هر شب تابستان

زیر سقف گرد ستاره ها

توالی شادی هایمان را

جشن می گرفتیم

در اوان کودکی

وقتی که پشت بام

دنبال خرس بزرگ می گشتیم

و حیایی نبود

از پشت بام های دیگر روستا

که دست بالای دست

بسیار نبود.

یابنده برنده بود

برای بُریدن حکم...

در ظلمات شب های روستا

چشم هایمان

برق شرم داشت

یا خجالت سوخت؟

همان شب ها

 که آتش*

حُکم  کودکیمان بود

 

نگاشته ی امروز

*تنبیه های آتشین یادتان هست؟سیبیل و چک و لگد و بوسه وپس گردنی و...

پی نوشت:به یاد تمام تابستان های کودکی که 3 ماه کامل آن را در ییلاق لواسانات می گذراندیم ودر شبهای خنک آن ، زیر گنبد گرد آسمان،ستاره ی خوشبختی صید می کردیم.چه قدر دورند آن روزها...

امروز و فردا نیستم.این مطلب را هم با کامپیوتر خواهرم آپ کردم که سرعت در مقیاس نوری آن،باعث شده کار با آن برایم سخت باشد. تا فردا شب از سر زدن به دوستان و پاسخ دادن به نظرات معذورم...