از انتظار دیوانه می شوم....

انتظار وانتظار و تقسیم لحظات، به ساعت و ساعت به ثانیه ها و دقایق...

فقط برای چشیدن یک طعم

برای شنیدن یک نوا

دیدن یک اشاره

و تصویر نهایی یک انتخاب...

بانوی اردیبهشت،وقت است که زودتر بساطت را جمع کنی  و بروی...

مرا دیوانه می کنی...نمی دانی من منتظر پایان تو و شروع آن حادثه ی عظیمم؟

تا 24 فروردین که گذشته از عمرم،همیشه جزء خاطره انگیزترین ها و زیباترین ها بودی،ولی امسال فقط منتظر نقطه ی پایان تو هستم.

پایان عظیم تو و شروع عظیم برای من...

شاید تا سال ها برایم خاطره انگیزترین اردیبهشت تمام جوانیم باشی....

فقط اگر زودتر شتاب  کنی در رفتنت....من نای ماندن در تعلیق و دلهره را ندارم...

تو که خوب می دانی...بانو برو و بر جوانی من رحم کن...