قهوه
حجم مذاب شب
و چشم کور من
پر از سیاهی
و پتویی که تا گردنم شبیخون زده
منی که تا امشب
غرق شیرینی بودم
قهوه ای تلخ تر از حقیقت تو ننوشیدم
زنده از شب بر نمی خیزم...
کاش تنها تلخی بود
وای از تو
ای قهوه ی قجر...*
*نگاشته ی حدود ۱هفته قبل
پی نوشت ها:
۱-طرح جلد همشهری جوان هوس دیزی خوردن را در من بیدار کرد....دیزی و درکه...![]()
۲-کردستان مظلوم و محروم،نزدیک انتخابات،همه به یاد محرومیت تو می افتند.واین که انگار فراموش شده ای و هنوز بخشی از این سرزمین اهورایی هستی...
3-برعکس شعر،فکر کنم حالم خوبه و زنده ام![]()
۴-لپ های این دو تا رو نگاه کنید در اینجا ![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:47 توسط لیدی