طپش قلب هاي كوچك،مغز هاي بزرگ را رسوا مي كند...
انگار همه چيز در حال تمام شدن است...يك چشمت را كه ببندي و باز كني جمعه ي هفته ي ديگر هم به شنبه رسيده...
بعد مي ماني و افكار تنهايت...
مي ماني و رسيدن به آرزويي كه باز هم آرزو ميكني كاش شكل ديگري براورده مي شد.
آرزوي توست ولي حالا كه براورده شده فكر ميكني اين آرزوي تو نبوده...
فكر ميكني بايد شكل ديگري براورده مي شد...
بعد كم كم در ذهنت را به سوي انتقاد از خود متوجه مي كني...
با وسواس رو به جلو حركت ميكني...
تابه حال دقت كرده اي كه ما حتي موقع فكر كردن هم با وسواس حركت ميكنيم؟ ما مدام در تضاد بين خوب و بد ذهنمان درگير هستيم...در درون هم حقيقت را ماسمالي مي كنيم
از خودمان گويي خجالت مي كشيم
مي ترسيم مچمان باز شود...دستمان رو شود
با خودمان تعارف داريم...
من هميشه مواظبم بلند فكر نكنم
چون اگر بلند فكر كنم،اولين كسي كه با صداي بلند تفكرم محكوم مي شود خودم هستم...
من محكوميت خودم را در سكوت مي پذيرم و حكم قصاصي كه عقلم براي نفسم بريده با فروتني مي پذيرم...
و بعد احساس ميكنم، زياد بد نيست هر از گاهي وجدان ما خودمان را محاكمه كند...شب محكوم مي شوم و سر بر آستان عدالت قاضي مي سايم،ولي اين فقط براي شب است...
صبح كه بيايد...
همه چيز فراموش شده...نه فروتني و حلمي مي ماند نه به آساني تسليم عدالت محكمه اي شدن...
با غرور سرم را بالا مي گيرم و از حيثيت خودم دفاع ميكنم و با افتخار اعلام مي كنم كه تمام كارهايي كه بايد مي كرده ام را انجام داده ام.
وجدانم صبح ها استراحت مي كند و ديگر بيدار نمي شود مگر اين كه خودم يك پارچ شوك يخ رويش بپاشم...
ميداني به چه فكر ميكنم؟
به اين كه خيلي خوب است كه خدا انسان را فراموشكار آفريد ،چرا كه اگر غير از اين بود روز و روزگارم در پي ملامت و خودخوري سياه مي شد...
پي نوشت:از همين حالا وجدان مهياي جمعه ي هفته ي ديگر شده است...بعد از كنكور...شب موقع خواب...محاكمه آغاز مي شود كه چرا فلان وقتت را درست صرف نكردي؟ چرا آن روز كم كاري كردي؟ چرا وقتت را به بطالت گذراندي؟ ديدي چه زود تمام شد؟ مي مردي بيشتر درس مي خواندي؟ هي دعا ميكردي زودتر امروز بيايد وراحت شوي،آيا واقعا راحت شدي؟ دختر مظلوم (ليدي) در پيشگاه محكمه ي عقل با صورتي گناهكار سكوت مي كندو گناهش را مي پذيرد و قول همكاري بعد از اين را مي دهد وچون شب ندامت رفت....فراموشي با صبح مي آيد...