خون سگ
من شب ها بود
پشت دیوار های حماقت
تیشه ی سادگی به دست
قبر خود را می کندم
قبری عمیق
پایین تر از سطح آب های آزاد
و بد بو
بدبوتر از لجنزارهای استوایی...
من
من ِ دریا زده
وقتی در چاله های دریایی می افتادم
یا زمین زیر پایم خالی می شد
آن قدر مست بودم
و لا یعقل
که نمی فهمیدم
جامی که لاجرعه سر می کشیدم
جامی که شراب می خواندمش
خون سگ بود
سگی که صداقتش را قی
و وفاداریش را پس انداخته بود...
پی نوشت:امشب کلی نوشتم..عاشقانه و شاد،عاشقانه و غمگین...درد.رنج.هوس.نفرت.این یکیشونه و بهتره بگم اخریشون....بقیه رو هم فردا آپ میکنم...شب به خیر
بعد نوشت:الان که اینو اپ کردم.خوبم.دیگه عصبانی نیستم.قدرت شعورم رفته بالا.حالا دوباره میتونم فکر کنم و منطقی باشم.الان راحتم.
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 2:47 توسط لیدی