مکالمه های من
مکالمه ی ۱
صبح دوباره با مادرم دعوام شد...بعد از 1 هفته که با هم قهر بودیم..دوباره دعوا کردیم...تا بوی آشتی میاد،دوباره یک فاجعه ای اتفاق میافته که رابطه ی من و مادرم خراب میشه...
شنبه رفتم کل طلاهایم را به انضمام حلقه ی ازدواج فروختم.پولش را پرنس گرفت...برای پیش خرید کردن آپارتمانش...چه سبکی خوبی داشتم...همیشه ازین طلاها بدم می اومد...کلا کسی نیستم که از طلا التذاذی ببرم...وقتی حلقه ی کوفتی هم فروخته شد...خیالم راحت شد...دیگر حلقه ای نیست که همه من را به خاطر دست نکردنش سرزنش کنند... از هر نشانه ی تعلقی فرار می کنم و فروش این بازیچه های زرد رنگ برایم فرح بخش ترین اتفاق این هفته بود(البته غیر از دیدن خواهر سحر)
دیشب با حال تقریبا بدی خوابیدم ولی صبح نا امیدی رفته بود اعماق ذهنم و انگار اثری ازش نبود و طبیعی بودم...با حال خوشی زنگ زدم مادرم برای آشتی...البته تمام مدت این هفته زنگ می زدم...ولی مادرم نبود یا با من حرف نمی زد...امروز مهربان شده بود...با هم حرف زدیم...10 دقیقه ای...به او گفتم نتیجه ی ارشد اول خرداد میاد...مادرم گفت:چه فایده تو که....پریدم وسط حرفش"دستت درد نکنه.همه مادر دارند ما هم" بهم گفت:خوب قبول میشی...
گفتم زیاد هم امیدوار نباش...دفترچه را از اینترنت لود کردم...امسال کل دانشگاه های ایران 50نفر بیشتر روزانه نمی گیرند(درگرایش های مختلف رشته ی من) گفت خوب شبانه بزن...گفتم شبانه چیه...من پولش رو ندارم...بهم گفت یعنی چی نداری..این مقداری که دادی برات کار میکنند رو داری...طلاهات رو هم بفروش پولش رو میدم همین جا برات کار کنند...پولش جور میشه...تازه اگر شبانه هم قبول نشدی..دیگه نباید وقت خودت رو تلف کنی...میری پیام نور...فهمیدی؟
می دانستم عصبانی میشه..."مامان،طلا کجا بود؟همه را فروختم" صدای جیغش پشت تلفن بالا رفت...چــــی؟...چرا این کارو کردی؟..گفتم می بینی که داره خونه می خره...بذار خیالش راحت باشه که من دیگه حتی یک ریال هم ندارم تا وظایف همسری ام را در حق او کامل کنم..."تو بیجا کردی...این زندگیه تو داری؟خیال میکنی همه خرند نمی فهمند؟همه می دونند که شما زندگیتون رو هواست...اون وقت می ری براش فداکاری می کنی...طلا می فروشی براش...کی برای تو فداکاری میکنه؟" بهش گفتم...مامان اهمیتی نداره...اون طلاها انگار متعلق به من نبود،حس بدی نسبت بهشون داشتم...اصلا من نمیخوام با پول اون برم دانشگاه..همونطوری که تو کل این 4 سال حتی یک قرون از پول اون رو خرج خودم نکردم...تازه همه زن ها این کار رو می کنند...من حوصله نداشتم بره بشینه پیش هر کس و ناکسی ناله کنه که من باهاش راه نمیام و زنش...
جیغ مادرم بالا رفت"احمق...داری زندگیتو اونجا هدر می دی...زن های دیگه که این کارو می کنند ،زندگیشون هیچ مشکلی نداره...میخواند با شوهرشون زیر یک سقف زندگی کنند...اما تو چی؟بعد میگی نمی خوای پولش رو برات خرج کنه؟وظیفشه...چیکار کرده برات؟ تو همیشه باید اعصاب منو خرد کنی...حتی طلاهای خودت رو هم فروختی... نصفش که برای خودت بود..هدیه ی ما...تازه میخواد کجا بشینه ازت شکایت کنه؟ بیاد بشینه پیش من ،تا ازش بپرسم برای تو چیکار کرده؟تقصیر خودته...آتو دادی دستش...نماز نمی خونی و مدام اینترنتی...همین شده که زبانش همه جا دراز باشه که تو ال و بلی"
اعصابم داشت پیاده میشد"مامان بی خیال مهم نیست...چرا متوجه نمی شین...نه پول نه طلا نه هیچ چیز دیگه تو این زندگی برام ارزش نداره،اصلا من نمیخوام دانشگاه شبانه برم،مامان من دانشگاه پولی نمیرم،اصلا هم دلم نمیخواد اون یک ریال هم در موفقیت های آینده ی من نقش داشته باشه...به کسی هم عقاید شخصی من ربط نداره و این که میرم نت...اون که پول تلفن رو نمیده"
بله...مادرم هم اعصاب داغان:هنر کرده پول تلفن نمیده...چرا نمی فهمی وظیفشه...تو به هیچ جا نمی رسی...با این افکار خرد و خمیری که داری به هیچ جا نمی رسی...دانشگاه هم نمیری... بدبخت...تو به دنیا آمده ای که بد بخت باشی...چی میشد دو رکعت نماز می زدی تو کمرت که نشینه همه جا پشت سرت حرف بزنه...اگر این دو تا آتو رو نمیدادی دستش...بهت میگفتم که چه جوری همه جا حق رو به تو می دادند و بد بخت نبودی...
بله کلهم هم اعصاب من پیاده شد...هم اعصاب مامانم... بهتر دیدم خداحافظی کنم...مهتاب گوشیو گرفت از دست مامانم: اگر شما دو تا گذاشتید من درس بخونم...فردا امتحان فیزیک دارم...خندیدم...این خواهر نازنین من..."بخون پرفسور...ببینم تو هاروارد برو میشی یا نه"
مکالمه ی ۲
زمانه واقعا عوض شده...آدم هر لحظه باید منتظر یک شوک جدید باشه...
یادمه بچه تر که بودیم با خاله ی کوچکم زنگ می زدیم،خانه ی مردم مزاحم تلفنی می شدیم...آن زمان هنوز آیدی کالر و خط های رنگ و وارنگ اعتباری کشف و ابداع نشده بود...عالمی داشت برای خودش...و البته من خیلی خجالت می کشیدم...بنابراین بخش اعظم خوشمزگی ها و سر به سر گذاشتن ها مخصوص خاله ی کوچکم بود...الو منزل آقای گیلاسی؟....الو ببخشید گردو خان تشریف دارند...؟ الو...الو...سلام...من؟...خوب من جوجوام دیگه...بعضی وقت ها که گوشی را می داد دست من...از خنده منفجر می شدم...خوب یادمه یک بار یک پیرمرد پشت خط بود...من می خندیدم...پیرمرد می خندید....من می خندیدم...پیرمرد می خندید...خاله ام عصبانی شد...گوشی رو گرفت...آقا ببخشید...این بلد نیست مزاحم شه...و گوشی را قطع کرد...
یادش به خیر عجب دورانی بود...بله عده ی زیادی می گفتند بی فرهنگی بوده...مثلا می گفتند:در کشورهای بی فرهنگ قبل از آن که کامپیوتر بیاد،مردم چت کردن رو یاد می گیرند...قبل از آن که تلفن بیاد...مردم فوت کردن برای کسی که پشت خطه را یاد می گیرند...نمیدانم...ولی احساس میکنم این تجربه ها بخشی از کودکی ماست...کودکی ما که تلفن و اینترنت و کلا تکنولوژی برامون مدام سورپرایز سازی می کرد...حتی یادمه یک بار شب با خاله ام زنگ می زدیم منزل مردم...حدود ساعت 4 صبح...و خاله ام با اعتماد به نفس بی نظیری پای گوشی میگفت...ببخشید خانم یا اقا...زنگ زدیم برای نماز صبح بیدارت کنیم....عده ای فحش می کشیدند به جون ما...ولی خاله ام همیشه قبل از این که ناسزاها از دهان آنها خارج شه...گوشی رو قطع می کرد..و این طوری خودمون رو گول می زدیم که:بله...ما که فحشی نشنیدیم...پس به ما نمی رسه این فحش ها....
جالب تر این که بعضی ها که نصفه شبی سرخوش تر بودند....شروع می کردند به بحث کردن که...الان که هنوز اذان نگفتند...یک ساعتی وقت هست تا اذان و..." فکر می کنم به مدد همان روابط عمومی های نصفه شبی و سر ظهری بود که الان خاله ام از سخنگویان فعال و پر روی دانشگاهشان شده...هیچ مردی جرات حرف زدن با او را ندارد...چنان هنگام کل کل طرف را خلع سلاح می کند که...
قضیه ای که باعث شد یاد کودکی و خاله ام بیافتم،مربوط میشه به امروز صبح...بعد از این که با مادرم حرف زدیم( یا بهتره بگم جر و بحث کردیم) سریع تلفن خانه زنگ زد نگاه کردم به آیدی کالر...دو رقم اول 22 و مناطق شمال شهر بود
در عصری که دیگه آیدی کالر و خط های اعتباری جورواجور برای شناسایی نشدن هست...این که یکی ساعت 10 صبح با خط تلفن ثابت،زنگ بزنه تلفن ثابت خانه ات و مزاحم بشه نوبر و شگفتی ساز است....
جالب تر این که،کسی که زنگ میزنه...مرد نیست...و یک زنه و جالب تر ترش این که لزب باشه...
من حدود یک دقیقه مبهوت حرف های ناجور طرف مقابلم شدم...گنگ و گیج...بهش گفتم..
"عزیزم فکر کنم اشتباه گرفتی..."
" ای بابا...لیلا خودت نیستی؟"
"نه خانم"
"اشکال نداره،ببخشید شوهر داری؟"
"خانم چه ربطی داره؟ من میگم اشتباه گرفتید"
"من میخوام......"
مات و مبهوت،گوشی رو قطع کردم....
دوباره زنگ زد...
"جونی،صدات...و...است...من میخوام باهات دوست شم و..."
بله...عجب بساطی...دوباره گوشی رو گذاشتم
و سر صبحی حسابی شگفت زده شدم...
بعضی ها عجب شجاعتی دارند...
با تلفن ثابت منزل زنگ می زنند و چقدر صریح و سریع تمایلات خودشان را بر ملا می کنند
واقعا در زمانه ی عجیب و شگفتی زندگی می کنیم با آدم هایی شگفت انگیز تر که زیر سقف خونه های همین شهر زندگی می کنند و... تنها اند...
مکالمه ی ۳
عصر
"ببخش...تا نبخشی نجات پیدا نمیکنی...بخشیدن نخستین گام در رسیدن به سعادت و شفاست و بخشیدن به تو قدرتی میده که ۷ درب آسمان رو هم میتونی باز کنی...بخشیدن تو رو از اندوه نجات میده و نیرو میده برای شروع دوباره"
"شما مثل استاد من حرف می زنید...همیشه وقتی فکر میکنم استادم اسیر مرگ شده...یک نشانه مثل شما از سمتش میاد"
"تو خودت استادی...اگر اراده کنی"
و بعد از این مکالمه رفتم به خوابی عمیق و بی رویا...۲ ساعت و وقتی بیدار شدم...دوباره پر نیرو بودم....