پدر 2
30 ساله بود و جوان و بی خیال...اهل خوب گشتن،خوب پوشیدن،خوب خوردن...هنوز که هنوز است با ورود به دهه ی۴۰زندگی انگار نه انگار که سال های سختی را پشت سر گذاشته...چهره جوان و رفتاری جوان تر...
رفیق باز خوبی بود و مدام در سفر...چه خوب شد که این قدر سفر رفته بود...خاطرات سفر او نقل محفل خانوادگی است..."سال 63 بود من فلان جا...سال 71 بود با دوستام فلان جا...سال 68 بود جاده ی قم تهران با دوستام..."خاطرات او شیرین و با مزه اند...خاله ی کوچکم همیشه برای سر به سر گذاشتن به او می گوید:امیر آقا سال 67 در 12 اسفند مثلا کجا بودی میشه تعریف کنی ؟
ناگهان در شروع 30 سالگی تصمیم می گیرد به ازدواج...نه با یک مورد معمولی...با یک مورد عجیب...زنی مطلقه با دو دختر...خانواده اش را می خواهد به خواستگاری بفرستد که زیر بار نمی روند"آنها اخلاقشان همین است،آنها اصولا نمی خواستند من زن بگیرم،قبل از آن هر جا به خواستگاری رفتیم،خود خانواده ام سنگ می انداختند و اجازه نمی دادند قضیه بسط پیدا کند"خلاصه تنها آمد خواستگاری...با آشنایی نسبی که با خانواده ی مادرم داشت...خوب او دوست مشترک بود..دوست مشترک دایی و پدرخودم...
خانواده ی مادرم مخالفت کردند...زیاد...ولی کوتاه نیامد...تا جایی که تقریبا آنها هم راضی شده بودند...اینجا پدرش وارد بازی شد...یک روز آمد منزل پدر بزرگم و به او گفت:حاجی من برای خودتون میگم...این پسر من شلوارشو هم نمیتونه بکشه بالا..زندگی نکرده...همش دنبال تفریح و گشتن و پول خرج کردن بوده...دختر شما را نمیتونه خوشبخت کنه...
مخالفت ها زیاد بود...من بچه بودم..چیزی زیاد به یادم نیست...چون عمده ی این بحث ها احتمالا منزل پدر بزرگم می شد و خوب ما در خانه ی خودمان بودیم...بچه ها زیاد حق دخالت و گوش دادن و به قول خودمون فضولی کردن نداشتند
قبل از آن 2 مورد برای مادرم به خواستگاری آمده بودند...یکی از آنها همسرش فوت کرده و 3 بچه داشت و دیگری هم مطلقه بود و...مادرم نظر من را می پرسید...من هیچ وقت نمی گفتم بله یا نه...می گفتم هر جور خودتون دوست دارین...من نمی دونم....مادرم در مورد بابا امیر را هم از من پرسید...دوست داری او را؟ و من یاد تمام خاطره های خوب با او افتادم:یعنی میشه؟ آره دوسش دارم...و مادرم گفت اگر تو راضی باشی من جلوی مخالفت ها می ایستم.. و من گفتم آره رضی ام و البته او خود هم راضی بود...حتما....خلاصه سرتان درد نیاید بعد از چند ماه بحث و جدل و جنگ این دو نفر با هم ازدواج کردند...
اسباب کشی کردیم به خانه ی جدید و زندگی به شیوه ای جدید شروع شد...چیزی که شاید از همان ابتدا با زندگی بی نظم و ترتیب من منافات داشت:نظم و ترتیب فوق العاده ی بابا بود...همه چیز سر ساعت خود...همه چیز سر جای خود...نحوه ی لباس پوشیدن....غذا خوردن....
یادم می آید عصر های جمعه کل پیراهن های شسته شده ی خود را می آورد و شروع به اتو کردن می کرد...لباس های مدرسه ی ما....لباس های مادرم..واین اتوکشی عصر های جمعه را خیلی دوست داشتم...
بعضی وقت ها لباس هایمان شب جمعه تازه از لباسشویی در آمده بود و ما می خوابیدیم و صبح اتوکشی شده آویزان بود به رخت آویز...نوع زندگی انفرادی که داشت،باعث شده بود اصولا زیاد از دیگران نظر نپرسد،یا اگر هم نظر می پرسید در آخر کار خود را می کرد...جمعه شب ها همیشه مکافات داشتیم...
ما می خواستیم قصه های جزیره ببینیم و او می خواست ساعت 9 اخبار ببیند...بعضی وقت ها او پیروز می شد بعضی وقت ها ما...تا این که لجبازی کودکانه اش نسبت به سریال را از دست داد....او هم از سریال خوشش می آمد...سارا کی شروع میشه؟" و البته بحث سر دیدن یک فیلم یا اخبار هنوز هم معضل خانواده ی آنهاست و همیشه بین آنها و پدرم بحث پیش می آید.
از همان وقتی که به او گفتم بابا،کم کم تمام خاطرات قبلی ام شروع به کم رنگ شدن شد.اوایل کمی سخت بود و خجالت می کشیدم...ولی عادت کردم....طوری که وقتی می گفتم بابا دیگر چیزی در تصورم نمی آمد،انگار همیشه او بوده و فقط او...یا حتی وقتی بحث و جدلی بینمان پیش می آمد هیچ گاه تصور نمی کردم که او پدرم نیست و اگر پدر خودم بود شاید مثلا فلان ایراد را نمی گرفت...همه چیز تغییر پیدا کرد به یک حالت عادی...نرمال...ما یک خانواده شدیم...با همان احساسات یک خانواده ی معمولی...زودتر از زود...
دلسوزی و مهربانی او حد و اندازه ای ندارد....به مرور زمان طی این سال ها از بعضی رفتارهای اقتدارگرایانه ی فردی دست کشیده و بیشتر با دیگران مشورت می کند...بچه که بودم وقتی عصبانی می شد می گفت"گستاخ شده ای"این لغت گستاخ همیشه در پیش زمینه ی ذهن ما بود...به نحو با مزه ای ادا می شد...سال هاست که دیگر این لغت را نشنیده ام...تمام انرژی او صرف ارتباط گرفتن با من شد...مسلما نوع مشکلاتی که با من داشت با خواهرم نداشت...خواهرم تا کلاس اول دبستان چیزی از این که او پدر خونی ما نیست نمی دانست و مادرم وقتی خواست او به کلاس اول برود برای این که در مدرسه دچار تناقض این که فامیلی بابا با ما یکی نیست نشود به او سر بسته چیزهایی گفت...دختری که خاطره ای از پدر اصلی خود ندارد مسلما دچار مشکلات زیادی نمی شود...
برادرم که به دنیا آمد،زندگی ما عوض شد...رنگ دیگری گرفت... من عاشق برادرم بودم و هستم و آن نوزاد کوچولو باعث پیوند گرفتن بیشتر ما با هم شد...
نوع رفتاری که او با برادرم داشت و دارد،با نوع رفتاری که با من و خواهرم داشت،زمین تا آسمان متفاوت و متمایز است...گاهی وقت ها دلم برای برادرم می سوزد...ما حتی یک پشت دستی هم از او نخورده ایم،شاید به گمان این که ما امانت هستیم ولی برادر بیچاره ام تا دعوایشان می شد برخورد فیزیکی روی شاخش بود...البته وقتی بچه تر بود...حالا نوع روابط باز هم تغییر کرده است و بیشتر با هم معامله می کنند.والبته او خیلی دل نازک است...به محض ایجاد اصطکاک دلش می گیرد و یک ساعت بعد خودش می آید دلجویی میکند
او بسیار رئوف نسبت به دیگران و خانواده ی خود است...در مقابل درد ها و رنج های دیگران گریه می کند...و خجالتی از نشان دادن اشک هایش ندارد.بچه که بودم بعضی وقت ها صدای گریه اش را از مرگ کسی یا در مواجهه با مشکل کسی از اتاقشان می شنیدم و تسکین های مادرم را...یادم می اید که یک شب دوران دبیرستان مهمان داشتیم و من در آشپزخانه روغن داغ ریخت روی دستم...جیغ بلندی کشیدم...مادر بزرگم(مادر بابام) از شدت جیغ من غش کرد...مادرم بی حال شد...اگر زن عمویم که پرستار است نبود نمی آمد بالای سرم هیچ کدام جرات نداشتند به من نزدیک شوند... بعد از خوابیدن هیاهوی اولیه سریع من و پدرم و مادربزرگم(مادر مادرم)حاضر شدیم و به درمانگاه رفتیم،در درمانگاه همینطور اشک می ریختم و جالب این است که با اشک های من اشک های او هم می ریخت پایین و مدام میگفت:الان تموم میشه بابا،گریه نکن...دکتر با خنده میگفت:آقا شما خودت بدتر از این بچه ای...چیزی نیست که گریه نکنید...مادر بزرگم همیشه این خاطره را تعریف میکند.
او آن قدر خوش سفر و خوش مشرب است که هزار تا خاطره فقط از سفر می توانم تعریف کنم که جایش اینجا نیست...
پدر ثروتمندی دارد ولی از همان وقتی که با مادرم ازدواج کرد، روی پای خود ایستاد و حتی پیشنهاد پدرش که بیا در یکی از آپارتمان های من فلان جا زندگی کن را قبول نکرد.در صورتی که حقوقش بدو ازدواج خیلی کم بود...با یک حقوق 2 نفره زندگی 4 نفر را گرداندن با اجاره خانه و کلی هزینه های متفرقه که لازمه ی زندگی او بود....
مادر بزرگم همیشه با او سر ناسازگاری دارد و به مادرم می گوید امیر ولخرج است تو هم که اصلا چیزی به روی او نمی آوری...و مادرم می گوید:مامان،این زندگی اوست و دوست دارد این گونه زندگی کند...چرا باید سعی کنم نوع اخلاقش را تغییر دهد؟خدا را شکر همه چیز رو به راه است...هیچ وقت درمانده نشده ایم...خلاصه خودش و مادرم دو نفری زندگیشان را ساختند از هیچ به همه چیز رسیدند و حالا هم راضی اند...
من همان یک برادر را از او دارم...همه راضی اند و او خیلی خیلی نسبت به قبل منعطف تر شده است...یادم می اید چند ماه پیش که تازه جومونگ می داد پدرم به مادرم گفت:من بیچاره مثل جومونگ می مونم...شماها همتون به من زور میگید...ما همگی از خنده منفجر شدیم...بعد از آن مادرم هر وقت مورد خاصی پیش می اید می گوید:آقای جومونگ به نظرتون این چطور میشه؟بعدا نگی داریم بهت زور میگیم.
خواهرم چند هفته پیش به من چیز عجیبی گفت.
-می دانی بابا دوست داشته ما بهش بگیم "آقا جون"
-چی؟
-آره بابا...چند شب پیش داشت به مامانم می گفت
شاخ های من داشت سبز می شد
-واااااا....آقاجون به مردهای مسن میگند...فکرش رو کن به بابا بگیم آقاجان....وای چقدر خنده دار میشه...
خواهرم با حالت غمگینی گفت:من دلم برای بابا می سوزه...خوب دوست داشته دیگه...ولی دیگه دیر شده من که روم نمیشه بهش بگم آقا جون...
از بد حادثه برادر شیطان همان نزدیکی بود و مساله را شنید اول خوب خندید و بعد که بابا آمد مدام بهش می گفت:آقا جان...آقا جان
و ما داشتیم از خنده می مردیم
چه کسی به یک مرد 43 ساله می گوید آقا جان...خیلی آن شب خندیدیم
کلا همیشه فضا شاد است...یک خانواده ی شاد و گرم که می توانند تمام نیاز ها و تقاضاهای کودکان و اعضای خانواده را پاسخ دهد...
خوشحالم از این که خواهرم و برادرم و خودم در چنین محیط سالم و شاد و پر احترامی بزرگ شدیم...
هیچ پدر و مادری از براورده کردن نیاز های فیزیکی کودکان خودداری نمی کنند ولی این که خانواده ای بتواند بستری امن برای براورده کردن نیاز های روانی به همان شدت نیاز های مادی و همین طور زمینه ی رشد همه جانبه ی فکری و تحصیلی و آموزشی بچه ها در این عصر پر تکاپو و پر هزینه فراهم کنند،چیز کمی نیست...
برای او و مادرم آرزوی سلامتی و طول عمر در پناه یکدیگر را می کنم.
کم گفتم...چون هر چه فکر کردم،می دیدم هزاران مطلب است که دلم می خواهد بگویم...ولی واژه ها یک باره هجوم می آوردند و من دست و پایم را گم می کنم.باید بعد ها تلافی کنم...