تبخیر زمان...

برای غیبت یک ساله ات چه بهانه ای در دلم بتراشم؟

که تو آزادی یا در بند...

خیس بارانی یا خشک خاک...

زنده ای یا...

جمله ی کهنه ایست از یک شاگرد قدیمی برای استادش  که مدام در دل تکرار میکند:

همیشه ممکن است او بیاید....

 

یکی گفت:برگ های خسته از درخت می ریزند...پاییز تنها بهانه ایست...

 

ببین که غم درون سینه ام...

از خانه دور شده ام و می خواهم دور تر هم شوم...گم شده ام و گم تر هم خواهم شد...دور و گم از دیوارهایی که قفس قلبم شده اند و هیچ کس نخواهد فهمید،چه رنج عظیمی،آجر ِ دیوارهایش شده بود...این همه سال های نه چندان بلند را تا امروز،هر صبح که صبح به خیر می گفتم،گمان نمی کردم که کاسه ی زندگی و خستگی ام یک روز مثل امروز این همه مالامال شده باشد....

مادر...دستمال اشک هایم را می دهی؟ و برایم دعا می کنی؟یکی از همین غروب های پاییزی اشک ها و درد هایم را برای همیشه قورت بدهد...می خواهم...تمام شوم...

It's A Miracle

آه

بگذار خیال کنم

عاشقم

و به سادگی ،قلب را،بچسبانم روی سینه هایت...و لب را که به طاقچه نگاهت دوخته شده،به سایه های چشمانت...و بست بنشینم...ته کوچه هایی که بوی معجزه می دهند و همیشه در خم آخرشان...خانه هایی است که دیوارهایش...یاس های سفید دارند و محبوبه های شب...و کنار درهایشان ،سکوهایی است...تکیه گاه...برای تن های خسته ای که میخواهند بمیرند...از تب...و در تب...

 

The end Not for Ever

بعضی وقتک ها هست که...خیال می کنم دنیا حرف تازه ای برای عشق ندارد و پشت همه ی حرف های گذشته را خدا یک نقطه ی بزرگ گذاشته...و با خط نستعلیق نوشته:پایان...شاید هم یک The end سینمایی پایان عاشقانه های دنیا باشد...ولی بعد که تو را می بینم و نگاه تشنه ی خودم را و نگاه بی تاب خودت را...درک میکنم که سخت اشتباه کرده بودم...خدا نقطه را گذاشت ولی در پایان شک داشت...کمی پایین تر جایی است که می توان یک پاراگراف جدید را شروع کرد...شاید آن بند...آخر حرف های عاشقانه ی دنیا باشد.
و...تنم حسی را کم دارد...هُرم و لطافتی که از نوازش تو رگ هایم را داغ می کند و گونه هایم را نیز و نگاهم را هم...گرمای نگاهم را که دیده ای نه...؟وقتی که روشنش می کنی و...
آن حس لطیف تا چشم می بندم، می آید سراغم... روی پوست نازک کمرم راه می رود و من چشم هایم را باز می کنم،تا دست هایت بایستند ...تا چشم هایم را ببینی...چشم هایی که دوستشان داری...

عاشقانه های دنیا هیچ وقت تمام نمی شوند...

بعدا نوشت:آنای عزیز...با این نوشته ات...کیف کردم.

دور باید دور زندگی باشد...

ذرّه ای درد را می شکافم
در کالبد پوسیده ی موقتش
که فعل های پوچ لذت
 صرف می کنند
و واژگانی تهی تر بخش...
دور،دور ِ باطل لحظه هاست.
از هیجان این فهم ِغریب
اوج خواهم گرفت:
 خواب مرگ
شیرینی بیداری ها ست.

مهر۸۸

پی نوشت:استاد...من زود بود پیامبر شوم.چشمه های وحی خشکیده...

"گاهی به آسمان نگاه کن"

این صدای باد میان کوچه ها و رقص برگ ها در زمین و هوا،مور مورم می کند.یک حسی مثل حس آخر دنیا...نفس کشیدن در هوای آخر به هوای آخر...مخصوصا اگر سکوت هم تو را در بر گرفته باشد...رستاخیز...سردم می شود و بیشتر در خودم می پیچم و به عابرهایی که از روبه رو می آیند یا از کنارم رد می شوند نگاه می کنم... هوا که گرفته تر می شود...سرعت ها زیاد تر می شود و آرزویی در دلم قوی تر:کاش می شد همه ی دنیا را با هم آشتی داد...اگر همه قلب هایی صاف داشتند...صفای قلب داشتند...لبخندی بزرگ روی لب و از آن بزرگتر در دل داشتند...اگر همه یک روی ظاهر و باطن داشتند...اگر...دنیای همه ی غریبه ها را رها می کنم.می چسبم به دنیای همه هایی که همین نزدیکی هایم زندگی می کنند...مجازی و حقیقی...دوستی های به هم ریخته...کینه ها و حسادت های بی معنی و نا مفهوم...خصومت ها ی آشکار و نهان...بی دلیل یا با دلیل...دلم می گیرد...
اولین قطره که روی پیشانی و گونه هایم سر می خورد، به آسمان نگاه می کنم...
اگر امروز روز آخر باشد...

بعدنوشت:امروز از لحاظ عددی روز خاصی بود...8/8/88 از لحاظ حسی هم روز غمگینی بود...میشه گفت بازم خاص بود... چنین روز خاصی در تمام عمرمان شاید فقط یک بار دیگر تکرار شود...تازه شاید...شاید هم بیشتر تکرار شد...دلم می خواهد در آن روز دور که شاید فرصت درکش را پیدا کنیم یعنی11 سال و 1 ماه و 1 روز دیگر...اگر تو زندگیت بودم،تو خاطراتت یادم کنی...حتی اگر زنده نبودم...نمیدونم چرا این قدر غمگینم...چرا دوست دارم گریه کنم...چرا صورتم خیسه؟نسیم...تو این حالی که در من هست رو درک می کنی...نه؟شایدم جمعه ایست مثل جمعه های دیگه...فقط آسمانش گرفته تره...

طرح ِ روشنی

چشم های من
پشت پلک های یک جذامیست
همنشین ابهام زرد یک زخم
که مسموم می کند
چاه اشک هایم را
تا کور شوم در پی هر بارقه
از نور...
جبران درد های پیرم باش
و لبخند شفایت را پهن کن
به گرمی
روی زخم هایم
شاید شکوفه ای بروید
در منتهای نرمی
از دل
و روشنی
 میهمان این خانه شود...
تا آن لحظه
آفتاب زبان من است.

مهر ۸۸

عاشق یعنی ...

بعضی وقت ها فکر می کنم باید بی خیال فرانچسکو شوم...باید واگذار کنمش به خود...این بعضی وقت ها همان وقت هاییست که دلم برایش تنگ تر شده و کنارم نیست و نگرانم که...بی خیال...یعنی فرهاد هم بعضی وقت ها به دلش می آمد شیرین را رها کند و از شدت رنجی که از دوست داشتن می بُرد ،شیرین را به خسرو واگذارد و یک بار برای همیشه از این رنج ِ افزون کناره بگیرد و به جایش خیال شیرین را بی هیچ رنج اضافه،مقدّس شمارد؟ یا فرهاد هم به عشوه های بی وقت شیرین که ساحرانه  نثارش کرد برای هزارمین بار پیاپی دل داد؟عاشقانه تر،صادقانه تر و بی مهاباتر و شجاع تر،ماند تا ...
فرانچسکو را نباید دوست داشت.باید او را پرستید به سان رب النوع های عشق وکمال...این گونه است که دیگر رنج نخواهم کشید...خدایان صاحبان دل های بی شمارند و همواره در پناهِ ستایش و عشق ورزی مدام...
آری...من دوستش دارم. اما مربوطم نیست که شب ها می رود خیابان های پاریس گشت می زند و با زن های خوش پوش خیابان شانزه لیزه قهوه می خورد و می خندد و در باب هنر سخن می راند ، می رقصد و با فندکی که ندارد سیگار بانوان زیبا روی خوشبخت را روشن می کند و دست می گذارد روی بازوهای عریان نقاشی شده شان ویا با تحسین زل می زند به چشم های سیاه و سبزشان... یا کف می زند برای فلسفه هایی که زیر گیس های شینیون شده شان پنهان کرده اند و...قهوه می خورد...چون چای دوست ندارد و قهوه های فرانسوی معروف است...آری...به من دخلی ندارد...چرا باید در موطنش  بماند...شاید غروب های رُم را دوست ندارد و پاریس شب های قشنگ تری به او هدیه می دهد...
ولی از من بخواهی بپرسی غروب ها و شب های تهران را با هیچ شبی در دنیا عوض نمی کنم،حتی با آسمان لاجوردی مسکو که این قدر دوستش دارم و نگاه و خنده های فرانچسکو را نیز با نگاه و خنده های هیچ مردی...
از من بپرسی برایم دلچسب تر است در خیابان ولیعصر با لبخندی محزون و ناپایدار، با دلهره ای از جدایی در دل پیاده باشم و پایم به میدان سرخ هم نرسد ولی فرانچسکو کنارم باشد و دست هایم در دست های گرمش و دلم به بودن و آمَدَنش گرم...اگر طلب کند حاضرم هیچ وقت چای ننوشم و کیلومترها در پناهش راه بروم،با کفش هایی که پایم را می آزارد و پا به پایش قهوه های تلخ بی شکر نوش کنم...چون او پیاده روی را دوست دارد و قهوه را هم...یادت باشد...دلچسب تر است فقط اگر او باشد.
عجیب است که پیش چشم عاشق من، انگار طعم ِقهوه هم آشنا تر است از من به او...در آستان چشم من،دخترکان پاریسی رنگشان پریده و قهوه های تلخ سیاه تر شده اند...
سرم گیج می رود.من در توهم خام یک حسادت لطیف عاصی شده ام.ساختمان پیش رویم تئاتر ِشهر است و اینجا قلب ِتهران...و فرسخ ها فاصله دارم تا آسمانی که زیر طاق نمای آبی اش، فرانچسکو قهوه می نوشد و تنها پشت میزی نشسته...با همان لبخند ساده ای که همیشه دوست می دارم.

طعم یک جسرت...

این خاک ِ دل من است...می بینی مادر؟ هنوز سرد نشده...تازه  است و ناله های معاشقه اش در تمام عالم پیچیده...معاشقه؟...آری...تعجب نکن...من دوست ندارم عشق را با ع.ش.ق تعدیل کنم و با جوهر سیاه،دیوار های دل را سیاه کنم و بر سر قبری سوگواری کنم که هنوز مرا نبلعیده است.
...من دوست دارم در یک عصر دلپذیر شال سرخابی به سر کنم و بنشینم در زمینه ی این تصویر زیبا از بهشتی که ما را در بر گرفته و بگذارم او دست در مویم ببرد وشالم را به باد دهد تا وقتی که باد وزید،زیر وزش گیسویم به او لبخند بزنم و با زندگی وداع کنم...
آه مادر...عجیب است که در میان این همه گریز و فرار از مدرسه، هنوز که هنوز است میان این برزخ ایستاده ام...یک پایم در گِل ِ گذشته مانده و پای دیگرم در ماسه های روان ِتجدّد...من به شیوه ای جدید از تو و مادرت به عشق رسیده ام...عشقی که دیگرش ع.ش.ق نخواهم نوشت...فریاد می زنمش...رها می شوم...و پرواز خواهم کرد...اما...در شگفتم از ماسه های روان... آری همان ماسه هایی که دوست ندارم به پیاده روی اش بروم...همان ها که برای عشق محدودیت و مسئولیت می تراشند و نمی تراشند.هنوز یاد نگرفته ام به شیوه ای مدرن عشق بورزم...آن شیوه ای که حسادت نکنم و قواعد عجیب و غریب و نو ظهوری را رعایت کنم که اگر فرهاد و خسرو آن ها را می فهمیدند،لبخند تلخی حواله ی لب هایشان می کردند و آه می کشیدند...شاید هیچ گاه یاد نگیرم...مهم نیست مادر...مهم این است که ادراک میانه ام سبک زندگی من است و...
بی خیال....سخن باید کوتاه شود.
من خوابم می آید وبسیار خمار آن آغوشم که بوی بهشت می دهد و....هم آغوشی  با حسرتش هم شیرین است.