همین چند روز پیش بود که خبر مرگ مهدی آذر یزدی را شنیدم.خیلی در فکر فرو رفتم.و دلم یک غم غریبی نشست...سال ها پیش که هنوز دبیرستانی بودم،یک برنامه ی تلویزیونی تهیه کرده بودند و او در آن از کودکی و نوجوانی خود می گفت.وقتی که در زیرنویس نام او را دیدم متعجب شدم.چون خیال می کردم مدت ها قبل دار فانی را وداع گفته.

پیرمرد قصه گو،شکل همه ی پدر بزرگ های مهربان این سرزمین بود...شکل همان هایی که ما آقاجون یا پدر جون و من به شخصه بابایی صدایشان می کنیم.

وقتی دیدم زنده است،بسیار خوشحال شدم.آشنایی من با او از همین کتاب هایی بود که این روزها نام آن را همه جا می برند.قصه های خوب برای بچه های خوب.من دو جلد آن را داشتم.آبی و سرخابی...

تا این که یک روز عصر وقتی کلاس چهارم بودم،مادرم با یک کیسه ی نایلون رنگی سنگین از در خانه آمد تو...همه ی بچه ها می دوند تا ببینند والدین آنها ایا چیزی به درد بخوربرای آنها هدیه آورده است یا نه...

من هم دویدم و بسته را کشیدم..داخل بسته یک کتاب بود...یک کتاب حجیم...خیلی بزرگ در مقیاس کودکی های من...رنگ نارنجی قشنگی داشت و روی جلد گلاسه ی آن تصویر کودکی بود که در جنگل با پوششی از پوست حیوانات دراز کشیده و آهویی را در بغل گرفته...

نام کتاب بود قصه های کهن...10 کتاب و مجموعه داستان از مهدی اذر یزدی که در یک کتاب حدود 1400 صفحه ای جمع آوری شده بود...

این کتاب مثل یک گنج گران بها در بین کودکان خانواده ی ما دست به دست شده...من،خاله ام،خواهرم،برادرم...

خیلی از داستان های عبید زاکانی مثل موش و گربه را با زبان شیرین آذر یزدی آموختیم...خیلی داستان ها...از خوبی ها و بدی ها...

خیر و شر...ابو صیر و ابوقیر...مرد و نا مرد...هشت بهشت...سلامان و ابسال،داستان حی بن یقظان که به نظر من خیلی شیرین تر از رابینسون کروزوئه بود...کلی حکایت کوتاه و بلند...کلی ضرب المثل که برایمان از وجه تمثیل آنها سخن گفته بود...امروز ناهار جایی مهمان بودیم...وقت غذا،تلویزیون نام او را برد...خیلی ها داستان های او را خوانده اند ولی نمی دانند این همه داستان شیرین و روان قدیمی را چه کسی جمع آوری کرده است...ولی ما همگی او را می شناختیم... مادرم با حالت غمگینی گفت:خیلی قشنگ و روان می نوشت...خدا رحمت کند...و من و خواهر و خاله ام از داستان های او که برایمان خاطره انگیز تر بودند حرف زدیم... و من در دلم می گفتم...او نمی میرد نه؟کسی که چنین کار بزرگی برای کودکان نسل های پی در پی سرزمینش کند،هیچ وقت نمی میرد...

ولی دلم هم گرفته است.اگر او یک نویسنده ی تحصیل کرده ی دانشگاهی بود،امروز وقت مرگش،همه ی این جوان های روشن فکر ما خود را به گونه ای به او چسب می زدند و از نوستالژی هایشان با او و داستان هایش می گفتند،ولی کسی از او سخن نمی گوید...یا واقعا او را نخوانده اند یا او را به اندازه ی خیلی های دیگر بزرگ نمی بینند...

او یک نویسنده ی  شاید گمنام بود..از دل همین مردم...با کودکی و نوجوانی سخت تراز همین مردم...مردی که خیلی دوست داشت مدرسه برود...ولی هیچ گاه نتوانست...شاید به خاطرهمین آرزوهایش بود که داستان هایش به سادگی در قلب و دل ما حک شده است...صدای مهربانش هنوز در گوشم زنگ می زند...صدایی که قاچاقی کتاب خواندن هایش را با لبخندی شرم آلود روی لب تعریف می کند...

مرتبط با این موضوع اینجا و اینجا