سیاره ی آبی

تصویری روی چشم‌هایم افتاده بود
عکس همه ی سیاره های عاصی  آسمان
که نه دور زمین می گردند ، نه خورشید
با ساکنانی زیباتر و وحشی تر از زمین
که باورهایشان بوی راه شیری می‌دهد
و امتداد دست‌های نقره‌ایشان ، سیاره‌ی آبی رنگ زیبا و عجیبی است
که سخت بوی مرداب می‌دهد
با ملاحت می‌خندند و رژه ی زمینی‌ها را می نگرند
احمق‌هایی که درد هایی پرت و غیر قابل تحمل را بر دوش می‌کشند
و با فلاکت بر لبه‌ی نیستی قدم می زنند ...
کمرهای هر کدامشان به قیاسی نا مشخص خم شده است
هر کدام به رنگی
به دردی
به غمی
به آرزویی ...
حتی پشت خوشبخت‌ترینشان زیر بار تنهایی خم شده است .
و زمین پیش چشم‌هایشان ، عجیب تنهاست .
تیر89


۲ شب روی بام خانه‌ی بی‌پدربزرگ ، زیر آسمان پرستاره و خنک شمیران ، به آغوش آسمان رفتم .
آرزو می‌کردم ، موجوداتی از ماوراء آن گودال عمیق پرستاره افول کنند و بیایند ، مرا ببرند از این سیاره‌ی غمگین ...
در آغوش خاله ام ، کودکی هایمان را گریه کردیم . هر دو ...
خیلی سخت است بزرگ شدن و تنها بودن و غمگین زندگی کردن ...

پی.نوشت: اگر جدایی‌طلبان بتوانند فراموش کنند ، لحظه‌ی باشکوهیست ، وقتی بعد از یک بازی سخت و نفس‌گیر ، ملکه منتظر باشد بچه‌هایش را در آغوش بکیرد .
قهرمانی اسپانیا اتفاق قشنگی بود توی این روزهای دلگیر تابستانی . جای رائول و بچه ها خالی ... کاش آرژانتین  به آن فضاحت حذف نمی شد و اروگوئه هم به جای آلمان سوم می شد .

بُهت ِ ملایم

جز از تو که آسمانم هستی

قصّه‌ی کدام ابر را باور کنم ؟

من خشت خام دست‌های تو هستم

پروازم بده

از معجزه‌ی دست‌هایت

کوتاه می‌میرم و بلند

زنده خواهم ماند .

باران ، تنها

جادوی یک نگاه ِ کوتاه  توست .

امشب

لذتی که مرگ نخواهد داشت .

طبق معمول چند کتاب خواندم که بر عکس اقبال نحسم ، کتاب‌های خوبی از آب در‌آمدند . دنیای‌من کتاب‌ها هستند . وقتی یک کتاب خوب را باز می‌کنم ، دیگر جهان بیرون و رنج و سختی‌هایش جلای خود را پیش چشمم از دست می‌دهد . همه‌ی این‌ها تا وقتی است که کلمات پیش چشم‌هایم می‌رقصند . همه چیز وقتی کتاب را می‌بندم دود می‌شود . مثل حباب می‌ترکد و از دست می‌رود . چه‌بسیار کتاب‌های خوبی بوده که وقتی از نیمه ردشان کرده‌ام دلهره‌ی تمام شدنشان ، غمگینم کرده ولی همیشه امیدی هست که کتاب‌های خوب ، هیچ‌وقت در دنیا تمام نمی‌شوند .

 جنون خرید کتاب در من عجیب است . همیشه مادرم اصرار داشته که عضو کتاب‌خانه‌های عمومی شوم ولی اخلاق عجیبی که دارم این‌است که دوست دارم صاحب چیزی باشم که می‌خوانمش . انگار اگر آن کتاب در مالکیت من نباشد نمی توانم با آسایش خیال ، در تخیلاتم ، قهرمان‌هایش را تصاحب کنم . وقتی کتابی را که خریده ام در دست می‌گیرم و روی زمین ولو می‌شوم با بالشی زیر سر و هر بلایی که دلم خواست بر سر کتابم می‌آورم ، آرامش عجیبی دارم . بعضی کتاب‌ها را با هر سختی شده تهیه کرده‌ام و در کتاب‌خانه‌ام نگاه‌داری می‌کنم .

وقتی چهارم ابتدایی بودم ، مادرم کتابی خرید تحت عنوان ملاقات مرموز ... کتابی از یک نویسنده‌ی آمریکایی به نام جولی کمپبل که در خود آمریکا از شهرت برخوردار است . ولی در ایران به علت عدم تجانس کتاب هایش با فرهنگ ایرانی و اسلامی ، فقط یک دوره در سال ۷۴ این کتاب‌ها(که از بخت عجیب من یک سری ۱۲ جلدی از آب در‌امدند) چاپ شدند و من دیگر حتی یک جلد از آن را جایی به جز خانه‌ی خودم ندیده‌ام . من از همان وقت به طرز شگفتی معتاد آن کتاب‌های ۲۴۰صفحه‌ای شدم . تمام پول‌های عیدی‌ام را جمع می کردم تا چند جلد از مجموعه ام را کامل کنم . چیزی که با تمسخر دوستانم همراه بود . هر جلد ۵۰۰ تومان بود . حدود ۱۵ سال قبل . آن وقت‌ها ، مادرم تازه جدا شده بود و ما وضع مالی متوسطی داشتیم . به هر ترتیب چند جلد از آنها را مادرم به مناسبت‌های مختلف برایم خرید و بقیه را خودم خریدم . نمی‌دانم که می‌دانید یا نه ، وقتی با هیجان می‌روید کتاب‌فروشی ، و پولی را که با زحمت به‌دست آورده‌اید ، می دهید دست فروشنده تا کتاب‌های مورد‌علاقه‌تان را تحت تملک خود در آورید . لذت قشنگی بود . هنوز هم هست . چند وقت قبل در اینترنت یک تحقیق سردستی کردم و متوجه شدم اصل کتاب ها در ایالات متحده ۳۹ جلد بوده است . نمی‌دانید از آن روز چه حسرتی مرا برداشت . هنوز هم یکی از محبوب‌ترین کتاب‌هایم همین مجموعه‌ی ماجراهای اسرار‌آمیز بلدن است که هرجلد با اسم خاصی به چاپ رسیده بود . چند وقتی پیش مادرم مسئول غرب زدگی شدید مرا همین کتاب ها معرفی کرد و حسرت خورد که کاش کلاس چهارم اولین جلد این کتاب ها که منطبق با فرهنگ دبیرستان‌های آمریکا نوشته شده بود ، برایم نخریده بود . من فقط خندیدم و کشف کردم که مادرم به حقیقت درستی اشاره می کند . همه‌ی تفکرات من از همین کتاب ها آب می خورد . البته مادرم از وقتی کلاس دوم دبستان بودم کتاب های ژول ورن و تورگو و...را برایم می‌خرید ولی به نظر او آن ها بد آموزی نداشتند . تازه بد آموزی همین‌ها را هم گوئیا به تازگی پی به آنها برده است .

 از این کتاب ها که بگذریم من ید طولایی در کتاب دزدی هم داشتم . شاید شرم آور به نظر برسد ولی واقعا نمی توانستم جلوی کتاب‌ها مقاومت کنم . در کتاب‌خانه‌ی مدرسه‌ی راهنمایی ، قانون بدی بود که هر هفته فقط یک‌کتاب می‌توانستیم به امانت بگیریم . تصورش را بکن ... یک کتاب فقط خوراک یک شبم بود . سرعت مطالعه‌ی فعلی من در مقابل سرعت آن روز‌هایم تا حدی هم تقلیل پیدا کرده‌است . همین مساله‌ی احمقانه که منشاء آن عمل نادرست کتاب دارمان بود باعث شد من هر بار با انتخاب یک کتاب برای امانت ، ۳  جلد هم زیر مانتوی گشاد مدرسه پنهان کنم و به صورت غیر رسمی تبدیل شوم به دزد .

به یاد دارم کتاب نویسنده‌ای از امریکای جنوبی تحت عنوان دختر آفتاب را به صورت قانونی و رسمی از کتاب‌خانه به امانت گرفته بودم . وقتی تازه صفحه های ابتدایی کتاب بودم ، مادرم که دید با هیجان کتاب را می خوانم از من خواست بلند شوم بروم سراغ درس هایم . چانه نزدم و قبول کردم . مادرم شروع کرد به خواندن آن کتاب ۲۰۰ صفحه ‌ای . بعد از تمام شدن درس هایم خواستم کتاب را به من پس بدهد تا ادامه‌ی داستان را بخوانم . مادرم عنوان کرد کتاب مناسبی نیست و نباید آن رابخوانم . و فردا صبح به مدرسه آمد و به کتاب‌دار عنوان کرد که کتاب مسائل مربوط به روابط نامشروع زن و مرد را که برای سن ما مناسب نیست در خود جای داده و به درد یک دختر اول راهنمایی نمی خورد . شب خیلی گریه کردم . چون دقیقا کتاب توانسته بود مرا جذب کند . دلم می‌خواست بدانم مرد مغرور داستان با دختر باستان‌شناس بلاخره آبشان در یک جوی می‌رود یا نه ... خلاصه مدتی بعد همان کتاب را روی یکی از قفسه های کتاب خانه طوری که در دسترس دانش‌اموزان نباشد دیدم . خوب حدس می‌زنید چه کردم؟ بله کتاب را دزدیدم و به خانه آمدم و به صورت قاچاقی خواندم و بسیار هم کیف کردم . خوب به یاد دارم واقعا مناسب آن سن نبود . بلاخره هم آن دختر که اسمش شارلوت بود با کوهنورد که در کوه های آند دنبال تمدَن اینکاها می‌گشتند ، روابط حسنه‌ی جنسی برقرار کردند .

خوبی آن روزهایم این بود که هنوز مفهوم حلال و حرام را رعایت می‌کردم  و کتاب‌ها را به کتابخانه بر‌می‌گرداندم . ولی در دوران دبیرستان شیوه‌ی دیگری در پیش گرفتم . همان حس مالکیت شدید وجودم را احاطه کرده بود . در دبیرستان هفته‌ای ۳ کتاب می‌توانستیم امانت بگیریم . به ناچار مثل گذشته عمل می کردم . این وسط چند کتاب پیدا شدند که دلم نمی‌خواست برشان گردانم در نتیجه پیش خودم نگهشان داشتم . و یک چند سالی هم پیشم ماندند . تا این که بعد از ورود به دانشگاه که شعور بیشتری پیدا کردم ، روزی به مدرسه رفتم و به صورتی پنهان کتاب ها را پشت کمدی در راهروی مدرسه گذاشتم و خودم را از بار سنگین دزدی خلاص کردم . بله روزهای هیجان انگیزی بود . شکر خدا تا به حال از یک مغازه  دزدی نکرده ام هر چند آن روزهای جاهلیت خیلی وسوسه می‌شدم . فکرش را بکن . اگر گیر می افتادم اکنون یک سابقه‌دار داشت این پست را آپ می  کرد .(چرا دروغ بگویم . هنوز هم وسوسه می شوم . مخصوصا وقتی با مقدار محدودی پول وارد یک کتاب فروشی می شوم و دلم می خواهد با چند کیسه پر از کتاب از آنجا خارج شوم)

بگذریم این ماجراهای من و کتاب خیلی مفصل و طولانی است . حالا که خوب نگاه می کنم می‌بینم که یک۳۰ دقیقه‌ایست دارم یک بند تایپ می کنم و اختیار ذهنم و انگشتانم را از دست داده‌ام و از موضوع اصلی که معرفی همان کتاب‌هایی که به تازگی خوانده ام بود ، دور شده‌ام .

کتاب اولی که هفته‌ی پیش خواندم پیشخدمت اثر رولد دال نروژی تبار با ترجمه‌ی شهلا طهماسبی بود . من قبلا کتاب زن صاحبخانه را هم از او خوانده بودم . در نمایشگاه امسال دو جلد دیگر از آثارش را هم دیدم منتها اشتباه بزرگی کردم و نخریدم . همه‌ی آنها توسط نشرمرکز چاپ و توزیع شده اند . می‌توان گفت که همه‌ی آنها داستان های قوی و محکمی هستند . در کتاب رولد دال با دید انتقادی همه‌ی طبقات اجتماعی از کشاورز و کارگر و مرد سیاست و ثروتمند یا کشیش و حتی مسلمان ، روابط اجتماعی میان انسان‌ها با دیدی انتقادی و جذاب مورد بررسی قرار گرفته‌اند. وقتی درداستان یک نویسنده‌ی غربی ناگهان می‌بینی پیامبر مسلمان ها را برای مورد خاصی مثال می‌زند یا نام اماکن و افرادی را که تو می‌شناسی در داستان هایش می‌برد ، خواه‌ناخواه جذب می‌شوی . کما این که در داستان هایش معمولا یک عنصر مرموز و غیرعادی نیز حضور دارد و داستان آن طوی که ما انتظار داریم به پایان نمی‌رسد . چند فیلم مشهور مثل چارلی و کارخانه‌ی شکلات سازی و ... و همین‌طور اثار زیادی نیز برای کودکان و نوجوانان نوشته است . یک نکته‌ی جالب این است که طوری که بویش می‌اید این کتاب‌ها از تیغ سانسور تا حدی در امان مانده‌‌اند .

کتاب بعدی همان عامه‌پسند نوشته‌ی چارلز بوکوفسکی بود . من قبلا نیز چند داستان کوتاه از او خوانده بودم . او نویسنده‌ایست که متناسب با پریشان‌حالی‌های نسل ماست . هر چند خودش سال ۹۴ از دنیای ما رفته‌‌است . در سرتاسر کتاب اشارات بی‌پرده و عریانی می‌بینیم از حقیقتی که زندگی نام دارد و خیلی ممکن است در مجموع آن را نادیده بگیرند و یا خود را فریب بدهد و شاید هم واقعا زندگی روی دیگری را به آنها نشان داده که ما از آن بی‌خبریم . از هم گسیختگی‌های یک ذهن ناآرام ، ذهنی که درون چهارچوب‌های اجتماع ، نمی تواند نفس بکشد و یا بهتر است بگوییم احساس غربیگی می‌کند از مشخصات بارز قهرمان های داستان‌های اوست . آدم هایی که در مجموع شاید حقیر به نظر برسند ولی معنای واقعی زندگی یعنی همان هیچ بزرگ را درک کرده اند . من که به خوبی با این کتاب ارتباط برقرار کردم . زبان این کتاب نیز در به کار گیری واقعیت زندگی ازخور و خواب و سکس گرفته تا فلسفه بی‌پرده بود . به نظر می‌رسید برای معادل بعضی لغت های مخصوص ادبیات آمریکایی مترجم سعی در به کارگیری واژه‌هایی داشته که کمترین توجه سانسور گران را به خود جلب کند . با همه‌ی اینها کتاب ترجمه ی نسبتا خوبی از آب در‌امده بود . از پیمان خاکسار و چاپ نشر چشمه .

و بلاخره سومین کتاب که که گل سرسبدشان بود . ببر سفید نوشته‌ی آراویند آدیگا برنده‌ی جایزه‌ي من‌بوکر ۲۰۰۸ چاپ نشر نیلوفر و با ترجمه ی مژده دقیقی . نمی ‌خواهم با معرفی اجمالی و سرسری زیبایی این کتاب را زیر سوال ببرم . پس معرفی‌اش را می گذارم برای بعد . فقط همین نکته‌ی عجیب را بگویم که اولین اثر نویسنده اش می‌باشد و آن قدر خارق‌العاده بوده که استحقاق گرفتن چنین جایزه‌ای را داشته است . کتاب ذره ذره آدم را جذب می کند و من از شروع کتاب جز وقفه‌ای برای خواب دیشب ، یک لحظه هم آن را زمین نگذاشتم . بقیه‌ی توضیحات باشد برای بعد .

نوشتن این پست نزدیک ۱ ساعت از من وقت گرفت . اگر تا ته این پست را خوانده‌ای جا دارد واقعا ازت تشکر کنم . مرسی .

شب پرت

از سفری چند روزه به اردبیل ، بازگشتم . به نظرم زیبایی‌های این استان ، چیزی از بهشت کم نداشت . طبیعت وحشی و بکر از سمت اسالم گیلان به خلخال ، آدمی را دیوانه می‌کرد . پیست اسکی آلوارس، دریاچه‌ی نئور ، جنگل فندق‌لو ، مراتع بی‌نظیر و پهناور و سرسبز و حتی خانقاه‌ شیخ‌صفی‌الدین یک اصالت عمیق در خودش داشت . هوای بسیار خنک و دلپذیر را هم به آن اضافه کنید . اسب های وحشی ، گندم زارها ، رودخانه های جوشان که هر جای دشت ها و مراتع جاری بودند و ... در بازگشت هم از گردنه‌ی حیران به سمت آستارا و ساحل گیسوم و رشت  و رودبار و منجیل و بعد هم خانه برگشتیم .هیچ استانی در ایران در رقابت با زیبایی و بکارت استان اردبیل نمی‌تواند  هم‌تراز شود . حتی سواحل شرجی و سبز شمال ... آنجا قطعه ای از بهشت بود . اگر روزی خواستم خودم را جایی در داخل ایران سر به نیست کنم و بروم تا گم وگور شوم ،به قطع انتخاب اولم روستاهای ساده‌ی همین جاده‌ی اسالم به خلخال است .

ولی مساله‌ی مهم این است که حالم اصلا خوب نیست . و هیچ زیبایی طبیعی و بکری نمی‌تواند حال مرا جا بیاورد .تمام وجودم را نفرت از آدم‌ها برداشته ... آدم هایی که مثل گرگ و روباه و خوک همه‌جا ریخته اند . آدم‌های تغییر شکل یافته ... آدم هایی که بار اصلی انحطاط را در این جامعه‌ی کثیف به دوش می‌کشند . حالم از هر چه مدعی که نام مرد یا انسانی شریف را بر خود می‌نهد به هم می‌خورد . مرد‌نماهایی که تمامی نیم‌کره‌ی ذهن کثیفشان شهوت و حیوانیت بی‌داد می‌کند . کسانی که پشت میزهای بزرگشان می‌نشینند و همه‌چیز را به نفع نفسانیت خود مصادره می‌کنند . من هم موجودی منحطط و به‌دردنخور هستم و مسئولیت آن چه با خود کرده ام را می‌پذیرم . اما آیا این آقایون بار کثافتی که به دیوار زده اند را می‌پذیرند ؟ نه ... این آقایون نجیب و مردم دار هستند و مشکلات جوانان این سرزمین قلبشان را به درد می‌آورد ، ولی تا زنی به عنوان یک انسان روبه روی آنها می‌نشیند.....حالم از این مدعیان انسانیت به هم میخورد.

هر چند می‌دانم گلایه‌ی احمقانه ایست که هیچ کسی جز انسان مسئول بی‌عرضگی‌های خودش نیست .

به هر حال این‌روزها ، خیلی راحت‌تر و جدی‌تر به مرگ فکر می‌کنم . بدون این که احتیاج به نصیحت هیچ کدامتان داشته‌باشم باید بگویم واقعا ما این همه سال بد یا خوب ، زندگی می‌کنیم که آخرش چه بشود ؟ هیچ ... برادر من ... خواهر عزیز ... همه‌ی ما می‌میریم . دورنمای زندگی اسفناک است . حالم از زندگی به هم می‌خورد . مخصوصا زندگی بی‌آینده ... حالا باید دید به مرگ تدریجی خواهم مرد یا این که با چشم باز مرگ را مسخره خواهم کرد . این هم احتیاج به تفکر بسیار دارد .ابن روزها زیاد به خودم وپوچی فکر می کنم .شاید به نتیجه ای رسیدم .ولی دوست دارم اگر تناسخی باشد در زندگی بعدی‌ام فقط بار یک درخت را به دوش بکشم .وسط یک دشت .

"من با استعداد بودم . یعنی هستم . بعضی وقت‌ها به دست‌هایم نگاه می‌کنم و فکر می‌کنم که می‌توانستم پیانیست بزرگی بشوم . یا یک چیز دیگر . ولی دست‌هایم چه کار کرده اند ؟ یک جایم را خارانده‌اند ، چک نوشته‌اند ، بند کفش بسته‌اند ، سیفون کشیده‌اند و غیره .دست‌هایم را حرام کرده‌ام .
همین‌طور ذهنم را
."

چارلز بوکوفسکی - رمان عامه‌پسند ص ۱۶

موضوع بعدی این که یکی از داستان های کوتاهم در شماره‌ی بعدی جن و پری منتشر می‌شود  و دیگر هم این که یک داستانک دیگر نوشته ام که به زودی پستش خواهم کرد . چند تا عکس هم در ادامه ی مطلب گذاشته ام.از دوستانم که جواب تلفن ها و پیامک هایشان را هم نداده ام معذرت میخواهم . خیلی معذرت میخواهم.

بعد نوشت : دوستان وبلاگی ام ( آقایون) این پست را به خودشان نگیرند که مخاطب آن عمومی نیست .

ادامه نوشته