با آرزوی صبر برای بازماندگان

چه قدر سخته،یکی رو با یک دنیا امید بدرقه کنی که بره و برات کلی افتخار برگردونه

می خواد بره تا وقتی برگشت یک آدم حسابی درست و درمان شده باشه...رفته درس بخونه...رفته ماموریت کاری...رفته دیدن اقوامش...رفته برای شرکت در مسابقه...و هزاران دلیل برای رفتن و هزاران دلیلی که برای برگشتن هست...

اون یک نفر شاید تمام دل خوشی های تو در زندگی باشه و...

دقایقی بعد از اون بدرقه ی با شکوه...

حالا.باید،هی فکر کنی و مدام فکر کنی

که لحظه هزار تکه شدن،داشته به چی فکر می کرده...

چه احساسی داشته؟

الان مُرده؟کجاست...

و دوباره کلی سوال در مورد مرگ و کیفیت مرگ...

شاید بهتره بگیم در مورد زندگی و کیفیت زندگی...

این بهتره...

و تو دوباره فکر کنی...زندگی برای پایان است نه؟

از دیروز که قضیه ی سقوط رو فهمیدم...مدام به مسافرها و لحظه ی مرگشون فکر می کنم.

برای من لحظه ی مرگ کیفیتی عجیب داره...

عجیب

به خاطر این که محتضر هیچ وقت نمی تونه آخرین اندیشه اش رو بیان کنه...لحظه ی مواجهه با مرگ...لحظه ای که روح برای همیشه جدا میشه...

نمود ظاهری برای ما غیر از این نیست:محتضرها یا در سکوت می میرند یا در درد...

و راز مرگ هم چنان سربسته می ماند تا خودمان به آغوشش برویم...

یا در سکوت یا در درد...