طلوع و سیاهی
از پشت شیشه های سیاه عینک
در حسرت چشیدن چشم هایت
غوطه می خوردم...
و تو نا غافل...
طعم پیشانیم را چشیدی
شکسته ام.
زخمی این شبیخون
در انتظار غروب شیشه های سیاه
و طلوع چشم های سیاهت
برای نیمه شب تابستان...*
*امشب
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 0:36 توسط لیدی