مدتی پیش حین مطالعه ی کتاب شفای زندگی به قسمتی رسیدم که در آن علت روانی پاره ای از امراض و بیماری ها یا دردهای خاص را به اختصار توضیح داده بود...برای عارضه ی خاصی که من از دوران راهنمایی به به بعد و تا همین امروز به آن دچارم نوشته بود:خشم سرکوب شده نسبت به اقوام،مخصوصا نفرت ازپدر...

همین سرفصلی شد که من روابط و احساسم را نسبت به پدر خونی ام مورد باز بینی قرار دهم.

تمام این 13 سال گذشته تصور می کردم نسبت به "او" دچار نوعی بی تفاوتی یا بی احساسی مطلق هستم...مخصوصا وقتی نوع احساسم به او را در 1 سال بعد از جدایی والدینم که گه گاهی  ما را به نزد خود می برد،با احساسی که به مادرم داشتم مقایسه می کنم،می بینم که هیچ شبی نمی شد که من سر روی بالش خیس نگذارم...هر وقت من و خواهرم شب نزد پدرمان بودیم،تا آخر های شب گریه می کردم و مهتاب را بغل  می کردم..گریه در سکوت...مدام می ترسیدم که مادرم بمیرد یا با خود می گفتم مادرم تنهایی چه می کند؟ مدام بی تاب بودم...دلم می خواست دستی از غیب ظاهر می شد و من وخواهرم را بلند می کرد می گذاشت روی همان تختی که شب ها 3 نفری پیش هم می خوابیدیم.من کنار دیوار،خواهرم وسط و مادرم آن سو...

این قدر گریه می کردم که چشم ها و سرم با درد وحشتناکی بسته می شد و صبح غالبا حال مساعدی نداشتم...فقط بازی با پسر عمه ها و دختر عمه ها در طول روز باعث می شد که غصه هایم التیام پیدا کند...در مقایسه،وقتی پیش مادرم بودیم،هیچ وقت دلم نمی خواست با پدرم می بودیم یا بهتر است بگویم اصلا دلم برای او تنگ نمی شد...بعضی مواقع تصور می کردم اگر خبر مرگ او را بیاورند من چه واکنشی نشان خواهم داد...بعد به جوابی نمی رسیدم...بی تفاوتی...بی احساسی مطلق...حتی با خودم می گفتم "یعنی چیزی برای من و مهتاب به ارث میذاره؟" و بعد عهد می بستم که اگر چیزی به ارث گذاشت آن را به مامان و بابام بدهم تا مرهمی کنند آن را روی زخم های زندگی(واقعا تفکرات ضایعی بوده)در صورتی که همین سوال را در مورد مرگ مادرم یا نا پدریم که می پرسیدم...چشمانم  پر از اشک می شد و حتی نفسم بالا نمی آمد..بس که گریه و ضجه می کردم(کلا از بچگی تخیلم قوی بوده...صحنه ی مرگ رو با تمام تعقیباتش بازسازی میکردم...و این گونه می شد که خودم به حالت وحشتناکی فرو می رفتم...انگار واقعا کسی مرده است)

اینها در صورتی است که پدرم مرد بدی نبود...او خوش اخلاق بود..مخصوصا نسبت به بچه ها...هر چیزی از او می خواستیم اجابت می کرد...مدام با ما به پارک و سینما می آمد..خوب یادم هست که حتی بعضی روزها 3 سینما  با هم می رفتیم و 3 فیلم می دیدیم...خسیس و غیر قابل تحمل نبود...چه بسا با او به ما خوش هم می گذشت...مخصوصا این که من با دختر عمه ها و پسر عمه هایم که همگی از من بزرگتر بودند روابط خوبی داشتم و وقتی آنجا بودیم،ثانیه ای آرام و قرار نداشتیم...

شاید عده ای تصور کنند مادرم نسبت به پدرم بدگویی میکرد،در صورتی که چنین چیزی اصلا حقیقت ندارد...همین چندی پیش بود که مادرم به من گفت:من از خدایم بود حمید سراغ شما را می گرفت..از خدایم بود شما را رها نمی کرد...هیچ وقت قصدم این نبود که شما را از او یا او را از شما جدای مطلق کنم...ولی خود او بعد از ازدواج مجدد من دیگر تماسی نگرفت که شما را ببیند.درست است.اینها را خوب به یاد دارم.نه آمد ما را ببیند نه آن مقرری ماهانه که دادگاه تعیین کرده بود را داد...نوعی خشم نسبت به مادرم داشت که شاید به این وسیله می خواست تلافی کند.امروز که فکر میکنم شاید می خواست با این کار مادرم را ترغیب کند تا به پای او بیافتد به خاطر چند غاز مقرری که حتی همان موقع هم می دانم که مبلغ کافی و زیادی نبود..آن هم برای دو بچه که کلی خرج دارند...ولی مادرم طبع بلند تری داشت که به این خاطر به او رو بیاندازد...حتی زمانی که قرار بود عقد کنم...مادرم  یکی از آشنایان مشترک را نماینده کرد و نزد پدرم فرستاد تا از او برای پدر بزرگم قیومیت بگیرد...به آن فرد گفت به حمید بگویید می تواند حق پدری خود را اینجا به انجام برساند...تحقیق کند...در مراسم باشد...از نظر ما هیچ مانعی ندارد..ولی پدر من بدون چون و چرا تکفل من و خواهرم را به به صورت غیابی در محضری به پدر بزرگم داد و به آن اشنا هم گفته بود که من خیالم من باب آنها راحت است...می دانم امیر و فهیمه کم برای بچه ها نمی گذارند...

همین...و تمام...

و من تمام سوال های بی جوابم را نمی پرسیدم و اگر هم می پرسیدم چون جوابی نداشت تبعیدشان می کردم ته ذهنم...

همیشه برایم سوال بوده و هست که یک مرد مگر می شود بخشی از زندگی خود را به بوته ی فراموشی بسپارد؟ مگر می شود دو دختر که هر دو پاره ی تن او و جوانی او را تشکیل می دهند رها کند؟ می تواند آنها را نبیند؟ می تواند چهره ی کودکانش را فراموش کند؟می تواند به چهره ی دو پسر که از ازدواج دوم دارد نگاه کند و یاد دو دختر خود نیافتد؟ می شود بی تفاوت بود؟می شود فراموش کرد؟همه ی جوانی خود و شیرینی دو کودک که در حساس ترین لحظه ها در آغوشش گرفته ای...وقتی دندان در آورده،وقتی گفته بابا...وقتی چهار دست و پا راه رفته،وقتی اولین قدم های لرزانش را رفته و به آغوش تو افتاده؟ وقتی از سفر بر می گشتی دویده و در آغوشت گرفته؟می توانی سر سفره ی سال تحویل یاد دخترانت نیافتی؟مخصوصا این که سرنوشت در ازدواج دوم به تو دختر هم نداده...همدم پدری نداده...شیرین زبان پدر نداده...

وای زیاد است...کم نیست...همه ی این سوال ها را در این یک ماه گذشته و حتی حین نوشتن این مطلب از خودم می پرسم...

مطمئنم هیچ وقت جوابی نمی گیرم...مگر این که "او"اراده کند...مگر این که "او" خودش بیاید و بخواهد پاسخ دهد....

بله متوجه شدم که دچار نفرتی عمیق از پدر خونی ام هستم...نفرتی شاید به عمق محبتی که به پدرجانم(همسر دوم مادرم) احساس می کنم...نفرتم عمیق و زیاد بود ولی درین یک ماه مدام تمرین کرده ام تا او را ببخشم...

بله

او را در ذهنم طفل لرزانی می بینم که پدر و مادرش به او محبت کردن یا تعهد یاد نداده اند..او را موجود بی پناهی می بینم که همین حالا و در همین دقیقه شاید دارد رنج می کشد...سعی میکنم او را ببخشم...

مجبورم یک طرفه به قاضی بروم...چون دو باری خواستم او را ببینم ولی او خودش دوری کرد...من تنها به قاضی رفتم

برایش حکم صادر کردم و حالا مثل یک داغ دیده در اوج رنج دیدگی سعی می کنم او را ببخشم...

و باید بگویم تا حدودی موفق شده ام...عارضه ای که دچارش بودم در این مدت یک ماهه رو به بهبودی رفته و مطمئنم روزی از وجودم خارج می شود...روزی که او را  کاملا ببخشم  و بسپارم به دست تقدیر...

من شکر می کنم که اگر "او"کم گذاشت،اکنون پدر مهربانی دارم که وقتی مدتی نمی بینم او را دچار دلتنگی و درد قلب می شوم...وقتی در یک جمع خانوادگی زن ها از شوهران غایب خود گلایه می کنند اگر مادرم لب به شکوه ای باز کند،من وکیل مدافع سر سخت او هستم..طوری همه تعجب میکنند"دختر باید پشت مادرش باشه" و من می گویم"بابای مظلوم من اینجا نیست از خودش دفاع کنه...من مگه مُردم؟"دلم همین حالا شدیدا برایش تنگ شده و اغراق نیست بگویم چشمانم خیس اشک شده...فردا حتما از او می نویسم...از او که بی نهایت دوستش دارم...مثل مادرم...از او که شب های تنهایی دل به قدرت و لبخندش خوش می کنم از او که...

 

پی نوشت:خیلی هندی بازی شد...چون اشکم در اومد ادامه نمیدم...مخصوصا این که خود این متن هم طولانی شد.فردا از او می نویسم....