ورد آورد
به خاطرم می آید...سال سوم دانشگاه،برای پاس کردن واحد آموزش کودکان استثنائی،چند بازدید به مراکز نگهداری کودکان استثنائی رفتیم...یکی از این مراکز،مرکز نگهداری معلولین ذهنی ورد آورد کرج بود...موسسه ای که سال تاسیس آن مربوط می شد به 35 سال قبل و توسط بنیاد خیریه ی فرح پهلوی ساخته شده بود...و چند سالی بود به صورت خصوصی اداره می شد...
فضای آسایشگاه،بسیار سرسبز و زیبا بود...چیزی در حد زیبایی محوطه ی اصلی دانشگاه تهران....من در کتاب پشت پرده ی تخت طاووس( نوشته ی مینو صمیمی منشی فرح در امور بین المللی) خوانده بودم که متخصصان زیادی از نقاط مختلف دنیا در ساخت این مرکز به کار گرفته شده بودند...یک مرکز مجهز و پیشرفته در اندازه های واقعی استاندارد دنیا در آن زمان...هر چند امروز هم از نظر ساختمان و فضای سبز و اتاق های بازی از بسیاری از مراکز جدید استاندارد تر بود... یک محوطه ی سرسبز وسیع با ساختمان های مختلفی که در گوشه و کنار آن قرار گرفته بود و با راهروهای مشجر با درختان که به یکدیگر متصل می شدند...این موسسه باغاتی هم داشت که به صورت وقفی در کنار زمین موسسه قرار گرفته بود ولی به فرموده ی بانویی که در آن زمان مدیر موسسه بود،باغات را یکی از آقا زاده هایی که در بهزیستی نفوذ فراوان داشت برای ساختمان سازی های قارچی به مزایده گذاشته بودند و بعد فروخته بودند...(بله عجیب است از قومی که حتی معنی وقف را هم نمی دانند و همه چیز را به جیب شخصی خود واریز می کنند)
ولی نقطه ی اسف انگیز ماجرا این ها نبود...بهزیستی دیگر حتی یک ریال هم به این مرکز کمک نمی کرد و هزینه های ماهی 30 میلیونی بچه ها و مربیان و پرستاران و نگهبانان و خورد و خوراک،باید چشم به راه الطاف آسمانی و کمک های گاه و بیگاه مردم می داشتند...
این مرکز زیبا که من حتی در حال حاضر چنین فضاهایی را برای آموزش کودکان سالم هم نمی بینم،محل زیستن حدود 300 کودک معلول ذهنی بود...از آموزش پذیر معمولی گرفته تا تربیت ناپذیر...
امروز که در اتاقم دراز کشیده بودم و در فضای دنج و تاریک آن فکر میکردم(کار مورد علاقه ام)ناگهان به یاد آن مرکز و بخش نگهداری کودکان تربیت ناپذیر افتادم...(معلولین ذهنی انواع مختلفی دارند...تربیت ناپذیر ها بدترین نوع معلولیت ذهنی را دارند ولی با ظاهری کاملا طبیعی)
یک ساختمان مجزا با راهرویی دراز که در دو سمت آن، اتاق هایی بزرگ و لخت و بدون اثاث ،بود که حتی از داخل هم رو به روی شیشه های آن نرده نصب کرده بودند تا بچه ها از داخل با شیشه ها به خود آسیبی نرسانند...در کنار این اتاق های روشن و بزرگ، اتاق دیگری بود که هیچ پنجره ای نداشت و حتی چراغی هم نداشت و به جای درچوبی، جلوی آن دری میله ای نصب کرده بودند، و وقتی دقت می کردیم،می توانستیم تکاپوی چند نفر را در آن اتاق تاریک ببینیم...IQ پسرهایی که درین اتاق ها نگهداری می شدند در حد زیر 15 تا 0 بود و یک زندگی حیوانی (می دانم بی شرمانه است این گونه حرف بزنم،ولی این تمام حقیقتی بود که درین بچه ها بود) در حد بسیار پست تر را تجربه میکردند...سرتاسر اتاق مملو بود از بوی ادرار و پسران تازه بالغ...پسر بچه های 12 تا 18 ساله...با لباس های پاره و در عین شگفتی با بدنی عادی ولی با ذهنیتی وحشی و حیوانی و شاید هم قارچی... بچه هایی که حتی والدین آنها هم از سرنوشت آنها فرار کرده بودند...اکثر بچه های این مرکز بد سرپرست یا بی سرپرست بودند که از کودکی کنار خیابان ها رها شده بوده اند...این بچه ها چهره هایی خشونت آمیز داشتند...دندان هایی که به نظرم بسیار تیزتر از دندان های معمولی بودند... دست و پایی زخمی و صورت های مجروح داشته اند...و چند نفری که قدرت بدنی بیشتری داشتند ،دیگر بچه ها را مجروح می کردند..و البته درین مرکز بحث اطاعت قوی از ضعیف نبود،چون همه ی کودکان چه قوی و ضعیف فاقد شعور بودند و فقط با یکدیگر جنگ و خونریزی میکردند....پرستار میگفت که خودشان چنین بلایی را به سر خودشان می آورند و در واقع مدام در حال پریدن به هم هستند...
از خانم پرستار پرسیدم این 2 پسر که بیرون در آن اتاق تاریکند برای چه آنجا هستند؟ به من گفت که آنها امروز دوز خشونت و وحشی گریشان بالا زده بود و مدام به دیگران آسیب می رساندند...به همین دلیل آنها را در آن اتاق زندانی کرده ایم...آنجا در واقع یک ندامت گاه شرطی است...من اعصابم خرد شد...ندامتگاه شرطی...مثل شرطی کردن میمون ها و موش ها و گربه ها درآزمایشگاه های روانشناسی....آن هم برای بچه هایی که حتی از پست ترین حیوانات هم پایین ترند...بعضی حیوانات زمان دفع خود را کنترل می کنند و به گوشه ای می روند...هم چنین در مورد نیازهای جنسی...ولی اینها حتی نمیتوانند خود را کنترل کنند...
چند جعبه شیرینی و ساندیس آورده بودیم...یکی از پسرهای هم کلاسمان، در یک جعبه را باز کرد تا به بچه ها تعارف کند به چند نفر که تعارف کرد،پرستار اجازه نداد بقیه را تعارف کند....گفت اینها نمی فهمند،ما خودمان تقسیم میکنیم...فراموش نمیکنم،وقتی دوستمان جعبه را جلوی آن دو پسر زندانی گرفت،چند تا شیرینی را یک جا برداشتند و آن را با کاغذ در دهانشان گذاشتند...با دست هایی که از لای میله ها به بیرون دراز شده بود...
احساس کردم در آن اتاق دچار حالت تهوع می شوم...از اتاق بیرون آمدم...چند تا از دخترهای کلاسمان گوشه کنار باغ نشسته بودند و گریه می کردند...شدید...پسرها هم حالتی بغ کرده و مغموم داشتند...
از آن روز مدام با خودم فکر می کنم:این بچه های برای چه زنده اند؟نه شعور نه درک نه توانایی آموختن ساده یا حتی اداره کردن خود در حد پست ترین حیوانات...حتی نمی توانند عمل دفع خود را کنترل کنند و جالب تر آن که بلوغشان طبیعی است با تمام خشونت ها و رفتارهای ناشی از آن که بدون شعور انسانی شکل حیوانی به خود گرفته...پدر و مادری که ندارند...چون از کودکی رها شده اند و ودر واقع حتی پدر و مادر هم از زیر بار مسئولیت پذیرفتن آنها فرار کرده اند...پس امتحان پدر و مادر در کار نیست(نه عادلانه است که احمقانه نیز هست که یک سری کودک چنین زندگی نا به هنجاری را به خاطر بی فکری والدین یا مسائل ژنتیکی یا حتی تدبیر خداوند در قبال والدین آنها، تحمل کنند و البته این جمله ام در جواب کسانی است که به خدا و عدالت خدا اعتقاد دارند و می گویند اینها حکمت و عدالت خداست...طبیعیون بسیار منطقی ترند که حضور خدا را نفی میکنند و این مسائل را مربوط به تکامل و طبیعت می دانند نه خدا)
من نه قصد سیاه نمایی دارم نه بزرگ نمایی...این مرکز یک مرکز عمومی است...می توانید آزادانه بروید و اگر تحمل دارید ببینید...بعد به من حق بدهید که در خیلی چیزها شک کنم
آیا این زندگی حیوانی هدیه ی خداست به آنها؟
باید چشم های آنها را می دیدید...و منی که امروز بعد از گذشت 3 سال همچنان برق چشم هایشان در خاطرم هست...
بعد نوشت:عده ای از دوستان گفتند من در صدد اثبات حرفم هستم..به همین دلیل زیر نظر هیچ کدام از مخالفین (از نظر ۹به بعد) جواب نمیدم که متهم نشم به این که میخوام عقاید خودم رو اثبات کنم...هزار بار گفتم که هر کسی آزاده عقاید خوش رو داشته باشه...من ادم دیکتاتوری باید باشم که بخوام عقاید دوستام رو به جهتی که مایلم به اجبار تغییر بدم...از این به بعد جوابی نمیدم...ولی نظرات شما سر چشمانم جای دارند...