هتل کالیفرنیا
چنگي به دل نمي زند اين قهوه هاي تلخ
نسكافه هاي بي تو و اين كافه هاي تلخ
از پشت شيشه به من زل زدند باز
اين غازها . . نه . . نه . . زرافه هاي تلخ
من فكر مي كنم به تو و رسم روزگار
اين روزگار يكسره ناسازگار تلخ
" اين مرد مرد زندگيست ببين دخترم ، ببين "
چون پتك مي خورد به سرم اين شعار تلخ
اي كاش مي شد از اين زندگي فرار
اين مرد چشم قهوه اي ضد حال تلخ
" بانو پري خانه من مي شوي شبي "
نه . . من نمي شوم ، چِقَدَر اين سوال تلخ
من خاك پاي يكي چشم مشكي ام
بابا كشيده بين من و او حصار تلخ
با او تمام زمستان بهار بود
بي او بهار زندگي ام اين بهار تلخ
" بانو براي من پدرم خانه ساخته "
بچه ننه ، سوسول مزخرف ، رضاي تلخ
" مي داني خانه چيز مهميست نازنين "
كُشتي مرا خداي افاده ، خداي تلخ !
اي روزگار لعنتي از تو بعيد بود
من را چنين بكشاني به راه تلخ
آن تكيه گاه دور كجا و رضا كجا
اين مرد چشم قهوه اي اين تكيه گاه تلخ
من خسته ام پري شما هم نمي شوم
آقا بلند شو برو اين سكه هاي تلخ _
را هم ببر به يك پري مهربان بده
من يك پري وحشي ام اين تكه هاي تلخ _
قلب كسي است كه ديشب شكسته ام
من نيستم به جز اين اخم هاي تلخ
اينك پري خانه ي هر كس شوم بدان
آن خانه مي شود پرِ از زخم هاي تلخ
پی نوشت:ولی من از پدرم شکایتی ندارم چون انسان هر چه می کشه از جهل و ندانم کاری خودشه...ازدواج من تحمیلی نبود.