من شب ها بود

پشت دیوار های حماقت

تیشه ی سادگی به دست

قبر خود را می کندم

قبری عمیق

پایین تر از سطح آب های آزاد

و بد بو

بدبوتر از لجنزارهای استوایی...

من

من ِ دریا زده

وقتی در چاله های دریایی می افتادم

یا زمین زیر پایم خالی می شد

آن قدر مست بودم

و لا یعقل

که نمی فهمیدم

جامی که لاجرعه سر می کشیدم

جامی که شراب می خواندمش

خون سگ بود

سگی که صداقتش را قی

و وفاداریش را پس انداخته بود...

پی نوشت:امشب کلی نوشتم..عاشقانه و شاد،عاشقانه و غمگین...درد.رنج.هوس.نفرت.این یکیشونه و بهتره بگم اخریشون....بقیه رو هم فردا آپ میکنم...شب به خیر

بعد نوشت:الان که اینو اپ کردم.خوبم.دیگه عصبانی نیستم.قدرت شعورم رفته بالا.حالا دوباره میتونم فکر کنم و منطقی باشم.الان راحتم.