واقعیت خانواده ی " آ "
صد در صد واقعی :
آقا و خانم آ خیلی وقت پیش با هم ازدواج کردند.چیزی حدود26 سال قبل.خانم آ 15 سالش بود که به عقد آقای آ در آمد. ولی متاسفانه یک بد شانسی و شاید هم یک امتحان در مسیر زندگی آنها پیدا شد.خانم آ مدت 15 سال نتوانست صاحب فرزند شود.
خیلی سخت و ترسناک بود.در یک جامعه ی سنتی و قدیمی،آن هم نه در روزگار فعلی، بلکه حدود 26 سال قبل که اگر زن 2 سال اول ازدواج باردار نمی شد،ظرف چند دقیقه اطرافیان طومار زندگی زوج را در هم می پیچیدند.البته خانواده ی آ هم از مصلحت اندیشی اطرافیان بی نصیب نبود....همه به آقای آ پیشنهاد ازدواج مجدد می دادند یا به صورت دائمی یا به صورت موقت.عده ای پیشنهاد طلاق دادند.چون مشکل از خانم آ بود.خانم آ یک دختر خیلی جوان تنها،داشت تسلیم می شد.خودش به آقای آ پیشنهاد ازدواج مجدد داد ولی آقای آ قبول نکرد.خانم آ گفت پس بیا بریم یک بچه از پرورشگاه به فرزندی قبول کنیم. آقای آ باز هم قبول نکرد و گفت:نسرین جان،بچه می خواهم چه کار کنم؟من تو را دارم.تو من را.اگر قسمت باشد صاحب فرزند می شویم و اگر نباشد که مساله ای نیست...مهم این است که ما یکدیگر را داریم.
بله آقای آ بسیار عاشق خانم آ بود. به حدی دیوانه وار که حتی خانواده ی خانم آ هم مدام به دخترشان سرکوفت می زدند که آقای آ چیزی نمی گوید...تو خودت باید برای او دست به کار شوی.برو برایش یک دختر یا زنی به همسری دوم یا عقد موقت در بیاور.خانم آ هم دچار عذاب وجدان بود.چند بار تلاش کرد ولی هر بار با مقاومت آقای آ روبه رو شد.
این بازی سرنوشت 15 سال طول کشید. و خبری از کودک نبود. یک زن و مرد سنتی شهرستانی.مقاومت و عشق آقای آ تحسین بر انگیز بود.تا این که کار آقای آ به تهران منتقل شد. و دیگر هیچ خبری از استرس و فشار اطرافیان نبود.این دو نفر به زندگی عادی خود مشغول بودند و کمابیش بعضی وقت ها به آزمایشگاه ومطب پزشکان حاذق می رفتند...تا این که آن اتفاق بزرگ افتاد.
در یکی از همین رفت و آمد ها،ناگهان دکتر تشخیص به خانم آ گفت که باردار است...خانم آ نفسش داشت بند می آمد...از اتاق بیرون آمد به سمت همسرش رفت و گفت:من باردارم...آقای آ اول بهت زده شد...بعد فریادی زد و خانم آ را در همان کلینیک در آغوش گرفت و حتی بازوی خانم آ را گاز گرفت تا مطمئن شود در خواب نیستند و نشان داد این مرد توانسته میل خود به داشتن فرزند را ، مقابل همسرش که دارای مشکل اصلی بود چنان عجیب پنهان کند که حتی همسر هم خیال کند واقعا بچه برای شوهرش هیچ اهمیتی ندارد.نمی دانید وقتی خانم آ این خاطره ی زندگی اش را برای ما تعریف میکرد چه سرخی ملایمی گونه هایش را گرفته بود.
خلاصه آنها دارای فرزند شدند.یک دختر تپل و سالم با هوش استثنائی...فوق العاده...در حال حاضر با این که دختر آنها باید کلاس 5 دبستان باشد به دلیل هوش سرشار کلاس دوم راهنمایی در مدرسه ی تیزهوشان درس می خواند و انواع هنر ها و کلاس های زبان و ورزش را با موفقیت پشت سر گذاشته است.یک دختر دیگر هم دارند که کلاس سوم دبستان است و البته خانواده ی آ تصمیم گرفتند با این کودک به صورت معمولی برخورد کنند تا حداقل دوران کودکی خود را با کودکی بگذراند نه مثل دختر بزرگشان که کمی زودتر از زود بزرگ شد.(وقتی 4 سالش بود تمام کتاب های داستان،زیرنویس های تلویزیون و کتاب های موجود در منزلشان را به راحتی می خواند،حتی حروف انگلیسی)
اخلاق خانواده ی آ زبانزد است.محبتی که این خانواده نثار هم می کنند. خانم آ به دختر کوچکشان یاد داده که خواهر بزرگ را حتما به صورت "خواهر جون" صدا کند.حتی وقتی خودش با کودک کوچکتر حرف می زند و میخواهد بگوید از خواهرت کمک بگیر می گوید"برو این رو از خواهر جون بپرس" و این لفظ "جون از کنار کلمه خواهر ،پدر یا مادر نمی افتد... بچه ها پدر خود را "بابا جون" صدا میکنند و مادر را "مامان جون"...اصلا این همه احترام و محبت غبطه ی همه ی اطرافیان را بر می گزیند...پدر به فرزندان می گوید "مامان جون" را اذیت نکنید و...مادر به بچه ها می گوید"بابا جون خسته است،یواش بازی کنید"و...
آقای آ در تمام کارهای منزل به خانم آ کمک میکند...وقتی مهمان دارند بخشی از کار آشپزی به عهده ی آقای آ است...و خانم آ بدون هیچ خجالتی این مساله را عنوان میکند..."برنج را آقای آ درست کرده...این سوپ خوشمزه است؟ کار آقای آ است...خیلی کمک حال من است"...آقای آ خانمش را با لفظ "خانوم" صدا می کند...همیشه...
وضع زندگی آقای آ بسیار رو به پیشرفت بود و هست...در مدت 10 سالی که تهران بودند،به دلیل سخت کوشی و تلاش آقای آ(همکار پدرم هست و همیشه از سخت کوشی و تلاش بی نهایت و فوق العادگی او تعریف میکند) توانستند در همین اواخر آپارتمان بزرگی را در یکی از برج های شمال تهران پیش خرید کنند و به آنجا اسباب کشی کنند...
ولی خوشی های زندگی که واقعا شایسته ی آن بودند برای این خانواده زیاد طول نکشید.انگار همیشه باید درگیر مشکلی می بودند که به زعم خیلی ها حل نشدنی و طاقت فرساست...در گیر و دار پیش خرید کردن منزل جدید...خانم آ به صورت اتفاقی در دوره ای زنانه با دوستانش به این نتیجه رسید که بروند یک چک آپ کلی کنند...بله...
چک آپ فرمایشی...به صورت شوخی ولی تبدیل شد به یک حقیقت تلخ...خانم آ درگیر یک توده ی سرطانی بدخیم در سینه اش بود...بدون آن که خود بداند...
درگیری ها شروع شد...دکتر...بیمارستان...عمل جراحی و خروج توده...بیم و امید برای شیمی درمانی...چون توده بد خیم بود نه خوش خیم...شروع کردن ِ درمان به صورت شیمی درمانی...درد های استخوان...بی حالی ...ضعف،سستی...ریختن موی سر خانم آ...آقای آ خودش موهای بانویش را در حمام با ماشین زد و برای بانویش یک کلاه گیس با حلقه ی های مش خرید...آقای آ داشت دیوانه می شد...پدرم می گفت:آقای آ از بعد از فهمیدن بیماری همسرش،مثل یک روح سرگردان شده است...داغان...خرد و خمیر...بدون تمرکز...ظهر ها سریع می رود و دیگر مثل قبل درکار اداره سخت کوش نیست... چهره ی غمگین و رنگ پریده...مثل پسرهای عاشق20 ساله که اولین عشق خود را از دست می دهند...حال آقای آ به قدری از لحاظ روانی بد بود که پدرم را چندین بار دیدم وقتی کنار مادرم بود به حال او گریه میکرد و از خدا برای خانم آ سلامتی میخواست... و به مادرم می گفت این مرد دارد از بین می رود...مثل یک شمع...
کلا خانواده ی آ به نیکی شهرت خاصی داشتند و حتی اقوام ما که آنها را در مهمانی های خانوادگی مان دیده بودند و وقتی از ما وقع مطلع شدند همه دچار اندوه شدند...و برای بهبودی او دعا می کردند...(بعضی انسان ها با سجایای نیک اخلاقی مدام در حال انرژی دادن هستند)
آقای آ در منزل سعی به حفظ روحیه داشت...تمام امور مربوط به دخترها را انجام می داد...کلاس های فوق برنامه ی دخترها را بیشتر کرده بود تا کمتر درد و رنج مادرشان را ببینند... و از آنجایی که در تهران قوم و خویشی نداشتند برای انجام شیمی درمانی معمولا مادر من همراه خانم آ به بیمارستان می رفت و هر دفعه که می آمد تا مدت ها غمگین بود...از دیدن درد و رنج خانم آ....
درمان با برق...داروهای واقعا قوی که از خارج وارد می شدند...هر دوره شیمی درمانی خانم آ چیزی حدود 1 میلیون تومان هزینه داشت...سوختگی های پوست و فلج شدن سمتی از بدن...هر چه از رنج و درد این بیماران بگوییم باز هم کم گفته ایم....بگذریم
روحیه ی بالای خانم آ از زیستن در کنار چنین مرد عاشقی...تحمل...صبر...دعا....نیروی عشق این مرد،باعث شد سرطان طی نبردی 2 ساله بلاخره از بدن خانم آ بیرون برود...وقتی که اولین جوانه های مو در سر خانم آ در آمدند،آقای آ در خانه رقص کنان می چرخید و همسرش را روی دست بلند می کرد...و خدا را شکر میکرد که همسرش دوباره به زندگی برگشته...
بله...خانواده ی آ به خانه ی جدیدشان اسباب کشی کردند...در حال حاضر در سلامتی به سر می برند
من آنها را بسیار دوست دارم...آقای آ ی وفادار و عاشق و سرسخت...خانم آ ی مهربان...دختران شاد و بازیگوششان...و همیشه برای خوشبختی روز افزون آنها دعا میکنم...هم من و هم همه ی کسانی که آنها را می شناسند و به خوشبختی آنها حسادت نمی کنند...
تحمل رنج در مواقع سخت،طعم خوشبختی را هزار برابر شیرین تر می کند....نباید تسلیم شد...