یادم می آید وقتی کوچک تر بودم،(فکر کنم کلاس پنجم دبستان) کتابی از لئو تولستوی در کتابخانه ی خانه پیدا کرده بودم، به اسم "پس از مجلس رقص"...کتاب تقریبا کوچکی بود...حدودا صد و خرده ای صفحه بود و از چند داستان کوتاه تشکیل می شد...البته شخصیت های داستان در کل کتاب ثابت بودند ولی داستان های مختلف آن به هم پیوسته نبودند...و قصه ی هر کدام از شخصیت ها در موقعیتی متفاوت بیان می شد...

داستان اول این کتاب نامش بود"دو هوسار"

هوساری که هنگ آنها وارد شهر"د" شده بود و افسرها را بین خانه های مختلف روستا تقسیم کرده بودند تا مردم از آنها میزبانی کنند...

دو هوسار به عمارتی روستایی رفتند که صاحبخانه دختر زیبایی داشت و یکی از این هوسارها جوان خوش تیپ و زیبا ،ولی هوسبازی بود که دل به دختر صاحبخانه داد...شب با هم در باغ قرار گذاشتند و وقایع عاشقانه  و دیالوگ های لطیف بین آنها اتفاق افتاد...

صبح شد و هنگ هوسار جوان از شهر "د" رفت و هوسار هم رفت...در داستان کتاب،دخترک دل شکسته بود و فهمیده بود در حق او نامردی شده است و...

من حین خواندن کتاب آرزو می کردم آن شب مهتابی تمام نشود و صحبت های عاشقانه و سرشار از احساس دخترک و هوسار به پایان نرسد...و وقتی هوسار رفت و دختر غمگین شده بود،من در عالم کودکی تصور می کردم،حتما روزی هوسار برمی گردد و با دختر ازدواج می کند...چرا این دختر غمگین است..چرا می گوید هوسار در حق او نامردی کرده است...و گریه می کردم

حالا که مثلا بزرگ شده ام و یاد آن کتاب می افتم تازه متوجه حقایق والایی که تولستوی می خواست در کتاب بیان کند می شوم...

هوس.خیانت.بی وفایی.جفا.فراموشی.

و من حالا وضع دخترکان و پسرکان جامعه را که می بینم یاد آن کتاب و احوالات خودم وقتی کتاب را می خواندم و هنوز این قدر بزرگ نشده بودم تا حقیقت را بفهمم ،می افتم...

رابطه ی غریبی که انگار نامش عشق بوده و تمام شده و از آن بدتر تفکرات کودکانه ای را می بینم که هم چنان انتظار می کشند معشوق بی وفا برگردد و عشق دوباره آغاز شود...

غافل از این که رابطه،عشق نبوده و این مثلا معشوق هم از اول معشوق نبوده...

عاقبت همه ی آنها می فهمند ولی طی این فرایند فهم و تمییز بین عشق واقعی و هوس و دروغ،تعداد زیادی از آنها از دست می روند...

پی نوشت:محض اطلاع بگویم که این کتاب را قاچاقی می خواندم ...قاچاقی کتاب خواندن های من حکایت با مزه ای دارد که بعدها برایتان تعریف می کنم...ولی خوب می بینم مادرم حق داشت...واقعا بعضی وقت ها این قدر کوچکیم که...هنوز هم کوچکیم...نه...هنوز هم کوچکم.