دمی  که مهمان کردم

هرم  دستانت را

بر جماد لبم

و حزن صدایت را

در کاخ سکوتم

کالبد با شکوهم

خاکستر نشین شب بود...

و دست های چروکیده ام

پشت کرکره های مشکی چادر

کورمال...

در پی روزنه ای

تا بکاود

نور

و بکارد

دانه های خورشید

روی سلول های حاصل خیزم...

زلزله ی روح

شیشه های شبم را شکست

و نبات آزادیم را رویاند

از پشت دیوارهای خیس چادر

زیر چتر نسیم

که شبانه بازی می کرد

گیسوان شلالم را...

و جوانه های اندامم

بر بستر سیاه چادر

چه تلالوئی داشت...*

*چند شبی قبل...یادم نیست

مهربان  های من...فعلا مدتی فقط شب ها میام...حقیقتش روزها در به در دنبال کارم...

پس نگران من نباشید...ببخشید یک ذره عجیب شدم...دارم سعی میکنم،رشد کنم

این را گوش کنید...زیباست