تاج زیتون
پیام صلحم را
شنیدی؟
نشنیدی
و تاج زیتونم
این نشانه ی بی گناه را
شکاندی
دست های سفیدم
در هاله ی انتظار
مبهم و باز
منتظر گشایشی بود
از صبح
و نسیمی که نیامد
آرامشی که نوزید
و طلوعی که نارنجی نشد
بس که ابرها
آسمان دل هایمان را
گرفته بودند
نگاشته ی چند شب قبل
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر ۱۳۸۸ ساعت 0:37 توسط لیدی