عشق و عاشق و معشوقه
متوجه تفاوت یک عاشق واقعی با یک عاشق دروغین شده ای؟ یک عاشق واقعی،فریب نمی خورد...حتی اگر فریب لذت بخش ترین واقعه ی عالم باشد.ولی یک عاشق دروغین همیشه فریب می خورد...او هم فریب می خورد و هم به زعم خود فریب می دهد...کسی که مدعی دروغین عشق نسبت به دیگری باشد...خیلی سریع و راحت باور می کند ... چرا؟...چون اعتقادی به عشق ندارد...برای او همه ی قضایای عالم من جمله خود معشوقه ساده اند...مثل یک خط سر راست...یا معادله ی یک مجهولی...فرد این قدر خودخواه است که خیال میکند همیشه جای خالی x با نام خود او پر می شود و لاغیر و علاقه ای درونی به آرامش دارد... او نمی خواهد آرامش را از دست بدهد...و بی تفاوت است...به سرنوشت معشوقه...به ذهن و فکر معشوقه... به احساس پنهانی و حتی آشکارمعشوقه....نشانه ها را پاک میکند و می خزد در آغوش خوش خیالی... و همیشه مطمئن است خود او جواب همه ی معادله هاست...این فرد عاشق خود است به واسطه ی معشوق...
ولی یک عاشق حقیقی...می فهمد که معشوق در صدد فریب اوست...عاشق حقیقی همه ی نشانه ها را می بیند و می چیند کنار هم...پازل را کم کم کامل می کند و حقیقت تلخ را می فهمد...عاشق حقیقی برای کشف معادله ی معشوق به دنبال حلال المسائل نیست بلکه می دود،نفس نفس می زند...کاغذها پاره میکند...خودخوری ها می کند تا کشف کند...عاشق حقیقی آن قدر معشوق را پیچیده می داند که مطمئن است قصه ی عشق معشوقه یک معادله ی خطی ساده نیست...او معشوق و شخصیت معشوق را یک معادله چند وجهی می بیند که فقط یک جای خالی ندارد...x یا y یا zرا می بیند. عاشق حقیقی بی تعصب نیست...نه تعصب به معنای غیرت...نه.... تعصب به معنای بی تفاوتی...عاشق حقیقی نمی خواهد اجازه بدهد معشوق فریبش بدهد...پشت نقاب فریب همیشه چیزهای بزرگی برای کشف شدن است...عاشق حقیقی ترجیح می دهد تنها شود ولی اجازه دهد تصور معشوقه اش همیشه همان گونه صاف و وفادار و پاک مثل ِیک تصویر قدیمی از پشت قاب برایش دست تکان دهد...عاشق حقیقی برای قداست عشق بی نهایت ارزش قائل است و...بله تن به فریب نمی دهد...او از بازی خوردن متنفر است...چرا؟ همه می گویند محنت کشیدن از معشوق لذت بخش است...این گونه نیست...محنتی لذت دارد که عاشق به صداقت معشوقه در عشق ورزی مثل نور خورشید ایمان داشته باشد و وقتی می بیند معشوق را نه آن چنان که باید کفایت نمی کند...دست می کشد...می رود کنار...و این رنج لذت بخش است
این شخص عاشقی حقیقی است و تن به غم معشوقه نمی دهد... و اجازه می دهد...به جای باز یا حتی کلاغ ،شاهین و عقاب روی شانه های معشوقه بنشینند...و البته شاهین ها هیچ وقت در قفس نمی مانند... و وفادار نیستند...شاهین ها یا می پرند یا معشوق را لقمه ی کوچک برای ارضای وعده ای گرسنگی می کنند...
بدترین معشوق ها کسانی هستند که به یک عاشق کفایت نمی کنند... مدام می ترسند از تنهایی و همه را منتظر نگاه می دارند، همه را فریب می دهند تا زمانی اگر شاهین پرید هنوز عقاب باشد یا اگر عقاب رفت به کلاغ قناعت می کنند...
این عشق و عاشق و معشوقه قصه ی درازی دارند، به درازی تمام شب های زمستان....
بعد نوشت:یکی از بچه ها که جیغ می زد زنده باد مخالف من،امشب به عمق اعتقادی که به شعارش داشت از روی عملش پی بردم.همه ی ماها آدم های توخالی هستیم..البته اکثرمون...وبه حرف هایی که می زنیم ۱٪ هم اعتقاد نداریم.. بهتره پست خودشناسی مورچه ای رو دوباره بخونیم...نه بخونم...شاید خودم رو باز هم بهتر بشناسم...یا شاید هم بقیه را بهتر بشناسم...شاید هم فقط بعضی ها را بهتر بشناسم...الان یک ذره خوشحالم...چون این خیلی چیزها رو به خود اون فرد ثابت میکنه...به من هم ثابت میکنه که اشتباه نمی کردم،هر چند همیشه بی اشتباه نیستم،ولی در این مورد خاص حق با من بود...خودشناسی بزرگترین موهبتی است که یک انسان میتونه به خودش هدیه بده...حتی اگر با تلنگر دیگران باشد...