شاید

نه شایدی نبود.

 

نشسته بر مزار باید هایی سرخوش

خاک خوش خیالیش را توبره میکرد.

و دست می انداخت

هر پلک یک بار

زیر حجم غلیظ  باورها

باورهای له شده و پوسیده...

ونای دستانش را

با گلایل گندیده پاک می کرد.

 

نشسته و لال

منتظر تولد کودکی چند ساله

یا چند هزار ساله...

 

اینجا روی خاک

حواسش پرت مورچه ها

جمع کرده ها و نکرده ها

و منتظر معجزه ی عظیم...

و آنجا زیر خاک

مکر کرم های فربه

باورش را نوش جان می کرد...

 

خوش خیالی حدی ندارد... *

*نگاشته ی ۲ هفته قبل...

انشاهای انتخاباتی فرشید را بخوانید...جالب اند...از حقیقت سرشار...