ما همیشه باید دست های هم را بگیریم.این یادت باشد.

مهم نیست که خیال می کنی بین تفکرات ما خط کشی شده است و فاصله ی دو سوی خط  انگار که قرن هاست.خط کشی برای دفترهای مشق بچه های کلاس اول است.وقتی بزرگتر می شویم،می فهمیم خط کشی و حاشیه ها در اصل آموختن تاثیری ندارد.همه چیز در ذهن های ماست. همیشه می توان آموخت،همیشه می توان فهمید،همیشه می توان از نو شروع کرد،همیشه می توان آزاد بود...فقط کافیست بخواهیم که بفهمیم...آن وقت است  که  خط کشی های دفتر مشق می شوند خط های نامرئی  که مرز بندی مشخصی نخواهند داشت،...ما افکارمان خشک و متحجر نخواهد بود...به وقت ضرورت مرزها را جا به جا می کنیم،چون ضرورت جابه جایی را شناخته ایم و دانسته ایم که تفکر خشک و متعصب دشمن صداقت و دوستی است.

دست هایت را به من بده.بگذار ورای تفکرات،قلب هایمان یکدیگر را ملاقات کنند تا آن صداقت عظیم به آواز در آید.

پی نوشت:مدتیست دچار رخوت شده ام و شاید هم نگرانی...

فرم استخدام وزارت امور خارجه را فرستادم.4 نفر از رشته ی من بامصاحبه وآزمون ورودی...