مرگ انتظار
شاید
نه شایدی نبود.
نشسته بر مزار باید هایی سرخوش
خاک خوش خیالیش را توبره میکرد.
و دست می انداخت
هر پلک یک بار
زیر حجم غلیظ باورها
باورهای له شده و پوسیده...
ونای دستانش را
با گلایل گندیده پاک می کرد.
نشسته و لال
منتظر تولد کودکی چند ساله
یا چند هزار ساله...
اینجا روی خاک
حواسش پرت مورچه ها
جمع کرده ها و نکرده ها
و منتظر معجزه ی عظیم...
و آنجا زیر خاک
مکر کرم های فربه
باورش را نوش جان می کرد...
خوش خیالی حدی ندارد... *
*نگاشته ی ۲ هفته قبل...
انشاهای انتخاباتی فرشید را بخوانید...جالب اند...از حقیقت سرشار...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 0:41 توسط لیدی