در این ابتلای لطیف اگر دلت گرفت و تنگ شد...نمی دانم چه باید کرد.

روح ِ چند هزار ساله ام
می خواهد آرام بگیرد
از سفری که قرن ها دراز شده بود
این جا...این گوشه ی خاک
که سکوتش
صدای فوّاره های باز می دهد
شمشاد هایش وحشی اند
گربه هایش چشم چران
و کلاغ هایش خبرچین...
روح کهنه ام را در بر بگیر
در ابتلای لطیفش
به روایح زمینی
و جنبش های پر شور ِ آسمانی...
دغدغه های روح ِ من
در انحنای ظریف گسل های رابطه
زمین گیر شده
و دست هایش خالیست
به نشانه ی صداقت...
بگذار آرام شویم
زیر گیس و گیس کشی مجنون ها
تنبلی گرم لحظه ها
رخوت عصر تابستان
و تنها این یک شب را
بغض نکنیم
در توهم آرامشی
که چندان  بعید نیست...

۲۱/۶/۸۸