من و دوستم هر دو متولد تهران بودیم.هر دو بزرگ شده مناطق شرقی تهران و هر دو گذشته ی مشابهی داشتیم.هر دو والدینمان متارکه کرده بودند.من با مادرم زندگی می کردم و اوبا پدرش.من و دوستم در آن روز حساس اتفاقی روی یک نیمکت نشستیم و از آن روز به بعد تمام لحظه های نوجوانی و جوانیمان را شریک شدیم.
ما هر دو پایه ی درسی مشابهی داشتیم با علایقی یکسان.هر دو عاشق ادبیات و تاریخ بودیم.ما تکالیف درسیمان را با هم انجام می دادیم و مطالعاتمان را با هم تنظیم می کردیم.حتی بی انظباطی هایمان هم مثل هم بود.ما همیشه سر یک نیمکت می نشستیم،مگر سال هایی که کلاس هایمان را جدا جدا تنظیم کرده بودند...ولی باز هم ساعت تفریح می دویدیم برای با هم بودن...ما از بوفه ی مدرسه یک ساندویچ می خریدیم و با هم نصف می کردیم.با یک قاشق از یک کاسه، آش ِ فروشی بوفه را می خوردیم.یک چیپس فلفلی می خریدیم و با یک سس فرانسوی تهش را دو تایی در می آوردیم.هر دو از یک بطری نوشابه می خوردیم.ما هر دو زنگ نماز را دو در می کردیم.با هم.من به دلایلی او به دلایلی...هیچ وقت دلیل هایمان را به هم نمی گفتیم ولی دودره باز های خوبی بودیم.ما در اتوبوس یا هر دو با هم و کنار هم می نشستیم یا هیچ کدام نمی نشستیم...ما کلاس های کنکور مدرسه را روزهای گرم تابستان با بستنی عروسکی می گذراندیم...می رفتیم دو تایی در یک پارک می نشستیم و از پیتزا شقایق یک پیتزا می خریدیم و با هم می خوردیم...می رفتیم پیتزا هانی در طبقه ی دوم می نشستیم و هات داگ سفارش می دادیم و از پنجره های مشرف به فلکه دخترهای کلاسمان را شناسایی می کردیم و می خندیدیم...همان که گوشه ی دنج فلکه ی دوم جاخوش کرده بود و الان تغییر نام داده...من و او هر دو در خیابان بلند بلند می خندیدم...ما به متلک ها بی توجه بودیم،هر دو.. من و او هیچ کدام موهایمان را بیرون نمی گذاشتیم و از جلب توجه بیزار بودیم...ما هر دو به خواننده های واحدی علاقه داشتیم و هر دو پرسپولیسی بودیم. ما فقط خودمان را می دیدیم.غافل از این که عده ای ما را می بینند... ما هر دو با معدل های تقریبا مشابهی فارغ التحصیل شدیم.و...
و ما هر دو ازدواج کردیم...مهم نیست من چه زمانی و او چه زمانی...من و او باز هم به سرنوشت مشابهی دچار شدیم. به بی علاقگی...هر چند او همیشه مطیع تر از من بود...او یک پسر3 ساله دارد و من ندارم...او بی علاقگی اش را به رضایت و عادت تغییر داد و من ندادم،کردمش نفرت...اینجا یک چیزهایی هست که او بود و من نبودم...
من از مذهب هر حرفی زدم و او حتی یک بار هم اسم مذهب را نیاورد و نه تایید کرد و نه رد...من به اسلام بد می گفتم ولی دوستم نه تایید می کرد و نه رد...من از اسلام خوب هم میگفتم نه تایید می کرد نه رد...من از سیاست بد می گفتم ولی او چیزی نمی گفت...من هنوز هم از سیاست بد می گویم او هنوز هم سکوت می کند...
دوستم سختی های بیشتری کشیده بود و من نه...دوستم فقر را چشید و من نه...دوستم تبعیض را چشید و من نه... دوستم دانشگاه نتوانست برود و من رفتم...دوستم زندگی اش مصادره شد و زندگی من نه... دوستم ناچار به مهاجرت شد و من ناچار به مهاجرت نشدم.دوستم یک سال در ترکیه با تمام وجود آوارگی و فقر چشید و من نکشیدم.دوستم هنوز هم دلش برای اینجا تنگ می شود ولی من دلم فقط برای او تنگ می شود...دوستم اینجا شهروند درجه دوم است و من شهروند درجه 1 هستم...دوستم ظاهرا بهایی است و من ظاهرا مسلمان...من ودوستم....
ما یکی بودیم...همیشه...
ولی اینجا مثل آفریقای آپارتایدی است...اینجا بهایی نجس است...اینجا برخی مشاغل ظن نجاست اجناس و خوراک مسلمین می رود و هم کیشان او حق ندارند به این مشاغل بپردازند...کار دولتی غدقن...معلم بودن غدقن...اصلا هر شغلی که با دیگر اقشار مسلمین ظن ارتباط می رود غدقن...اینجا هم کیشان او دانشگاه نباید بروند... هر چند تایی که وارد دانشگاه شده اند(با یک مانور عظیم تبلیغاتی) سر یک سال اخراجشان کرده اند(بعد از خوابیدن غوغای مانور اولیه)...به بهانه های واهی...اینجا در مدارس سر کلاس ها معلمان هر توهینی که بخواهند به پیروان این دین می کنند،و من یاد آن حرف ها می افتم صورتم از خجالت و عصبانیت داغ می شود...اگر می دانستم تو بهایی بودی،هیچ گاه نمیگذاشتم زندگی هم کیشانت را با بهتان و شایعه لجن مال کنند...منی که از همه بیشتر با تو بودم،بیشتر تو را می شناختم تا آن معلم بینش دبیرستان...هیچ فکر کرده اید که چند بهایی ممکن است سر یک کلاس با شما درس خوانده باشند و شما نمی دانستید؟فکر کنید... اینجا او و هم کیشانش جاسوس اسراییل هستند...اویی که تمام سال های جنگ مثل من و خانواده ام،مشکلات اقتصادی داشته،موشک باران تهران را تحمل کرده،هر مشکلی که من داشته ام او هم داشته و چه بسا بدتر از من...
نه....... من دروغ گفتم
اینجا مملکت آزادی است...کسی را فقط به جرم بهایی بودن زندان نمی اندازند...حتما اسنادی از رابطه ی کثیف آنها با اسراییل و آمریکا فاش شده بوده است...اینجا آقای محسنی اژه ای وزیر اطلاعات طی یک نامه عمومی به دیده بان حقوق بشر اعلام می کند که در ایران شهروند درجه یک و دو نداریم...همه از حقوقی یکسان برای برخورداری از مواهب و امکانات کشورشان برخوردارند...اینجا همه برابریم...
فقط نمی دانم چرا دوست من آن سر دنیا در سیدنی زندگی می کند و من این سر دنیا در تهران...
اینها از مواهب آزادیست....حتما...
کدام کاندیدا برای تغییر آمده است؟کدام کاندیدا تضمین می کند که طبق انسانیت برای انسان ها در دولتش جایگاه قائل شود؟
به من بگویید...من آماده ام...برای تغییر...
کاشکی دوباره بیایی،بدون دغدغه برویم حلیم فروشی میدان تجریش،وسط زمستون،با هم از یک کاسه و با یک قاشق حلیم بخوریم...
تو یکی مثل منی یا من یکی مثل تو؟
پی نوشتک:در گذاشتن نظر دقت کنید.نمی خواهم برای دوستانم مشکلی ایجاد شود...