وقتی که در یک پارک نشسته ای و آسمان بالای سرت را آبی می بینی،هوا خوب است انگار،درختان شادند،سبزند،آرامند،باوقارند، همه جا خلوت است و همه سر در کار خود دارند،نه آدم مشکوک و ناجوری اطرافت هست،نه پلیس ضد شورشی یا برپا کننده ی امنیت اجتماعی، نه تهمتی،نه افترایی،نه تعدیلی،نه پارازیتی...تو یک گوشه ی دنج پیدا کرده ای برای خودت،راحتی،آرامی،دردی نیست،دروغی نیست،پستی و تعفنی در اطرافت نیست،خیالی نیست....نه دیگر..چرا خیال نیست؟

آخر تو چه مرگت می شود؟بتمرگ.بنویس.در چرخشی مدام،پر شو،خالی شو.

از این حالت مزخرف چند روزه بیا بیرون...خواهش می کنم.از کما بیرون بیا.من به تو احتیاج دارم.من به منم احتیاج دارم.برگرد.همیشه برگشتن لذتبخش است.این را یادت باشد.

چهارشنبه ۱۷ تیر

پارک ملت در این روز خاص...آرام است نه؟ این هم یکی دیگه از همان زاویه ای که آرامش پیش رو بود...