مسیر ناکجا آباد 1
دیشب یکی از دوستانم در یکی از پست های قدیمی وبلاگم نظری گذاشته بود...من حتی به خاطر نداشتم این پست در مورد چه موضوعی است.وقتی باز کردم ناگهان به گذشته برده شدم و سیر تحولات سالیان و ماه ها در نظرم نمودار شد.
خوب که فکر کردم دیدم دوره های مختلفی را در زندگی پشت سر گذاشته ام.حتی دوره ی دوری را به یاد می آورم که مذهبی شده بودم...تا دوره های بی تفاوتی و حتی بی اعتقادی...دوران دبیرستانم سال های بی تفاوتی بود.همه چیز سر جای خود بود. هر مطالعه ی آزادی که داشتم اثرش با کتب مدرسه خنثی می شد.اصولا آن دورانی نبود که آدمی در سر اندیشه ی عصیان داشته باشد.عصیان از چه؟وقتی در زندگی تقریبا همه چیز سر جای خود است...عصیان معنی ندارد.البته از همان ابتدا هم مادرم با من سر ناسازگاری داشت.آن هم به خاطر رعایت نکردن یک سری شرعیات و همیشه هم خود را مقصر می دانست. بعضی وقت ها معتقد بود که دلیلش دوستان بی مذهبی است که من انتخاب می کنم بعضی وقت ها معتقد بود چون در دوران بارداری زن معتقدی نبوده من به این شکل بی توجه شده ام و بعضی وقت ها هم معتقد بود به خاطر فرهنگ خانواده ی پدری این گونه شده ام و به شرعیات پای بند نیست.چون خانواده ی پدری و حتی پدرم از نظر مذهب بی قید و بند بودند و مادرم معتقد بود زمان های زیادی که من با آنها گذرانده ام منجر به شکل گیری این بی اعتقادی در من شده است و معتقد بود اگر زودتر طلاق گرفته بود و پای من از آن محیط بریده شده بود مسلما من فرد دیگری می شدم.شاید مادرم درست بگوید ولی تمام این حرف ها باعث نمی شد که من به صراط مستقیمی که مادرم می گفت هدایت شوم.پاره ای زمان ها به سبب شرایط روحی که در آن قرار می گرفتم،ناگهان به سمت مذهب متمایل ولی ظرف مدت کمی از آن زده می شدم.
به هر حال گمان می کنم این نوع گرایش در افرادی که در خانواده های دو فرهنگه به دنیا می ایند به وضوح مشاهده شود.
ولی خوب به یاد دارم که هیچ گاه در قلبم احساس تنفری نسبت به مذهب یا بی مذهبی نداشتم و اصولا برایم علی السویه بود. فرقی نمی کرد چون مهم نبود.احساس میکردم مگر مذهب چه نقش مهم و چالشی می تواند در زندگی من داشته باشد؟ پس اصولا فکر کردن به اعتقاد یا عدم اعتقاد به آن را بیهوده می دانستم.در دوران دبیرستان اعتقاداتم این بود که تمام فرمایشات و فرامین مذهب درست است ولی عمل به آنها حتما لزومی ندارد. اگر کسی جایی در مورد مذهب سوالی می پرسید به خوبی می توانستم جواب آن را بدهم.دوستانی را به یاد می آورم در دوره ی دبیرستان که از لحاظ ظاهری اصلا به یک فرد مذهبی نمی خوردند ولی نمازشان را حتما می خواندند.دوستی داشتم به اسم الهام که اتفاقا رتبه ی زیر 50 در کنکور آورد، این دختر فوق العاده دختر آزاد و ظاهرا بی اعتقادی بود ولی بعد از اذان ظهر حتما به مدرسه می رفت و یک نماز ظهر و عصر به صورت جنگی و فوق سریع می خواند.همیشه از او می پرسیدم"الهام من همیشه برایم باعث تعجب است که تو این چنین با وسواس نمازت را حتی اگر شده این قدر سریع می خوانی...چرا؟" می گفت نمی داند...ولی همیشه عادت کرده نمازهایش را بخواند. می گفت حتی یک نماز قضا در زندگی ندارد و بعضی وقت ها هم می گفت"وقتی پیر شوم و زمان توبه برسد حداقل خیالم راحت است که نماز بر گردنم نیست"و من همیشه متحیر می ماندم...توبه؟ از چی توبه؟ مگر ما چه گناهی مرتکب می شویم که لازم است توبه کنیم؟ و نماز خواندن به این شکل که آدمی فرامین دیگر مذهب را نادیده بگیرد چه فایده ای دارد؟ ولی خوب دبیرستان زمان زیاد معطل شدن روی این سوال ها نبود...مثل یک ستاره ی کوچک می درخشیدند و بعد هم دوباره همه جا در تاریکی بی سوالی فرو می رفت.
اصولا گمان می کنم بچه ها در دبیرستان زیاد به خود سخت نمی گیرند.جواب اکثر سوالات طبق کتاب بینش دبیرستان داده شده است و چون کتاب بینش فرامین خداست و تخطی از آن گناه بزرگی است،اصولا کسی زیاد فکر نمی کند کلام خدا کجایش را قبول دارد و کجایش را نه...همه در حالت گنگ بی ارادگی و اطاعت محض فرو می روند.در ذهن خود برای تمام مسائل قداست قائل می شوند ولی چون عمل به فرامین به سادگی اطاعت از آنها نیست بخش عملی قضیه را بی خیال می شوند.
بعد از دبیرستان که به دانشگاه رفتم همزمان بود با تاهل و دوران نامزدی من....
در دانشگاه ما هم چنین جوی حاکم بود.اکثرا بچه های مذهبی یا معمولی بودند.همه قسمتی از فرامین و عبادت های اسلام که ساده بود را انجا می دادند و قسمت اعظم آنها بدون عمل می ماند.مثلا حجاب را نسبی انجام می دادند.من به به آنها می گفتم"بچه ها واقعا برای خدا چه فرقی می کند که یک تار موی ما بیرون باشد یا مثلا هزار تا یا 100 هزار تا یا همه ی موهای ما بیرون باشد؟از نظر اسلام همین یک تار مو هم عذاب جهنم دارد.دلیل این که به آنها این حرف را می زدم این بود که بچه ها با وسواس عجیبی قسمتی از موهای خود را بیرون می گذاشتند واگر کمی بیشتر از آن قسمت بیرون می بود آن را گناه می دانسته و مواظب بودند که حتما قسمت های اضافه را ببرند زیر مقنعه...
در دوران دانشگاه هم به فراخور جوی که در آن قرار گرفته بودیم،فرصت به چالش کشیده شدن اعتقاداتم فراهم نشد. اصولا از کودکی قدرت سخنوری داشتم.خوب یادم می آید در یکی از کلاس های مدیریت سازمانی یکی از پسرها موضوعی سیاسی را مطرح کرد،منتها به سبب وارد نبودن به اصول بحث شاید کم بودن مطالعاتش در بحث درجا می زد...از قبل با این پسر خصومتی داشتم،بدون توجه به موضوعی که او مطرح کرده بود،فقط به صرف این که جلوی او در بیایم چنان بحث داغی راه انداختیم که همه ی بچه ها مات و مبهوت به ما نگاه میکردند.آخر دلایلم برای رد نظرات او را با یک مثال از کشور چین از مطالعات جانبی که داشتم به پایان بردم.و خوب پیروز ظاهری آن ماجرا من بودم ولی حالا که فکر میکنم می بینم آن پسر بی نوا هم حق داشت. او فقط طبق یک کتاب از موضع چپ سخن می گفت و من طبق چند کتاب از موضع راست حالا اگر او این وسط اطلاعاتش ناقص بوده به خاطر بی ایرادی سخنان من نبوده بلکه به خاطر ضعف اطلاعات او بوده...
در کل دوران دانشجویی هم با تمام این تفاصیل و بدون تحول خاصی گذشت...از بعد از ازدواج نسبت به مذهب در حالت بی تفاوتی شدیدی رفتم...اصولا انگیزه ای نبود که حضور آن را در زندگی ام پر رنگ کند.بعضی شب ها در پی بعضی ناکامی ها به سوز و گداز عاشقانه و عارفانه فرو می رفتم ولی بیشتر اوقات اصلا به آن فکر هم نمی کردم.
در این دوره علاوه بر کتاب های معمول شروع به خواندن بعضی کتاب های خاص که رنگ و بوی مذهبی نداشتند و مذهب را زیر سوال می بردند کردم...البته خواندن این کتاب ها چیزی به عمل من اضافه نمی کرد چون آدمی نبودم که دغدغه ی مذهب بخش مهمی از زندگیم را تشکیل دهد.من این کتاب ها را می خواندم و مفاهیم و واژگان آنها را گوشه ای از ذهنم انباشته می کردم.بدون استفاده.دانشگاه که تمام شد در فرصتی تقریبا دو ساله(حدود 1 سال و چند ماه) به هوای شرکت در آزمون ارشد بیکار بودم و البته انگیزه ی قوی برای خواندن دروس ارشد هم نداشتم.کشیده شدم به سمت اینتر نت از اول دبیرستان که خانواده یک دستگاه رایانه خرید تا همین حدود دو سال پیش رایانه فقط برای بعضی کارهای مدرسه و بعد دانشگاه از آن استفاده می شد یا مثلا اگر زمانی به موضوعی علاقمند می شدیم می رفتیم در مورد آن مطلب جمع می کردیم.فیلمی می دیدیم و بازی می کردیم.من از دنیای وبلاگستان و حتی چت کاملا بی خبر بودم. خوب به یاد دارم اولین آشنایی من با چت در سایت دانشگاه بود که یکی از بچه ها در یاهویش داشت با پسری چت می کرد و من مثل ندید بدید ها به حرکات او خیره شده بودم.البته چت به نظرم کار کاملا بی معنایی می آمد...ولی فرصت بیکاری دو ساله مرا به سمت تکنولوژی های دنیا که از آن تقریبا عقب بودم کشاند...طی دوره ای نزدیک به 6 ماه تبدیل شدم به یک چتر حرفه ای حتی در یکی از سایت های پر رفت و آمد به عنوان مستر انتخاب شدم ولی چت واقعا کار مزخرفی به نظرم می آمد...همیشه بعد از یک چت چند ساعته،می نشستم فکر میکردم که چی؟ حالا چی شد؟ مثلا این کار چه اتفاقی برای من افتاد؟ غیر از چند ساعت مسخره بازی چیزی به دانشم اضافه شد؟ یکی از بچه های همان چت روم به من روش کار با 360 را یاد داد...روزی که 360 را دیدم واین که می توانم در آن هر چه خواستم بنویسم از شوق روی پایم بند نمی شدم.شروع به نوشتن در 360 کردم و البته این 360 بیشتر جنبه ی زیبایی و تزئینی داشت.سعی میکردم عکس های زیبا با متن های زیبا در آن بگذارم.درین مدت به وبلاگ های مختلفی می رفتم ولی گمان میکردم وبلاگ داشتن کار سختی است یا هزینه ای دارد، بنا براین هیچ وقت وسوسه نشدم یک وبلاگ بسازم.تا این که دوباره یکی از بچه های همان چت روم که مدام 360 من را مطالعه می کرد به من گفت چرا یک وبلاگ نمی سازی؟مگه روزانه چند نفر از 360 دیدن می کنند؟وبلاگ مرا ببین...روزی 70 تا بازدید کننده دارم...به او گفتم پدرام(برادر یکی از دوستانم به نام گلی بود) من اصلا بلد نیستم وبلاگ بسازم در ضمن به نظرم می رسد کار سختی باشد...او گفت اتفاقا کار بسیار راحتی است،در شروع که هنوز آشنا نیستی شاید سخت باشد ولی بعد از مدتی دستت راه می افتد...این گونه شد که خود پدرام اولین وبلاگ را برای من ساخت...شبی که پسورد وبلاگ را به من داد و گفت مطلبی بنویسم از خوشحالی روی پا بند نبودم...بعضی از دوستان که وبلاگ قدیمی من را خوانده اند می توانند خوشحالی زاید الوصفی که در پست های ابتدایی داشتم را به عینه مشاهده کنند... از همان جا بود که چت را گذاشتم کنار 6 ماه چت کردن نمی توانم بگویم از دوره های مزخرف زندگی ام بوده ولی می توانم بگویم از دوره هایی بوده که هیچ گونه دستاوردی برایم نداشت...(به غیر از آشنایی با آدم های گوناگون که به خاطر حالت روانی که من داشتم همیشه در حال درد دل کردن با من بودند و من وظیفه امید دهی به آنها را بر عهده می گرفتم و یک جورهایی سنگ صبور شده بودم.سنگ صبوری که هیچ کس از زندگی او خبر نداشت)وبلاگ اولم معدن خیر برایم شدم....چون دیگر زمان به وسعت گذشته در نت صرف نمی کردم...مطالعات اضافه ام شروع شد.
کتاب های زیادی از نت دانلود می کردم و می خواندم...کتاب های مذهبی و ضد مذهبی ولی خواندن آنها برایم در ظاهر دستاوردی نداشت چون مثل مطالعات دیگرم،آنها را گوشه ای از ذهنم انباشته می کردم و هیچ استفاده ی دیگری از آنها نمی کردم...در واقع می اموختم بدون آن که در عمل به کار بندم...
شروع به مطالعه در مورد مذاهب و ادیان کردم...اسلام کمتر...مسیحیت..آیین یهودی...و حتی سراغ بهاییت هم رفتم...من با این که چند سالی بود دانسته بودم دوستم بهایی بوده ولی هیچ گاه از او در مورد دینش سوالی نپرسیده بودم...احساس میکردم که او احساس بدی پیدا میکند و این که خیال می کند من در صدد تفتیش عقاید او هستم...در تمام این سال ها هیچ وقت ما در مورد دین بحث نکردیم...فقط حدودا 1 سال و نیم قبل بود که طی مکالمه ای که با هم داشتیم و مربوط به زندگی بود به من گفت ببخشید این طور میگما ولی دین شما دین عادلانه ای نیست...ما بهایی ها مرد و زن با هم برادریم و هر حقی که مرد دارد زن هم از همان حقوق و به همان اندازه بهره مند است...همین چند جمله در تمام این سال ها از دهان او خارج شد... که البته آن را هم من با همین دید محدودی که به قوانین داشتم متوجه حضور بی عدالتی نسبت به حقوق برابر زن و مرد شده بودم.و به او گفتم می دانم...همین حد نه بیشتر...اصولا دین خیلی کم در زندگی ما نقش بازی می کرد.طی شناختی که از خانواده ی او پیدا کرده بودم فهمیدم که به هر حال ما ایرانی ها به خاطر فرهنگ خاصی که از آن بلند شده ایم،زیاد بهایی و مسلمان و غیر بهایی ندارد..اکثرا زندگی هایمان به یک شکل به چالش کشیده می شود.مثلا یکی از خواهر های او بود که با مردی فوق العاده بدبین و شکاک ازدواج کرده بود و علی رغم آزادی پوشش و... که در این آیین هست ولی نسبت به همسرش(خواهر دوستم) با سخت گیری وحشتناکی رفتار می کرد...دقیقا همان تعصبی که یک فرد مذهبی مسلمان روی همسرش دارد...و خوب خواهر دوستم هم فقط به خاطر دو بچه ای که از همسرش داشت به قول دوستم با زندگی می ساخت...و البته دوستم می گوید بعد از مهاجرت به استرالیا نیز آن فرد کماکان همان بینش را نسبت به همسرش دارد....
در اینجاها بود که من متوجه می شدم واقعا فرهنگ و خلق و خو و اخلاق و عاطفه ی افراد سوای مسائل دینی و اعتقادی نقش بیشتری در شکل دهی به زندگی آنها دارد.
به هر حال چون هیچ وقت از دوستم در مورد دینش سوالی نپرسیده بودم در مورد بهاییت هم شروع به مطالعه کردم. حتی سرود هایی که حالت نیایش دارند و برای بچه ها ساخته می شوند یا دعاها را دانلود کرده و گوش کردم و خوب کم کم به این نتیجه رسیدم ادیان به غیر از پاره ای تفاوت در احکام هیچ تفاوتی با هم ندارند...به همان اندازه دروغ در آیین مسیحیت زشت است که در آیین اسلام یا بهاییت گناه شمرده می شود ولی چیزی که افراد در ادیان مختلف را از هم متمایز می کند پایبندی عملی آنها به دینی است که خواستگاه آنها بوده است....
این پست گمان میکنم بسیار طولانی شد به همین دلیل ادامه ی آن را بعدا آپ خواهم کرد...
فقط مساله ای که دلم میخواهد بگویم این است:
همه ی ما ادم ها در جهل مطلق متولد شده ایم.با یکی سری عقاید و فرهنگ هایی که خودمان در انتخابش هیچ نقشی نداشته ایم و در واقع به صوت انتسابی به ما تحمیل شده است.عده ای در همان فرهنگ و بینشی که در آن به دنیا آمده اند زندگی می کنند و تا لحظه ی مرگ هیچ تصور هم نمی کنند که شاید نوع دیگری از زندگی و اعتقادات و بینش و ایوئولوژی برای زندگی کردن وجود داشته باشد.در همان زندگی میکنند به آن عشق و تعصب می ورزند تا می میرند.ولی من آدمی نیستم که همواره در نوع تفکر و بینشی خاص درجا بزنم.من امروز دیروزم را نقد می کنم و به چالش می کشم...فردا شاید دوباره امروزم را نقد بکشم و به چالش بکشم.من در سیر تحولی حقیقی از زندگی و مطالباتم از آن قرار گرفته ام.روح نا آرامم سرکوب یک تفکر با یک چهار چوب خاص و ویژه نخواهد شد.عجیب نیست که حرف های امروزم اعتقادات دیروزم را به چالش بکشد و بعید نیست حرف و عمل فردایم اعتقاد امروزم را...معتقدم اگر تو آدمی هستی که هنوز همان عقاید 3 یا 4 سال پیشت را داری بدان و آگاه باش که فردی با چهارچوب فکری خشک و متعصب هستی...ما انسان ها در عصر عجیبی متولد شده ایم.عصری که دور اطلاعات و دانش روز به صورت بی پایان و تسلسل وار ادامه دارد.مگر می شود مدام منبع بی نهایتی از علم و آگاهی در معرض دید ما قرار بگیرد و ما هنوز همان آدم های چند سال قبل باشیم؟مگر این که قبول کنیم به کمال مطلق رسیده ایم.
اینجا وبلاگ ندامت تا رستاخیز است.من هنوز به رستاخیزم نرسیده ام.می نویسم و اگر در دور مداوم نقض امروز و گذشته قرار گرفتم مساله ای طبیعیست...چون تفکر خود را مثل خانه های پیش ساخته در معرض خرید وفروش نگذاشته ام.
دارم سنگ سنگ اطلاعات جمع آوری میکنم تا پیشرفت کنم و به کمال برسم وآن را بسازم.هنوز از کمال سال ها فاصله دارم.
زیاد وقت صرف موشکافی من نکنید.راه زندگی خود را پیدا کنید.ببینید همانی هستید که می خواهید یا می خواستید؟
پی نوشت:این خط آخر را به دوستانی گفتم که با نام های جعلی و بدون آدرس در این مدت اخیر در وبلاگ های مختلف ضد من نظر می گذارند..انگار که من یک پیغمبر آخر زمان بوده ام و اکنون فرامین قبلی ام را نقض کرده ام.نه برادر و خواهر عاقل یا چند نام دیگر.من الهه هستم.نه یک پیغمبر یا یک تئورسین سیاسی.یک الهه ی معمولیم.الهه ای که می خواهد رستاخیز داشته باشد.امروز یک کتاب می خواند و در او اثر خوبی می گذارد.فردا کتاب دیگری می خواند و تحت تاثیر آن است.آخر هر ماه تمام کتاب هایی که خوانده حلاجی میکند و بهترین مفاهیمش را دست چین میکند و سعی می کند پیشرفت کند و تاثیر های یک ماهه ی خود را از کتب مختلف مورد قضاوت قرار دهد و درست و نادرست هایش را سوا کند...نه این که مدام در جا بزند روی همان عقاید قبلی...برادر من به جای وقت صرف کردن روی من و اندیشه ام ببین خودت چه هستی و می خواهی 40 سال بعد کجا بایستی؟برای رسیدن به آن چه کرده ای؟آن قدری که وقت صرف من کرده ای به اصل خودت فکر کرده ای؟شاید هم تو همان منجی آخر زمانی که در کمال مطلق متولد شده...ولی من در جهل مطلقم...می خوانم و می بینم ومی اندیشم و می نویسم تا کمال را پیدا کنم.شاید لحظه ی مرگم دلم نسوزد از این که در کل این چند سال زندگی هیچ کاری برای کمالم نکردم.کمال دور پایان ناپذیر اندیشه هاییست که در تسلسل بی نهایت توسط اندیشه های دیگر نقض می شوند.و باید بهترین را پیدا کرد.من هنوز پیدا نکرده ام.ولی امیدوارم.