پیام صلحم را

شنیدی؟

نشنیدی

و تاج زیتونم

این نشانه ی بی گناه را

شکاندی

دست های سفیدم

در هاله ی انتظار

مبهم و باز

منتظر گشایشی بود

از صبح

و نسیمی که نیامد

آرامشی که نوزید

و طلوعی که نارنجی نشد

بس که ابرها

آسمان دل هایمان را

گرفته بودند

 

نگاشته ی چند شب قبل