چنگي به دل نمي زند اين قهوه هاي تلخ

نسكافه هاي بي تو و اين كافه هاي تلخ

از پشت شيشه به من زل زدند باز

اين غازها . . نه . . نه . . زرافه هاي تلخ

 

من فكر مي كنم به تو و رسم روزگار

اين روزگار يكسره ناسازگار تلخ

" اين  مرد  مرد زندگيست ببين دخترم ، ببين "

چون پتك مي خورد به سرم اين شعار تلخ

  

اي كاش مي شد از اين زندگي فرار

اين مرد چشم قهوه اي ضد حال تلخ

" بانو پري خانه من مي شوي شبي "

 نه . . من نمي شوم ، چِقَدَر اين سوال تلخ

 

من خاك پاي يكي چشم مشكي ام

بابا كشيده بين من و او حصار تلخ

با او تمام زمستان بهار بود

بي او بهار زندگي ام اين بهار تلخ

 

" بانو براي من پدرم خانه ساخته "

بچه ننه ، سوسول مزخرف ، رضاي تلخ

" مي داني خانه چيز مهميست نازنين "

كُشتي مرا خداي افاده ، خداي تلخ !

 

اي روزگار لعنتي از تو بعيد بود

من را چنين بكشاني به راه تلخ 

آن تكيه گاه دور كجا و رضا كجا 

اين مرد چشم قهوه اي اين تكيه گاه تلخ

 

من خسته ام پري شما هم نمي شوم

آقا بلند شو برو اين سكه هاي تلخ _

را هم ببر به يك پري مهربان بده

من يك پري وحشي ام اين تكه هاي تلخ _

 

قلب كسي است كه ديشب شكسته ام 

من نيستم به جز اين اخم هاي تلخ

اينك پري خانه ي هر كس شوم بدان 

آن خانه مي شود پرِ از زخم هاي تلخ

 

پی نوشت:ولی من از پدرم شکایتی ندارم چون انسان هر چه می کشه از جهل و ندانم کاری خودشه...ازدواج من تحمیلی نبود.