نیمه ها...

نیمی از جوانیم

محصور بود

توی یک هندوانه ی در بسته

گرد و کامل

کال ِکال

سفید ِسفید

و نیم دیگرش

میوه ی دست درازی من بود

از لب های تو

نه گرد

نه کامل

شیرین ِشیرین

سرخ ِسرخ

از بشقاب هایی با نقش گل سرخ

پر از میوه های ناشناخته

و تنها تو

و نوازش تو

انحنای نور ِ ماه بود

میان طرح ابرها

در نیمه شب ِ نیمه ی جوانی ِ من

نگاشته همین شب ها

اگر درگیر سکوتم بودی بعد نوشت پایین را بخوان.این پست فقط شعر...

سکوت و...

نوشتن سكوت مي خواهد و من مدت هاست سكوتم را قورت

 داده ام...


بعد نوشت یک شنبه ۳۱ خرداد

نرفته بودم که حالا شلوغش کنم بگم برگشتم...

فقط سکوت می خواستم و فکر کنم دوباره پیداش کردم

اگر روزی بخواهم بروم،بنا به هر دلیلی،این وبلاگ رو بی مقدمه حذف می کنم

مطمئن باشید اهل بازی در آوردن نیستم...رفتن الکی نیست

اگر تصمیم بگیرم که باید رفت،قطعی خواهم رفت...

اسم این پست هم سکوت بود،نه خداحافظ...

 

باور

ما

زیر رقص ستاره ها

مرگ رصد می کردیم

از پشت ابرهای وجدان

و غبار های توبه

کهکشان تا مرگ را

مرگ تا زندگی را

متر می کردیم. 

بیابان باور ما بود

و

 شکافی عمیق

در باور و اندیشه های ما

کدام دلهره لرزان بود؟

ما و مرگ و ستاره ها

برادریم...

زندگی

این فاصله ی قلّابی

فریبای ترس ماست...

دوستان عزیز به علت جهالت مطلق،در هیچ وبلاگی نظر نخواهم گذاشت،تا تب انتخابات فرو بنشیند.

جیرجیرک

 

مسموم شده ام

در زهر هوس

خواب آلوده ی رز های وحشی

و عطر مغرور یاس ها

که شاد و گیج

در مقبره ی خالی دلم

قدم می زنند...

مشاعر من

سال هاست

مسحور آن دم نخستین است

مسخ بوسه های قدیمی

و نشئه ی نفس های داغ

و دل رنجه هایم

آواز جیر جیرک است 

شب های تابستانمان را...

مرموز

اسیر توهّم فرار

جویای تباهی و جنون

 

انتهای آرزوی من

افق چشم های توست

نگذار آواز جیر جیرک بمیرد...

مهر 87

شرم کال

 

شرمی

که میوه داد

از بوته ی نوازشت

کال بود

و دستی که هرس می کرد

برگ های اضافه ی ما را

تیغ اراده و درد

 

آخرش  خورشید

شریک پختگی ما شُد.

 

*نگاشته ی دیروز

شب آخر و صبحی که می تواند همچنان اول باشد...

کماکان مضمون پست قبلی تاکید می شود..دوستان نظرات عجیب و غریب و بی ادبانه و وقیح و... را مربوط به من ندانند...

 

تمام ما این شب های پشت سر را طی کردیم تا به روزهای بعد برسیم...غافل از رسیدن شبی که روز در پی ندارد...

این یک حکایت است که پایان شب سیه سپید است...شب آخر را هیچ سپیده ای در پی نیست...


امروز،هشت هزار و ششصد و شصت و نهمین صبحی بود که از خواب بلند شدم...شوخی نیست8669 صبح...8669 صبح از آغاز سفرم در دنیا...*

با خودم فکر می کنم،چند صبح دیگر در راه است...یک تا،ده تا،صد تا،هزار تا،ده هزار تا؟

ولی می خواهم هر چند عدد  صبح دیگر که از خواب بلند می شوم،احساسم،مثل همین امروز صبح باشد...

بی گناه باشم...پاک باشم...ایمان داشته باشم...آفتاب را قشنگ ببینم...اهدافم را سازمان دهی شده ببینم ...همه آرزو ها را در دسترس ببینم...امید را ببینم که به من چشمک می زند...خودم را ببینم...در کنار خودم تمام کائنات را با نیروی عجیبش ببینم...

یک آرزو هم در قلبم امروز صبح زندگی می کرد:

دلم می خواهد حتی اگر شده یک صبح،حتی برای آخرین صبح ...آخرین...

در کنارم، او را ببینم...

 


*منظورم آغاز خلقتم نیست...حساب کردم دیدم 8939 روز از آغاز خلقتم گذشته...ولی امروز هشت هزار و ششصد و شصت و نهمین روزی بود که از ورودم به دنیای تعاملات پیچ در پیچ با آدم ها گذشته است...روزهای اول خلقتم لازم نبود جز با مادرم با شخص دیگری تعامل کنم...رحم مادرم...مامنم بود..محل خوابم بود...محل تغذیه روحی و جسمی...محل رشد یافتن عواطف و احساسات و تخیلات...محلی که در آن بیگانه شبیخون نمی زد...جایی که سلطان بلامنازعش خودم بودم و خودم...تنها بودم و حکومت می کردم...جایی که می توانستم عاشق خودم باشم و مادرم...

ولی اینجا دیگر من تنها  حاکم نیستم و با وجود تمام این آدم ها و سلطان ها ،سلطان تنهایی شده ام،باز هم برای خودم...اینجا بعضی وقت ها دلم می خواهد از شدت درد آرزوهای خودم بمیرم...و بعضی وقت ها دلم می خواهد برای درد آرزوهای دیگران بمیرم...راز خلقت و ورود ما به دنیا، همین است نه؟

نباید فقط برای خود مُرد...باید برای خود و دیگری مُرد...

من عاشق این با هم مُردنم  و برای دیگری و با دیگری مُردن...و این دیگری همان دیگری است که یک گوشه ای در این دنیای بزرگ با درد هایش دست و پنجه نرم می کند و من هم اینجا، گوشه ی دیگر،با دردهای خودم مبارزه میکنم...

تا کی برسد که برای هم  و با هم بمیریم...حتی اگر شده جدا،جدا...اینها تناقضی با هم ندارد...نه؟

 

مهم

دوستان عزیزم.کسی پیدا شده با اسم و آدرس من ظاهرا برای شما، عمومی یا خصوصی نظرهای وقیح یا مستهجن می گذارد...

لطفا اگر برای شما هم چنین کمنتی از سمت من آمده:

۱-مسلما با شناختی که از من دارید،متوجه می شوید کار من نیست

۲-از همه ی شما پوزش می خواهم

۳-لطفا متنی که برایتان فرستاده با ساعت و تاریخ برایم در خصوصی کپی کنید

۴-هی تو که این قدر خالی و تهی شده شخصیتت که برای دیگران با اسم و آدرس من نظر میذاری..

الف-بدان در این دنیا قوانین فیزیکی  حاکم است...هر کاری که انجام بدی...یک روزی...یک جایی،همین دنیا،به شکلی فجیع برای تو تلافی می شود...جایی که انتظارش را نخواهی داشت

ب-منتظر باش که پیدا خواهی شد...زمستان تمام می شود و روسیاهی به زغال می ماند...اگر از آشنایان وبلاگ نویس من باشی،فکر رسوایی بعد از آن را،در محضر دوستیمان کرده ای؟

 

شعر پست پایین را  دیشب گذاشتم...

ولی هر چه فکر کردم،دیدم این مساله ،موضوع کوچکی نیست...

به همین دلیل آن را به یک پست جدا کردم تبدیل کردم...

دیوار

خرداد که از نیمه می گذرد...بوی تابستان می آید و بوی خون...

بوی خون تمام تابستان های گذشته...

تابستان 67...

تقدیم به تمام زندانیان سیاسی و عقیدتی و دگر اندیش...

 

یکی از همین دیوارها بود

پشتش

همان کوچه ی منتهی به چراگاه

که چاله های خسته ی آب

غربت ماه را زندانی کرده بودند.

رد پای کفش های بزرگت

زخمی عمیق و تهی

تراشیده بود

بر سینه ی خاک...

همین نزدیکی ها بود

کشف کردم

تسلسل خون روی دیوار را

و جاده ی نقره ای زیر نور ماه

و سری که گیج می خورد

بوی نمناک خون را

در منجلاب مرده های بدون قبر

 قبر های بی شماره

که تخت و شیری ِ خون

قدرت گرگ را

بر رخ  برّه های مظلوم

چنگ می زدند.

یکی از همین شب ها بود

یا یکی از همان شب ها...

تساوی هیچ،هیچ

وقت اضافه را

چوبه ی دار تو کرد.*

*دیشب

 از اول ساخت اینجا همیشه دغدغه ی آنها را داشتم...دارم...وباز هم خواهم داشت.

 

 

هندوانه (قصه ی نیلو)

 

ادامه نوشته

عشق و عاشق و معشوقه

متوجه تفاوت یک عاشق واقعی با یک عاشق دروغین شده ای؟ یک عاشق واقعی،فریب نمی خورد...حتی اگر فریب لذت بخش ترین واقعه ی عالم باشد.ولی یک عاشق دروغین همیشه فریب می خورد...او هم فریب می خورد و هم به زعم خود فریب می دهد...کسی که مدعی دروغین عشق نسبت به دیگری باشد...خیلی سریع و راحت باور می کند ... چرا؟...چون اعتقادی به عشق ندارد...برای او همه ی قضایای عالم من جمله خود معشوقه ساده اند...مثل یک خط سر راست...یا معادله ی یک مجهولی...فرد این قدر خودخواه است که خیال میکند همیشه جای خالی x با نام خود او پر می شود و لاغیر و علاقه ای درونی به آرامش دارد... او نمی خواهد آرامش را از دست بدهد...و بی تفاوت است...به سرنوشت معشوقه...به ذهن و فکر معشوقه... به احساس پنهانی  و حتی آشکارمعشوقه....نشانه ها را پاک میکند و می خزد در آغوش خوش خیالی... و همیشه مطمئن است خود او جواب همه ی معادله هاست...این فرد عاشق خود است به واسطه ی معشوق...

ولی یک عاشق حقیقی...می فهمد که معشوق در صدد فریب اوست...عاشق حقیقی همه ی نشانه ها را می بیند و می چیند کنار هم...پازل را کم کم کامل می کند و حقیقت تلخ را می فهمد...عاشق حقیقی برای کشف معادله ی معشوق به دنبال حلال المسائل نیست بلکه می دود،نفس نفس می زند...کاغذها پاره میکند...خودخوری ها می کند تا کشف کند...عاشق حقیقی آن قدر معشوق را پیچیده می داند که مطمئن است قصه ی عشق معشوقه یک معادله ی خطی ساده  نیست...او معشوق و شخصیت معشوق را یک معادله چند وجهی می بیند که فقط یک جای خالی ندارد...x یا y یا zرا می بیند. عاشق حقیقی بی تعصب نیست...نه تعصب به معنای غیرت...نه.... تعصب به معنای بی تفاوتی...عاشق حقیقی نمی خواهد اجازه بدهد معشوق فریبش بدهد...پشت نقاب فریب همیشه چیزهای بزرگی برای کشف شدن است...عاشق حقیقی ترجیح می دهد تنها شود ولی اجازه دهد تصور معشوقه اش همیشه همان گونه صاف و وفادار و پاک مثل ِیک تصویر قدیمی  از پشت قاب برایش دست تکان دهد...عاشق حقیقی برای قداست عشق بی نهایت ارزش قائل است و...بله تن به فریب نمی دهد...او از بازی خوردن  متنفر است...چرا؟ همه می گویند محنت کشیدن از معشوق لذت بخش است...این گونه نیست...محنتی لذت دارد که عاشق به صداقت معشوقه در عشق ورزی مثل نور خورشید ایمان داشته باشد و وقتی می بیند معشوق را نه آن چنان که باید کفایت نمی کند...دست می کشد...می رود کنار...و این رنج لذت بخش است

این شخص عاشقی حقیقی است و تن به غم معشوقه نمی دهد... و اجازه می دهد...به جای باز یا حتی کلاغ ،شاهین و عقاب روی شانه های معشوقه بنشینند...و البته شاهین ها هیچ وقت در قفس نمی مانند... و وفادار نیستند...شاهین ها یا می پرند یا معشوق را لقمه ی کوچک برای ارضای وعده ای گرسنگی  می کنند...

بدترین معشوق ها کسانی هستند که به یک عاشق کفایت نمی کنند... مدام می ترسند از تنهایی و همه را منتظر نگاه می دارند، همه را فریب می دهند تا زمانی اگر شاهین پرید هنوز عقاب باشد یا اگر عقاب رفت به کلاغ قناعت می کنند...

این عشق و عاشق و معشوقه قصه ی درازی دارند، به درازی  تمام شب های زمستان....

بعد نوشت:یکی از بچه ها که جیغ می زد زنده باد مخالف من،امشب به عمق اعتقادی که به شعارش داشت از روی عملش پی بردم.همه ی ماها آدم های توخالی هستیم..البته اکثرمون...وبه حرف هایی که می زنیم ۱٪ هم اعتقاد نداریم.. بهتره پست خودشناسی مورچه ای رو دوباره بخونیم...نه بخونم...شاید خودم رو باز هم بهتر بشناسم...یا شاید هم بقیه را بهتر بشناسم...شاید هم فقط بعضی ها را بهتر بشناسم...الان یک ذره خوشحالم...چون این خیلی چیزها رو به خود اون فرد ثابت میکنه...به من هم ثابت میکنه که اشتباه نمی کردم،هر چند همیشه بی اشتباه نیستم،ولی در این مورد خاص حق با من بود...خودشناسی بزرگترین موهبتی است که یک انسان میتونه به خودش هدیه بده...حتی اگر با تلنگر دیگران باشد...

پرستو ها...

سال هاست پرستو ها را سر می بریم

و جوجه هایشان را به قله ی عقاب ها  تبعید می کنیم

نسل پرستوها که رفت،شد...

نوبت کیست؟؟؟

 

وای.وای.وای از خوش خیالی...

طلوع و سیاهی

از پشت شیشه های سیاه عینک

در حسرت چشیدن چشم هایت

غوطه می خوردم...

و تو نا غافل...

طعم پیشانیم را چشیدی

شکسته ام.

زخمی این شبیخون

در انتظار غروب شیشه های سیاه

و طلوع چشم های سیاهت

برای نیمه شب تابستان...*

*امشب

کشف

دمی  که مهمان کردم

هرم  دستانت را

بر جماد لبم

و حزن صدایت را

در کاخ سکوتم

کالبد با شکوهم

خاکستر نشین شب بود...

و دست های چروکیده ام

پشت کرکره های مشکی چادر

کورمال...

در پی روزنه ای

تا بکاود

نور

و بکارد

دانه های خورشید

روی سلول های حاصل خیزم...

زلزله ی روح

شیشه های شبم را شکست

و نبات آزادیم را رویاند

از پشت دیوارهای خیس چادر

زیر چتر نسیم

که شبانه بازی می کرد

گیسوان شلالم را...

و جوانه های اندامم

بر بستر سیاه چادر

چه تلالوئی داشت...*

*چند شبی قبل...یادم نیست

مهربان  های من...فعلا مدتی فقط شب ها میام...حقیقتش روزها در به در دنبال کارم...

پس نگران من نباشید...ببخشید یک ذره عجیب شدم...دارم سعی میکنم،رشد کنم

این را گوش کنید...زیباست

یکی مثل من...

من و دوستم هر دو متولد تهران بودیم.هر دو بزرگ شده مناطق شرقی تهران و هر دو گذشته ی مشابهی داشتیم.هر دو والدینمان متارکه کرده بودند.من با مادرم زندگی می کردم و اوبا پدرش.من و دوستم در آن روز حساس اتفاقی روی یک نیمکت نشستیم و از آن روز به بعد تمام لحظه های نوجوانی و جوانیمان را شریک شدیم.

ما هر دو پایه ی درسی مشابهی داشتیم با علایقی یکسان.هر دو عاشق ادبیات و تاریخ بودیم.ما تکالیف درسیمان را با هم انجام می دادیم و مطالعاتمان را با هم تنظیم می کردیم.حتی بی انظباطی هایمان هم مثل هم بود.ما همیشه سر یک نیمکت می نشستیم،مگر سال هایی که کلاس هایمان را جدا جدا تنظیم کرده بودند...ولی باز هم ساعت تفریح می دویدیم برای با هم بودن...ما از بوفه ی مدرسه یک ساندویچ می خریدیم و با هم نصف می کردیم.با یک قاشق از یک کاسه، آش ِ فروشی بوفه را می خوردیم.یک چیپس فلفلی می خریدیم و با یک سس فرانسوی تهش را دو تایی در می آوردیم.هر دو از یک بطری نوشابه می خوردیم.ما هر دو زنگ نماز را دو در می کردیم.با هم.من به دلایلی او به دلایلی...هیچ وقت دلیل هایمان را به هم نمی گفتیم ولی دودره باز های خوبی بودیم.ما در اتوبوس یا هر دو با هم و کنار هم می نشستیم یا هیچ کدام نمی نشستیم...ما کلاس های کنکور مدرسه را روزهای گرم تابستان با بستنی عروسکی می گذراندیم...می رفتیم دو تایی در یک پارک می نشستیم و از پیتزا شقایق یک پیتزا می خریدیم و با هم می خوردیم...می رفتیم پیتزا هانی در طبقه ی دوم می نشستیم و هات داگ سفارش می دادیم و از پنجره های مشرف به فلکه دخترهای کلاسمان را شناسایی می کردیم و می خندیدیم...همان که گوشه ی دنج فلکه ی دوم جاخوش کرده بود و الان تغییر نام داده...من و او هر دو در خیابان بلند بلند می خندیدم...ما به متلک ها بی توجه بودیم،هر دو.. من و او هیچ کدام موهایمان را بیرون نمی گذاشتیم و از جلب توجه بیزار بودیم...ما هر دو به خواننده های واحدی علاقه داشتیم و هر دو پرسپولیسی بودیم. ما فقط خودمان را می دیدیم.غافل از این که عده ای ما را می بینند... ما هر دو با معدل های تقریبا مشابهی فارغ التحصیل شدیم.و...

و ما هر دو ازدواج کردیم...مهم نیست من چه زمانی و او چه زمانی...من و او باز هم به سرنوشت مشابهی دچار شدیم. به بی علاقگی...هر چند او همیشه مطیع تر از من بود...او یک پسر3 ساله دارد و من ندارم...او بی علاقگی اش را به رضایت و عادت تغییر داد و من ندادم،کردمش نفرت...اینجا یک چیزهایی هست که او بود و من نبودم...

من از مذهب هر حرفی زدم و او حتی یک بار هم اسم مذهب را نیاورد و نه تایید کرد و نه رد...من به اسلام بد می گفتم ولی دوستم نه تایید می کرد و نه رد...من از اسلام خوب هم میگفتم نه تایید می کرد نه رد...من از سیاست بد می گفتم ولی او چیزی نمی گفت...من هنوز هم از سیاست بد می گویم او هنوز هم سکوت می کند...

دوستم سختی های بیشتری کشیده بود و من نه...دوستم فقر را چشید و من نه...دوستم تبعیض را چشید و من نه... دوستم دانشگاه نتوانست برود و من رفتم...دوستم زندگی اش مصادره شد و زندگی من نه... دوستم ناچار به مهاجرت شد و من ناچار به مهاجرت نشدم.دوستم یک سال در ترکیه با تمام وجود آوارگی و فقر چشید و من نکشیدم.دوستم هنوز هم دلش برای اینجا تنگ می شود ولی من دلم فقط برای او تنگ می شود...دوستم اینجا شهروند درجه دوم است و من شهروند درجه 1 هستم...دوستم ظاهرا  بهایی است و من ظاهرا مسلمان...من ودوستم....

ما یکی بودیم...همیشه...

ولی اینجا مثل آفریقای آپارتایدی است...اینجا بهایی نجس است...اینجا برخی مشاغل ظن نجاست اجناس و خوراک مسلمین می رود و هم کیشان او حق ندارند به این مشاغل بپردازند...کار دولتی غدقن...معلم بودن غدقن...اصلا هر شغلی که با دیگر اقشار مسلمین ظن ارتباط می رود غدقن...اینجا هم کیشان او دانشگاه نباید بروند... هر چند تایی که وارد دانشگاه شده اند(با یک مانور عظیم تبلیغاتی) سر یک سال اخراجشان کرده اند(بعد از خوابیدن غوغای مانور اولیه)...به بهانه های واهی...اینجا در مدارس سر کلاس ها معلمان هر توهینی که بخواهند به پیروان این دین می کنند،و من یاد آن حرف ها می افتم صورتم از خجالت و عصبانیت داغ می شود...اگر می دانستم تو بهایی بودی،هیچ گاه نمیگذاشتم زندگی هم کیشانت را با بهتان و شایعه لجن مال کنند...منی که از همه بیشتر با تو بودم،بیشتر تو را می شناختم تا آن معلم بینش دبیرستان...هیچ فکر کرده اید که چند بهایی ممکن است سر یک کلاس با شما درس خوانده باشند و شما نمی دانستید؟فکر کنید... اینجا او و هم کیشانش جاسوس اسراییل هستند...اویی که تمام سال های جنگ مثل من و خانواده ام،مشکلات اقتصادی داشته،موشک باران تهران را تحمل کرده،هر مشکلی که من داشته ام او هم داشته و چه بسا بدتر از من...

نه....... من دروغ گفتم

اینجا مملکت آزادی است...کسی را فقط به جرم بهایی بودن زندان نمی اندازند...حتما اسنادی از رابطه ی کثیف آنها با اسراییل و آمریکا فاش شده بوده است...اینجا آقای محسنی اژه ای وزیر اطلاعات طی یک نامه عمومی به دیده بان حقوق بشر اعلام می کند که در ایران شهروند درجه یک و دو نداریم...همه از حقوقی یکسان برای برخورداری از مواهب و امکانات کشورشان برخوردارند...اینجا همه برابریم...

فقط نمی دانم چرا دوست من آن سر دنیا در سیدنی زندگی می کند و من این سر دنیا در تهران...

اینها از مواهب آزادیست....حتما...

کدام کاندیدا برای تغییر آمده است؟کدام کاندیدا تضمین می کند که طبق انسانیت برای انسان ها در دولتش جایگاه قائل شود؟

به من بگویید...من آماده ام...برای تغییر...

کاشکی دوباره بیایی،بدون دغدغه برویم حلیم فروشی میدان تجریش،وسط زمستون،با هم از یک کاسه و با یک قاشق حلیم بخوریم...

تو یکی مثل منی یا من یکی مثل تو؟

پی نوشتک:در گذاشتن نظر دقت کنید.نمی خواهم برای دوستانم مشکلی ایجاد شود...

رویش از خون شیشه

من از خون شیشه می رویم

در تخمیری  شاعرانه

گلبول های رکود خونم

دیوانه می رقصند...

بی حیا و شجاع

عصیان قی می کنند

و آلاینده های قداست را می بوسند

شبی که از شراب روییدم

شکسته گر سوگندی هزار ساله

مرکب کردم

تصوراتم را

آلوده ی ممنوعه ها

و مجنون ِ"حقیقتی تلخ

که زیستن در آغوشش

شیرینی بسیار دارد"

من و لذت عصیان

در بستر دروغ

دروغی که صبح می میرد...*

*نگاشته ی چند مدتی قبل

پی نوشت:جمله ی داخل گیومه متعلق به شهید آوینی است...من عاشق این جمله ام:

"زیستن در پناه حقیقت اگرچه رنج بسیار دارد اما زیباترین است"

توضیح:۲ خط از پست قبلی جا افتاده بود،امشب اضافه کردم.

خواب و ع.ش.ق

همین خواب آشفته را نیز

ممنوع کردی...

 

شب ها بود

ستاره های چشمانم

رو به آسمان

بسته می شد...

در تبسمی شیری

روی خط فلق...

و لب هایم باز می ماند

رو به خورشید صبح...

فلق را وصله کردی بر شفق

و چشمانم را سنجاق کردی

روی کوک نگاهت...

و تو سارق

ربودی

خواب آلودگی صبح گاهم را...

چه بگویم؟

من مبتلا شده ام...

به ع.ش.ق

من خسته ام

من...

من خوابم نمی برد...*

*امشب همین دقایقی قبل

**من شرمنده ی همه بچه ها...اصلا اشک تو چشام حلقه زد،وقتی نظرات رو دیدم.ممنونم یک دنیا. خوشحالم بهترین دوستان دنیا رو پیدا کردم...دیشب بلاگفام باز نشد و امروز از صبح زود منزل نبودم.ببخشید نگرانتون کردم..یک دنیا محبت تقدیم دوستای مهربونم.این همه محبت...وای من غرق غم و شادی ام...کلی خصوصی هم داشتم که نگرانم بودید...به خاطر سی و چند ساعت...من...

خودشناسی مورچه ای

خانه من سوسک ندارد...خیلی خوشحالم که 2 سال است سوسک در سرسرای اتاقم مشاهده نکرده ام...سوسک ها قوی هستند و موذی...و من بعضی وقت ها قدرتم برا آنها چیره نمی شود...

ولی اینجا مورچه دارد...مورچه هایی کوچک که خرده نان ها را از این ور به آن ور می کشند...

و من اخلاق نحسم را در مورد مورچه ها مدیریت می کنم...

اگر سرحال باشم و ببینم مورچه ای نانی یا خرده غذایی را از این سمت به آن سمت می برد،با علاقه کار او را دنبال می کنم...حتی چند خرده نان کوچک می گذارم نزدیک خروجی لانه ی آنها و می نشینم به انتظار تا مورچه ها بیایند و نان ها را ببرند...گاهی دقایق طولانی به تلاش مورچه ها نگاه میکنم...

ولی اگر سر حال نباشم...خدا به داد مورچه های بیچاره برسد...شاید نان را از دستشان نگیرم،ولی سریع می روم جارو برقی را می آورم و کل اتاق را جارو میکنم و مورچه بی نوا و نانش را نیز ایضا...

اگر وقت مطالعه،مورچه ای سر زده بدود داخل صفحه های کتابم،بسته به احوالاتم،یا او را با ملایمت فوت می کنم یا با کف دست حساب بیچاره را می رسم...

داستان دنباله داریست...در حمام یا دستشویی اگر مورچه ای ببینم،بستگی به حال مزاجم دارد که چگونه با او رفتار کنم...

اگر خوب باشم...ببینم مورچه ی بیچاره ای در چاله ی آبی گرفتار شده،انگشتانم را می برم برایش قایق می کنم و دستش را می گیرم و می گذارم جایی که خشک و امن و امان است...می گذارمش در پناه دیواری خشک...ولی...

اگر حال ناخوشی داشته باشم و ببینم مورچه ای در تله ی آب گرفتار شده...یک ظرف آب می ریزم و کلا می فرستمش به چنگال فاضلاب...حوصله ندارم دست و پا زدنش را ببینم...خلاصش می کنم و نجاتش نمی دهم...

مورچه کشی یا مورچه آزاری من شباهت زیادی به ضعیف کشی و ضعیف آزاری؟؟؟دارد...

بله...شاید من اگر قدرت زیادی در حیطه ی آفرینش داشتم،با انسان ها نیز چنین می کردم...آن وقت آدم های زیادی را بسته به احوال مزاجم یا سیاستم،به نان و نوایی می رساندم و آدم های زیادی را از نان و نوا می انداختم...و حذف می کردم

خوشحالم که آن سمت میز نیستم...

بعد نوشت:برداشت با شماست...می توانید این را تمثیل بدانید یا من را قسی القلب...یا حتی خودتان را بسنجید

کرکره

ذره ذره در احساس

در تلاطم ِ اشک

غرق شدم

جاذبه ای خورشیدی است

پشت کرکره های چشمت

 

باز کن این لعنتی را

خیس ِ خیسم...

سرد ِ سرد...

 

بعد نوشت:ظاهرا یک سری مشکل برای قالب من پیش اومده و از دیشب صفحه ی وبلاگم باز نشده...فعلا موقت یکی از همین قالب های بلاگفا رو گذاشتم تا قالب  قبلیم درست شه...ببخشید...

پیشنهاد

 

مستند سفر از ابولفضل جلیلی را ببینید(شبکه۴ ساعت ۹ ونیم، شنبه ها)...دوربین جلیلی بدون کلام اضافه،فقط حرکت میکند...

شما خودتان می توانید،ببینید،فکر کنید،قضاوت کنید...

در بعضی قسمت ها ما بین فیلم،توضیحات و خاطره های جالب و کوچکی را مربوط به صحنه ای که قرار است نمایش داده شود یا نمایش داده شده می دهد...در کل فیلم کم سخنی است...بعضی صحنه ها  مترجم از مردم سوال های جلیلی را می پرسد و یا خود جلیلی به انگلیسی سوال می پرسد و ترجمه میکند...

چند قسمت پیش در سفر به کره،از یک فرد کره ای پرسیده شد:آیا چیزی در مورد ایران می دونی؟ فرد گفت:نه زیاد،فکر کنم یک کشور عربی باشه...

دقت کنید...کشور عربی...(یک سکوت دنباله دار)

البته در قسمت امشب،از یک توریست در ژاپن پرسید:در مورد ایران چی میدونی؟

توریست گفت:سهره وردی...کش موهای بلند و فرش را باز کرد و موهاشو ریخت دورش و گفت رستم...بعد به زبان فارسی گفت:الا یا ایها الساقی....و بعد هم گفت...ایران به اسلام خیلی خدمت کرده...و بیشتر متفکرین از ایران بوده اند... البته این توریست مراکشی بود...

در کل برنامه ایست که 45 دقیقه ای انسان را خیلی خوب،غرق دیدن و تفکر میکند..بدون حرف اضافه...

آدم ها...فرهنگ ها...اعتقادات....تنوع...پیشرفت....

امشب که در مورد ژاپن بود،چقدر تفاوت دیدم..در مدرسه ها....رفتار اجتماعی مردم..شهرنشینی متفاوت...سلامتی....شگفتی....

در صحنه ی پایانی امشب،یک مبلغ مسلمان ترک را نشان داد،که در کشوری که دین اکثر مردم بودایی است و البته سکولار است،به راحتی سر یک چهار راه بروشورهای مذهبی بین مردم پخش میکرد...با لباسی یک دست سپید و ریش و موی سپید... و تبلیغ اسلام می کرد و البته کسی هم به جرم تهدید  یا فریب افکار عمومی دستگیرش نمی کرد

در جامعه ای که برای ذهن آدمی ارزش قائل باشند،کسی عقیده ای را به زور غالب نمی کند...و در این جامعه به انسان و انتخاب انسان برای طی کردن مسیر زندگی پیش رو...احترام می گزارند...آدمی قدرت تفکر و تصمیم گیری دارد...

این مستند،بسیار ظریف است...

پی نوشتک:ابوالفضل جلیلی خیلی شبیه کچل خودمان است...نه کچل شکل اوست...

مرتبط با...

مرتبط با پست نسیم

آخ
وقتی حرکت  نوک انگشتات رو روی برجستگی های روحم حس کردم
خوشحال شدم
از این که کسی پیدا شد منو بخونه....

من رد شدم...بهش فکر نکن...

سلام...

چی بگم؟

قبول نشدم؟

تقصیر کسی بود؟نبود؟

 

شاید...نه حتما کم تلاش کرده بودم...جبران میکنم

همین...اظهار تاسف نکنید...خیلی هم بد نشد...من اشتباه کرده بودم در رشته ی اصلیم شرکت نکردم...رفتم دنبال علاقه ام...مسلما افراد زیادی بودند که در سطح کارشناسی رشته ی مورد علاقه ی من را خواندند...و من باید خیلی تلاش کنم...باید خیلی مطالعه کنم تا بتونم از کسانی که 4 سال یک رشته ی تخصصی رو دنبال میکنند جلو بزنم...به هر حال من با خوندن 11 تا کتاب نمی تونم از آموخته های 4 ساله ی یک عده حتما بزنم جلو...اونم رشته ای که این قدر کم  دانشجو می گرفتند...

بگذریم.... حالا از فردا باید برم دنبال کار و همین طور کتاب های تخصصی که خودم رو ظرف 8 ماه برسونم به سقف...حقیقتا رتبه ام زیاد بد نشد...ولی خوب افراد لایق تری جلوی من بودند...

باور کنید ادا در نمیارم...

ناراحتم ولی....کار خیلی خوبه...شاید قسمته من وقتم رو تا پاییز تلف نکنم و برم سر کار...وقت برای علم آموزی تا زمان مرگ هست... یادتون نره..ابراز تاسف نکنید...

بعد نوشت:نظرات وبلاگ بیشتر دوستان باز نمیشه...

نسیم.آرام.آرمان.یلدا.ریحانه.گِل.کامیار.راهی.بهنود.حیران.مرد مرده .سمیرا و...کلا ۳ جا بیشتر باز نشد...

همه رو خوندم...قسمت شد نظر میذارم...

 

رخوت تو ، صعود من

بر سترگ آرامشت غنوده ام...

با دستانی فریب کار

که طعنه ی نوازش را

بر تیره های پشتت نثار می کنند...

و رخوت تنت را

بخش بخش می کنم

 

هر قطره رخوتی که بر لبت ریختم

جوانیت را فریفت

و مرا از ساقه هایش بالا برد

و تو

گیج  و خواب آلوده

ساقه های صعودت را تبر زدی...

 

من این بالایم

با تبسمی اثیری روی لب

داغ و سبک

در انبساطی همیشگی

 

خدا نگه دار*

*چند شب قبل

....