دیروز کنکور علوم انسانی برگزار شد.چه روز عجیبی بود.خودم را دیدم.6 سال قبل.صبح یک پنج شنبه در 13 تیر 82،وقتی که روی درگاه آشپزخانه ولو شده بودم...مهره های کمرم چسبیده بود به فلز خنک و یک پایم به دیوار و پای دیگرم به درگاه فلزی.مادرم در آشپزخانه ناهار درست می کرد و با خاله ام که آن روزها دانشجوی سال دوم پژوهشگری علوم اجتماعی دانشگاه تهران بود حرف می زد.و من هم با حالتی رویا گونه به حرف های ان دو گوش می کردم.خاله ام با حیرت و شگفتی از من پرسید"الهه،هیچ استرسی نداری؟ الان چه حالی هستی؟"مادرم با نا امیدی به من نگاه کرد و گفت"این دختر عین خیالش نیست...ازین بی خیال تر تا به حال ندیده بودم...حتی از امیر(پدرم که قبلا کنکور شرکت کرده بود) هم بی خیال تر است...

من نا گهان خودم را جمع و جور کردم و با لبخند مسخره ای گفتم:"آره...نگرانم..بذار برم یک ذره جزوه ی زبانم رو نگاه کنم..از هیچی بهتره..."

رفتم جزوه ی زبان را به دست گرفتم و به جای نگاه کردن به آن به تمام یک سال گذشته فکر کردم که هیچ تلاش  و کوششی برای خواندن دروس سال های قبل نکرده بودم ولی در دلم می گفتم"خوب 50 درصد سوال ها از پیش دانشگاهی می آید،من هم که آنها را فولم..."ناهار را خورده و نخورده بلند شدم و به همراه والدینم به محل برگزاری کنکور رفتیم که یک مدرسه در خیابان نیرو هوایی بود...چند تایی از بچه ها با پدر و مادرشان دم در حوزه ایستاده بودند و با مادرم سلام و احوال پرسی کردند...بعد هم والدینم رفتند و من با بچه ها به داخل مدرسه رفتیم.والدین بچه ها بدتر از آنها استرس شدید و نگرانی زیادی داشتند و برای انها دعا می کردند...عده ی زیادی از انها تسبیح و کتاب دعا به دست داشتند...

از پله ها رفتم طبقه ی دوم...صندلی من در راهرو بود...یک گوشه،کنار در یک کلاس.چند تایی از دوستانم نیز در همان راهرو بودند.جای نسیم را خوب به یاد دارم.ته راهرو بود.زیر پنجره.آخر هنوز صدای گریه هایش بعد از اتمام ساعت امتحان در گوشم است.یک خانم سالمند حدودا 55 ساله هم پشتم نشسته بود و دخترها از او با هیجان زیاد از انگیزه هایش بازخواست می کردند...امتحان شروع شد و من خوب یادم است که عربی ترمی واحدی را به اشتباه به جای عربی سالی واحدی جواب دادم و همین باعث شد که تمام پاسخ ها را دوباره پاک کنم و از نو جواب بدهم...نمی دانستم کلید سوال ها یکیست و عربی ترمی واحدی ها واقعا آسان تر از سوال های ما بود...به هر حال کمی وقت کم آوردم...در پایان امتحان،صدای ضجه های نسیم سالن را برداشته بود...معتقد بود همه ی سوال ها را بلد بوده و وقت کم آورده...دلم سوخت

نسیم از اول دوره ی  پیش دانشگاهی استرس شدیدی داشت...مدام درس خوانده بود ولی این استرس شدید کار دستش می داد...اعتماد به نفسش پایین آمده بود...بعد عید حدود یک هفته ای دچار کوری شد...دکتر گفته بود کوری عصبی ناشی از فشارهای درس خواندن است...بعد از یک هفته هم با وضع بدی به مدرسه آمد...آن قدر که نسیم خوانده بود اگر من خوانده بودم...

همین استرس کوفتی باعث شد رتبه ی نسیم پایین ترین رتبه ی مدرسه شود...من با تمام این بی خیالی هایم رتبه ی 1108 آوردم و نسیم نزدیک 4 هزار و هفتصد...(البته اکثر دوستان نزدیکم رتبه های دو رقمی و ۳ رقمی آورده بودند)خونسردی نعمت خوبیست که نصیب من شده است و با تکیه بر همین رلکس بودن بسیاری از دشواری ها را پشت سر گذاشته ام و مطمئنا خواهم گذاشت...بعد از کنکور کسی به سراغم نیامد و من سوار بر اتوبوس شدم و به خانه رفتم...

در جواب سوال مادرم که امتحان را چطور دادی گفتم"نمی دونم...آخه من که برای کنکور درس نخوندم..من میخوام 1 ماه دیگه آزمون بانک شرکت کنم...زیاد مهم نیست"همین هم شد...جواب هر دو ازمون ها با هم آمد...خوب یادم است فرزانه با رتبه ی ۱۷ روز اعلام نتایج پشت تلفن زار می زد که چرا رتبه اش مثل زهرا تک رقمی(۶) نشده است و مادرم به او دلداری می داد که عزیزم تو فقط در ۳ یا چهار تست بدون جواب یا اشتباه از او کمتر شده ای...این چیزها مهم نیست سعی کن در دانشگاه وقتی سر یک کلاس می نشینید از او بهتر باشی...و حتی بی خیالی من را به فرزانه گوشزد می کرد که کاشکی الهه یک ذره این تلاطم تو را داشت...در انتخاب رشته هم دقت به خرج ندادم علایقم را فدای مصلحت کردم...منی که به تاریخ و ادبیات و فلسفه علاقه داشتم همه ی این انتخاب ها را بعد از رشته ی فعلی ام انجام دادم...نتیجه این شد که رفتم مدیریت خواندم...در دانشگاهی که دوست نداشتم..در صورتی که هم ادبیات و تاریخ و فلسفه ی غرب را در دانشگاه تهران و منتها بعد از رشته ای مدیریت و برنامه ریزی قبول شدم...اینجا هم فکر می کنم..کاشکی کمی به علایقم توجه کرده بودم..شاید امروز ...

هم در بانک قبول شدم و هم در دانشگاه...ولی چون نمی توان همزمان هم در دانشگاه دولتی درس خواند هم کارمند بانک بود(قانون آن سالهاست...حالا را نمی دانم)من هم دانشگاه را انتخاب کردم...

امروز که به گذشته نگاه می کنم،می بینم که چه فرصت هایی بوده و از دست رفته و...شاید اگر 6 سال قبل انتخاب دیگری(چه شغل و چه رشته ی مورد علاقه) کرده بودم،امروز جای دیگری ایستاده بودم...ولی...

نباید به گذشته ها فکر کرد...گذشته چیزی جز افسوس و عبرت برای زمان حال ما ندارد...عبرتی که تو را درگیر رکود نکند. گذشته ها از دست رفته است،این آینده است که توسط ما و با ما رو نمایی می شود و هنوز شکل نگرفته است.

جایگاه امروز ما چه خوب و چه بد محصول تفکرات درست و نادرستی است که در گذشته داشته ایم ولی فردای ما در گروی اندیشه های امروز ماست.

همه چیز در اکنون ذهن ماست و این قدرت ذهن است که آینده را طبق میل ما هر آن گونه که امروز تصور کنیم،می سازد.می خواهم ان را به کاملی و  به درستی تصویر کنم...

دلم برای فردا می تپد...