آشنايي و زندگي3

بله همه ي اطرافيان متوجه مشكلات من شده بودند .بعضي از آنها مثل دايي ام اين شكلي به قضايا نگاه ميكردند و عده اي هم مثل مادربزرگم و خاله هايم اين شكلي...مادر بزرگم سر رفتارهاي من دوباره با مادرم سر لج افتاده بود و اذيتش ميكرد و مدام به مادرم سركوفت مي زد كه اين آشيه كه خودت براي بچه ات پختي ...تو اگر طلاق نميگرفتي امروز اين طوري نمي شد...تو اگر صبر(11 سال به نظر شما زمان كميه؟) داشتي بچه هات اينطوري بار نمي اومدند...تو فلاني ..تو فكر آينده ي بچه هات نبودي وگرنه طلاق نميگرفتي و...

ادامه ی ماجرا در ادامه ی مطلب

ادامه نوشته

آشنایی و زندگی2

بله من و او عقد كرديم...هر روز كه بيشتر ميگذشت بيشتر مي فهميدم كه انتخاب اشتباهي كرده ام...

رفتارها و سكنات او .......

ادامه نوشته

آشنایی و زندگی 1

 

داستان آشنايي من و پرنس جان بسيار ساده است

من و او با هم در جلسه ي خواستگاري آشنا شديم

و خيلي خنده دار است كه حتي در صحبت هاي اوليه هم اختلافات زيادي با هم داشتيم

سر درس و كار و زندگي و عقايدو...

ولي انگار من احمق در آن لحظه طلسم شده بودم

نه طلسم عشق و محبت

ادامه نوشته

به سبکی نسیم اردیبهشت

سوز دلت ته ديگ دلم را سوزاند

بغض نكن

زندگي ما

كوتاهتر از نسيم ارديبهشت است

فردا را چاره كن

امروز تمام شد

 

تمام شد

بلاخره امتحانم را امروز دادم

ارديبهشت معلوم مي شود كه روسفيد بيرون آمده ام يا نه...

خودم حس بدي ندارم

سرتاسر امتحان و روزهاي قبل و ساعت قبلش هيچ استرسي نداشتم،انگار دارم ميرم استاديوم بازي پرسپوليس و استقلال...

شوخي نيست،حتي سر امتحان 2 بار ياد بازي افتادم و با خودم گفتم ايشالله پرسپوليس هم مثل من دشمن رو در يك جنگ فرسايشي شكست ميده...(خبر به گوشم رسيد پرسپوليس امروز عالي بوده...بچه ها دمتون گرم)

وقتي داشتم سوالات رو جواب مي دادم چند دفعه هم ياد خدا افتادم(ولی انگار همه اش خدا با من بود...من حس نمیکردم که اصلا تنها شدم...بلکه فقط یادم می رفت جلوی او دارم آزمایش می شوم)

آره...خدا...شايد باورتون نشه همونطور كه داشتم سوال ها رو جواب مي دادم 4 باري كه ياد خدا افتادم،به اين فكر كردم:

خدايا،ميدونم كه من هيچ كاره ام،اگر تو بخواي قبول ميشم و كمكم ميكني اگر هم نشد به جهنم،سال ديگه بيشتر و بهتر ميخونم،ولي ميدونم كه تو ميدوني من تمام اين تلاش ها رو بي دليل نكردم،مطمئنم كمكم ميكني،نازنين...

باور كن همين ها رو ميگفتم و مي رفتم سراغ سوال بعد

تمام امتحان آرامش داشتم،هيچ نا اميدي در وجودم زندگي نمي كرد...

اعتراف ميكنم امشب هيچ محاكمه اي عليه من صورت نميگيره...

خدا به من و دلم و شخصيتم قدرت داده...

يك كلام

امشب سبك بال و راحتم...

قسمت بعدي داستان زندگيم..يعني آشنايي با پرنس را  پست بعدي مي گذارم...

شبتون به خير

*باور كنيد خدا همون نازنينيه كه به انسان آرامش ميده...

نسيم دور

حس مي كنم دلت برای دلم تنگ شده...

درك چنين حسي غريب نيست از دختري كه شب ها حسرت تله پاتي با تو  دارد...

از نوازش چشم هايم فرار می کنی ولی

انديشه هاي غمگين من بدرقه ي تبسّم مهربان توست و...

و معصومیت تخیل من بازیگر صحنه ی نمایش تو

و همیشه سنگ کاغذ قیچی می کنی

لذت بخش است که خیال میکنی همیشه برنده ای

اسطوره ي قدرتمند من...

اي نسيم دور...

پي نوشتك:امشب يك ساعت سيمين غانم گوش دادم و يك سطل گريه كردم

حرف دل

 صداي شر شر فاضلاب را

دوست دارم

از آن روز كه فهميدم

زباله ي در حركت

بهتر از

زباله ي ساكن است

 

اين نوشته از دفتر استادم بود...

و اين است درد من

 

عدلیه

طپش قلب هاي كوچك،مغز هاي بزرگ را رسوا مي كند...

انگار همه چيز در حال تمام شدن است...يك چشمت را كه ببندي و باز كني جمعه ي هفته ي ديگر هم به شنبه رسيده...

بعد مي ماني و افكار تنهايت...

مي ماني و رسيدن به آرزويي كه باز هم آرزو ميكني كاش شكل ديگري براورده مي شد.

آرزوي توست ولي حالا كه براورده شده فكر ميكني اين آرزوي تو نبوده...

فكر ميكني بايد شكل ديگري براورده مي شد...

بعد كم كم در ذهنت را به سوي انتقاد از خود متوجه مي كني...

با وسواس رو به جلو حركت ميكني...

تابه حال دقت كرده اي كه ما حتي موقع فكر كردن هم با وسواس حركت ميكنيم؟ ما مدام در تضاد بين خوب و بد ذهنمان درگير هستيم...در درون هم حقيقت را ماسمالي مي كنيم

از خودمان گويي خجالت مي كشيم

مي ترسيم مچمان باز شود...دستمان رو شود

با خودمان تعارف داريم...

من هميشه مواظبم بلند فكر نكنم

چون اگر بلند فكر كنم،اولين كسي كه با صداي بلند تفكرم محكوم مي شود خودم هستم...

من محكوميت خودم را در سكوت مي پذيرم و حكم قصاصي كه عقلم براي نفسم بريده با فروتني مي پذيرم...

و بعد احساس ميكنم، زياد بد نيست هر از گاهي وجدان ما خودمان را محاكمه كند...شب محكوم مي شوم و سر بر آستان عدالت قاضي مي سايم،ولي اين فقط براي شب است...

صبح كه بيايد...

همه چيز فراموش شده...نه فروتني و حلمي مي ماند نه به آساني  تسليم عدالت محكمه اي شدن...

با غرور سرم را بالا مي گيرم و از حيثيت خودم دفاع ميكنم و با افتخار اعلام مي كنم كه تمام كارهايي كه بايد مي كرده ام را انجام داده ام.

وجدانم صبح ها استراحت مي كند و ديگر بيدار نمي شود مگر اين كه خودم يك پارچ شوك يخ رويش بپاشم...

ميداني به چه فكر ميكنم؟

به اين كه خيلي خوب است كه خدا انسان را فراموشكار آفريد ،چرا كه اگر غير از اين بود روز و روزگارم در پي ملامت و خودخوري سياه مي شد...

پي نوشت:از همين حالا وجدان مهياي جمعه ي هفته ي ديگر شده است...بعد از كنكور...شب موقع خواب...محاكمه آغاز مي شود كه چرا فلان وقتت را درست صرف نكردي؟ چرا آن روز كم كاري كردي؟ چرا وقتت را به بطالت گذراندي؟ ديدي چه زود تمام شد؟ مي مردي بيشتر درس مي خواندي؟ هي دعا ميكردي زودتر امروز بيايد وراحت شوي،آيا واقعا راحت شدي؟ دختر مظلوم (ليدي) در پيشگاه محكمه ي عقل با صورتي گناهكار سكوت مي كندو گناهش را مي پذيرد و قول همكاري بعد از اين را مي دهد وچون شب ندامت  رفت....فراموشي با صبح  مي آيد...

هر كجا هست خدايا به سلامت دارش...

ما سال های زیادی بهار را

                                  به گره زدن سبزه

                                                     دلخوش بودیم

       و هیچ نگفتیم

       ....

       ....

        ما امروز

                                    

                                     وارث دل حقیری هستیم

                           که ظرفیت تفکر ندارد

            بیا تا دلمان را بزرگ کنیم

                                    می ترسم

                                          آجیل ها غافلمان کنند...

 

مواظب باشید در طی مبارزه با هیولاها

 

خود به هیولای دیگری تبدیل نشوید*

 

 پي نوشت:اين سطور از سروده های او (استادم) بود...

فقط برايش دعا مي كنم كه هر كجا هست....

زنده باشد و دوباره برگردد.

*در جای دیگری از دفتر استاد این جمله به نام نیچه ثبت شده است در مقالکی  تحت عنوان خشونت...

 

گهي زين به پشت و گهي پشت به زين...

 

گهي زين به پشت و گهي پشت به زين...

اينم از آن ضرب المثل هايي است كه تا در موقعيتش قرار نگيري دركش نميكني...پارسال استقلال و امسال پرسپولیس...

من پارسال شور و هيجان زيادي براي ديدن بازي هاي ليگ برتر داشتم ولي امسال حتي ديگر بازي هاي پرسپوليس محبوبم را هم نگاه نمي كنم.بازي هاي ضعيف،تصميمات غير منطقي مديريت و كادر فني...بازي هايي كه به نظر من ديگر زيبايي سابق را ندارند.امروز دقايقي از اواسط بازي و دقايق پاياني را ديدم...

من واقعا نمي فهمم چرا اين افشين پيرواني با اين همه مهره هاي عالي كه در پرسپوليس داره آنها را روي نيمكت قرار مي دهد؟

زمان افشين قطبي پترويچ هميشه داخل زمين بازي ميكرد...آن هم يك بازي از نوع عالي،ولي انگار ميانه ي پيرواني با پترويچ خوب نيست.به پترويچ بازي نميده اگر هم بدهد همان دقايق پاياني براي خالي نبودن عريضه او را روانه ي زمين ميكند.

امشب در آن لحظات استرس زا ي پايان بازي،پترويچ هر 3 پنالتي پرسپوليس رو گل كرد تا تماشاگر هاي عاصي و خسته از اين بازي هاي بي روح به پيرواني پيغام بدهند كه:پيرواني حيا كن،پرسپوليسو رها كن...

نمي دانم هيئت مديره ي پرسپوليس چه فكري با خودش كرده كه رحمان رضايي را با آن كارنامه ي درخشان(در حد گل ملي به تيم ملي) اين فصل به خدمت گرفته؟بازيكني كه در بازي هاي اخير اشتباهات فاحش زيادي كرده كه منجر به باخت پرسپوليس هم شده...

نمي دانم سپهر حيدري چرا بايد فقط به خاطر يك اشتباه نيمكت نشين شود؟ مگر سپهر كم براي پرسپوليس زحمت كشيده بود كه با يك اشتباه پرتابش كنند روي سكوهاي تماشاگر ها يا نيمكت ذخيره؟ واقعا پيرواني گل رويايي حيدري در بازي فينال ليگ فصل گذشته را فراموش كرده؟

چرا نبايد يك باشگاه در حد مردمي كه اين همه طرفدار ريز و درشت داره،با هيئت مديره ي مردمي اداره نشود؟ چرا زود تر باشگاه پرسپوليس را خصوصي نميكنند؟ ما خسته شده ايم از بس تيم محبوب و مورد علاقمون را درگير مشكلاتي ببينيم كه عمدتا با سلايق مديريت هاي  مختلف  به تيم ما تحميل شده است...

ما تيم محبوب خودمان را مي خواهيم با همان درخششي كه قطبي به آن بخشيده بود ولي اين روزها شما(سازمان تربيت بدني) قصد داريد نابودش كنيد...

به داد تيم ما برسيد...ما مربيان بي تجربه و متعصب نميخواهيم...ما مدیران نالایق نمیخواهیم.

پي نوشت:با اين همه تنفري كه از استيلي دارم و مي دانم چقدر قطبي را آزار داده،ولي اكنون از خدا مي خوام زودتر اين پيرواني را از تيم بگذارند كنارو اگر قطبي را بر نميگردانند حداقل استيلي را برگردانند...استيلي در پست ترين حدش اين قدر ترسو نبود تا يك تيم بي روح را با تاكتيك هاي دفاعي روانه ي ميدان كند.تيمي كه اين قدر گل نزند و مثل ماست بازي كند تا گل بخورد.مسئول بی انگیزگی بازیکنان که وسط بازی در موردش تلویزیون کنفرانس گذاشته بود...کسی نیست جز پیروانی و کادر فنی...

پي نوشتك:من ازقواعد  فوتبال چيزي سرم نميشود...فوتبال براي من بيشتر حكم فرمايي احساسه و با تمام احساسم پرسپوليس را دوست دارم.

 

یک هدیه ی غیر منتظره

امروز خبر خوشحال كننده اي به دستم رسيد...

يكي از دوستاي نازنينم، بدون اين كه به من چيزي بگه چند تا از شعرامو از وبلاگ قبليم برداشته و به يك روزنامه ي استراليايي فرستاده بود...

آنها هفته ي پيش شعرموبا اسم خودم  چاپ كردند و به دوستم گفتند كه منتظر بقيه ي شعر ها هستند.

من هيچ وقت خودم خزعبلاتي كه به عنوان شعر سروده بودم رو به هيچ جا براي چاپ نفرستادم...

ولي دوستم مي گفت كه آنها كلي خوششان اومده...

 من هيجان زده شدم،چون اصلا انتظار چنين چيزي را نداشتم .سحر تنها دوستيه كه هميشه چيزي براي سورپرايز كردن من داره...

نازنينم دوست دارم...و ازت ممنونم...مطمئن باش كه خيلي خوشحالم كردي و من اصلا ازين كار تو ناراحت نشدم...

تو به من انگيزه دادي كه هر كاري را  اگر بخواهم جدی دنبال کنم بلاخره بايد از جايي شروع كنم...درسی که مدتی پیش یاد گرفته بودم ولی این روزها فراموشش کرده بودم.

متشكرم

پی نوشت:شاید این مساله ی عادی و معمولی برای شما باشه...ولی وقتی تو قصد انجام کاری رو نداری و در یک موقعیت انجام شده قرار میگیری...فکر کنم کلی ذوق کنی.

از این همه حماقت چه حسی داری؟

به نظرت چه آدم های حرف این آدم رو باور می کنند؟؟؟

می پرسی کدوم آدم؟

لطفا اینجا  و برای دیدن ادامه ی ماجرا اینجا کلیلک کن...

از خنده غش میکنی...

امشب میل باکس آی دی قدیمم رو باز کردم و این ایمیل برام آمده بود

کلی خندیدم...

و باید بگم خندم تلخ بود و تاسف بار...

چون مطمئنم عده ی زیادی پیدا میشوند که فریب این آقای صاحب الامر رو می خورند...

متاسفانه بازار این خرافات و اخاذی هایی به این شکل در کشور  ما رایجه...

نمیدونم این صاحب الامر چرا برنامه هاشو توضیح نداده بود...

حتما انتظار داشته بریم در موردش تحقیق کنیم...

ای امان از این جهل و ......

هیچی نگیم بهتره...

پی نوشت:البته این تاریخ ارسالش قدیمی بود و من تازه دیدمش...شاید شماها قبلا باهاش برخورد داشتین...ولی خوب برای من تازگی داشت...چون حتی در خواب هم نمیتونم تصور کنم که روزی فریب چنین آدم هایی رو بخورم و یا اکثرا با خودم فکر میکنم که:

چه کسانی چنین افرادی رو باور میکنند؟

چرا فرهنگ ما چنین خرافات پرور است؟آیا ما در قرن ۲۱ زندگی نمیکنیم؟

بیداری

 

 ذهنم پيچيده شده به هم...

همه ... معلوم است و نامعلوم!

همه ... مبهم است و بديهي !

همه ... سياه است و سپيد!

همه ... پاك است و گناه آلود!

همه ... ريا كار است و بي تزوير!

همه ... مظلوم است و بيداد گر!

همه ... بي طاقت است و صبور!

همه ... حقيقت جواست و جوياي فريب!

همه ... بيمار است و طبيب!

همه ... حاكم است ومحكوم!

همه ... بري از تقصير است و مقصر!

همه ... ضعف است و قدرت!

همه ... جبر است و اختيار!

همه ... اهل است و نا اهل!

همه ... فريب است و واقعيت!

همه ... سخت حقيقت است و سخت دروغ!

و اين ليدي عجيب آشفته است و بيدار...

قسم به روشني كه در تيرگي نخواهم ماند.