آدميزاد،تا زنده است از خاطراتش خلاصي نداره...

خاطرات كودكيم مثل عكس هاي قديمي تو ذهنم رژه ميرند...انگار واسه 100 سال پيشند...

يادم مياد،عيدهايي كه هنوز بچه دبستاني بودم،همه ي عيد را به باغ و خانه ي مادربزرگم واقع در لواسانات تهران مي رفتيم...

يادش به خير...حس و حال وصف نشدنيه...زمستان آن سال ها زمستان بود ها......

آدم سر شوق ميومد...وقتي مي رسيديم جلوي خونه ي مادربزرگ،مي ديديم كارمون درومده چون تا نزديكي هاي بالاي در پشت برف بود و نميتونستيم درو باز كنيم...پدربزرگم با كمك داييم برفا رو ميريختند پايين و ما در همان حين حسابي از خجالت همديگه درميومديم...من و خاله هام حساب همديگه رو ميرسيديم،وقتي در باز ميشد و ميرفتيم تو خونه خيس آب بوديم و خوب حسابي مكافات داشتيم...چون خونه مثل قطب شمال سرد بود...و يك ساعتي طول ميكشيد تا كرسي رو راه بندازند و تازه كرسي گرم و قابل استفاده شه...

كرسي....اين نماد شادي و هيجان براي ما بچه ها...وقتي مامانم و مادربزرگم توي آشپزخانه بودند و ما رو نمي ديدند،دورتادور كرسي رو كله معلق ميزديم...واي چه كيفي داشت...ولي خوب اگر مادربزرگ ما رو مي ديد،كارمون درومده بود،چون تا يك ساعتي دعوامون مي كرد...بپر بپر دور كرسي ممنوع

من از خاله ي بزرگم 3 سال كوچك تر بودم و از خاله ي كوچكم3سال  بزرگتر...

دنيايي داشتيم براي خود...

ياد بعضي خاطرات كه ميافتم از شدت ناراحتي سرخ مي شوم...فكرتون منحرف نشه....الان تعريف ميكنم

يادمه من و خاله بزرگم كه مدرسه مي رفتيم،پيك شادي داشتيم و خاله ي كوچكم نداشت...در ايوان طبقه ي دوم رو به حياط خانه مي نشستيم و پيك هاي شادي مان را حل ميكرديم...پيك هاي آن موقع به نسبت حالا چاق تر بودند و رنگ كردنشون كلي طول ميكشيد...حين رنگ كردن  امكان داشت مداد هاي رنگيمون از ايوان به پايين بيافته...ساختمان به گونه اي بود كه نمي توانستيم از در جلويي برويم مداد رنگيهايمان را برداريم،ناچار براي برداشتن آن مجبور بوديم ازدر ورودي خانه كه به سمت كوچه پشتي بود از منزل خارج شويم و 3 تا ساختمان همسايه ها را دور بزنيم و برگرديم به جلوي ساختمان خودمان برسيم و مداد هايمان را از وسط برف ها برداريم...

به ياد مياورم كه اين كار را نوبتي كرده بوديم...و هر دفعه يكي ميرفت و مدادي كه افتاده بود را مي آورد...

نكته وحشتناك و ظالمانه ي ماجرا اين بود كه من و خاله ي بزرگم سر خاله كوچيكه رو شيره مي ماليديم و گولش ميزديم تا نوبت ما هم او برود مدادمان را بياورد...خاله ي كوچك من كه حتي مدرسه اي نبود...در آن برف سنگين ،ما از ايوان مي ديديم كه خود را به سختي به مدادي كه افتاده بود مي رساند و مداد را برايمان مي آورد...

يكي از صحنه هايي كه هيچ وقت يادم نميره و با يادآوريش از خودم خجالت ميكشم اينه:

از بالكن ديدم خاله كوچولوم با موهاي فرفري و به هم ريخته، بدون جوراب،با دمپايي پدربزرگم،لاي برف ها گير كرده بود و تلاش ميكرد خودشو به مداد برسونه...خيلي دلسوزانه است...حتي آن دوران جهالت هم دلم براش كباب شد و از در پشتي خودمو بهش رسوندم و چكمه ي كوچكش رو بهش دادم بپوشه...واقعا بچه بزرگا نسبت به بچه كوچيكا رفتار ظالمانه اي دارند وهميشه سعي ميكنند آنها را استثمار كنند...

يكي از خاطره هاي خوبم همين برف بازيه...كوچه ي پشت خانه رو به روش ديوارهاي سنگي يك باغ بود و برف ها به حالت تپه اي جلوي در خانه ها انباشته مي شدند و قسمت ديوار كوچه كه همان ديوار باغ بود برفش از همه جا كمتر بود...

يادمه ما اين برف ها رو پله پله درست ميكرديم تا نوكش...بعد از بالاي برف ها سر ميخورديم به سمت پايين...

پله سازي  و سرسره سازي تخصص ما بود وكار لذت بخشي بود...گوشه گوشه ي كوچه رو پله درست كرده بوديم...

بعضي پسرهاي بزرگتر(پسردايي ها)تونل درست ميكردند از زير برف ها و اين كار هاي لذت بخش تا پايان تعطيلات ادامه داشت...

ولي امان از پايان تعطيلات كه رنج عظيمه بود برامون...

پيك هاي شادي را روز اولي كه به ما ميدادند،قسمت هاي راحت و آسانش رو حل ميكرديم و نقاشي هاي خوشگلش رو رنگ ميكرديم...در نتيجه پايان تعطيلات و شب14 فروردين،يك پيك شادي داشتيم كه مثل سر گر گرفته ها بود...

من كه در كودكي شلخته هم بودم و حتي الان وقتي ياد دفترها و كتاب هاي دوران دبستانم ميافتم خجالت ميكشم...هميشه مچاله بود...در نتيجه مشكلم چند برابر بود،چون خوشم نميومد به اين پيك شادي كثيف و بيريخت دست بزنم .نصف پيك كه بخش هاي آسان رو شامل ميشد حل شده و رنگ آميزي شده بود و قسمت هاي سخت و بي ريخت ماجرا مي ماند براي روز13 به در و شب قبل از مدرسه...كه با گريه و كتك كاري مشق هاي ننوشته رو حل كنيم....

اي ي ي ...هميشه روز 12 و 13 فروردين از آنجايي كه بوي مدرسه مي دادند،برام گندترين روزهاي سال بودند...

مثل روز جمعه و شنبه كه ازشون متنفرم و بالعكس عاشق روزهاي 3شنبه و 4 شنبه ام...

آخ كودكي من...

عصاره ي شادي هاي گاه و بي گاه

 و رنج  مشق هاي حل نشده

يادت به خير...

پینوشتک:گفتیم یک ذره از سیاست فاصله بگیریم...فاضلاب رو هر چه بیشتر هم بزنید بوی لجنش بیشتر آزاردهنده میشه