مردانگی

ویترین جذابی است

از جعبه های خالی ِصفت های فروخته شده...


کتاب "رازی در کوچه ها" نوشته ی فریبا وفی را خواندم...باید بگویم زیبا بود ولی در حالتی ناتمام به پایان رسید...طوری که من هی کتاب را سر و ته کردم ببینم آیا ادامه دارد یا نه....ولی انگار نداشت...شاید هم داشت و تعدیل شده بود...نویسنده قبلا به خاطر 2 کتاب دیگرش(رویای تبت و پرنده ی من) چند جایزه از بنیادهوشنگ گلشیری و مهرگان ادب و یلدا  برده بود...در واقع من هم میخواستم کتاب "رویای تبت" را بخرم که اشتباها این را خریدم(رنگ جلدها شبیه هم بود و خانم فروشنده اشتباها این کتاب را در کیسه گذاشته بود)...ولی پشیمان نیستم...با این تا امروز جایزه ای نبرده ولی کتاب خوبی بود...

 

کتاب بعدی که امروز ظهر تمام شد،نامش بود:

"زندگی مطابق خواسته ی تو پیش می رود" نوشته ی امیرحسین خورشیدفر...

برنده ی جایزه ی روزی،روزگاری و جشنواره ی گام اول

به غیر از 3 داستان کتاب،بقیه ی داستان ها تاثیر گذار نبودند...بهتر است بگوییم مزخرف بودند.

پشیمان شدم از خریدن این کتاب...


چند مدتیست،وقتی چشمانم را می بندم دنیا را بهتر درک میکنم..بهتر لمس میکنم...مضحک است،ولی دنیا را بهتر می بینم...

گوش هایم زیبایی موسیقی را بهتر درک میکند...تصوراتم پربارتر و غنی تر از قبل می شوند...و حتی شعور لامسه ام بالا  می رود...به راحتی با لمس یک میز چوبی،قلبم نم شبنم برگ های درخت را حس میکند...دستم را روی دیوار که میکشم احساس میکنم بخشی از وجود خودم را لمس میکنم...سرد و خنک...انشگتانم را می کشم روی سردی و نمناکی و نرمی  و سختی هر جرم و حجمی...احساس می کنم بدنم جوانتر از قبل می شود و حتی می توانم از زمین اوج بگیرم...مثل یک تکه ابر...

من برای کوری آماده ام...


یک سری از بچه ها،مثل این که ، شدید از من ناراحتند...محمد رضا.آرام.فرزاد.

چی بگم خوب؟ مگه می دونم چرا؟

کلهم این چند روز زیاد ساعتم میزان نبود...ببخشید از هر کسی که دلگیره از منولی حالا خوبم...دعا کنید فردا بهنر باشم

فکر کنم نتیجه های ارشد فردا یا پس فردا بیادالبته با این ظرفیت ها امید چندانی نیست...۸۰ تا روزانه و شبانه در کل ایران...همه ی دانشگاه ها حتی هرمزگان رو هم حساب کردم...