سه کنج لبش
زاویه ی خندان ِ یک خاطره بود
قطره چکان ِ شیطنت...
و ساق های سفیدش را
آفتاب نوازش می کرد.
روئیتش
تعبیر صادقی بود
از پرنده ای که بال هایش را گـُشوده است.
پاییز 88

قریب به 1 سال گذشته و اینجا گذرگاه آدم های زیادی بوده...بعضی رفته اند...بعضی ایستاده اند و بعضی هم خواهند آمد تا...
به کمنت های قدیمی نگاه می کردم و دیدم اولین کسانی که با آنها رفت و آمد وبلاگی داشته ام هنوز هم اینجا می آیند...از 15 دی 87تا 20 دی این 4 نفر قدیمی ترین خوانندگان اینجا بوده اند که همچنان پایدار مانده اند...خلیل عباسی...سید علی مجد...علیرضا مهر و محمد مجید زاده... برای این دوستانم و همه ی دیگران ِدیگر که آمدند و مرا خواندند و می خوانند،جز سپاس فراوان اندوخته ای ندارم که نثار قدم هایشان کنم.
دوستان خوبی پیدا کرده ام که صمیمی ترین همراهانم هستند و نامشان را در این مجال نمی آورم چرا که نمیخواهم با قلم انداختن اتفاقی نام یکی،امکان رنجشش را فراهم کنم.
دوستان زیادی آمده ند و رفته اند...اتفاقات زیادی  گذشته است که به هر جهت از هر دوست و همراه که از من رنجیده طلب بخشش می کنم و هر چه که در این میان بر من گذشته را فراموش...
یک لبخند بزرگ و دستی که برای طلب ِدوستی دراز شده، تنها داشته ی من است در این سراسر مجاز که زیاد آن را جدی گرفته ایم.

من و نسیم و خوشبختی

آن شب زمستانی دور را یادت هست ؟

همان شبی که دست هایت را گرفته بودم و از خیابان ردت می کردم...تو سردت نبود و من گرسنه بودم...در دل کافه ای آرام گرفتیم که نقشه های آینده روی میزهایش پهن شده بود و لبخند پیشخدمتش،گرم ترین پیشواز دنیا بود در پیش زمینه ی احساسمان...و یادت هست؟ دستانم روی دست هایت ابر و باد می کشید و بازی رنگ ها را نگاه می کردیم...چشم های رنگی من و چشم های سیاه تو...دست های سپید  من و دست های تیره ی تو...لب های لرزان من و دلهره ی مهربان تو...گونه های سرخ من و گونه های پریده رنگ تو...آتش نگاه من و طفره ی نگاه تو...
یادت می آید؟
خوب شد که فهمیده بودیم...خوشبختی همان لحظات بود...

خوب شد که فهمیدیم،خوشبختی همین لحظات خواهد بود...

نسیم عزیزم.نازنینم.سالروز تولدت  مبارک... تو با مسیح آمده بودی یا مسیح با تو؟