دلم می خواست همیشه یک رفیق باشم...دلم می خواست،یک دختر روسی  بودم اونم سال 17...

از دختری که وقتی کلاس پنجم دبستان بود،کتاب های مادرش را یواشکی می خواند،انتظار دیگری نمی شود داشت...

یکی از اولین ها بود نه؟ آره،تقریبا جزء اولین ها بود...پس از مجلس رقص لئو تولستوی...که البته ربطی به سال 17 نداشت...ولی عشق داشت،عشق های هیجان انگیز روسی...آخ که وقتی دو هوسار را می خواندم در چه گمراهی احمقانه ای بودم*...دلم می خواست هیچ وقت صبح نمی شد و کنت هیچ وقت از خانه ی دخترکی که اسمش یادم نیست،نرود...هم چنان در باغ  مهتابی قدم بزنند و زیر نور فریب دهنده ی ماه نفس بکشند...

بعد از خواندن پس از مجلس رقص،شروع کردم به خواندن جنگ و صلح....مادرم میگفت "این کتاب به درد تو نمیخوره...نمی فهمی چی میگه...لازم نیست بخونی" و من پافشاری میکردم همینطوری دارم نگاه می کنم...خوب واقعا سخت بود...خیلی...با اون ترجمه ی ثقیل و لا به لاش پر بود از اصطلاحات لاتین و فرانسه...ولی من فقط داشتم قسمت های عاشقانه و خانوادگیش رو میخوندم...حسش نبود بنشینم و قسمت های جنگی را بخوانم...در کل چیز زیاد مهمی نفهمیدم ازدو جلد کتاب به آن عظمت... ولی ذهنم آماده بود...راهنمایی بودم که شروع کردم از اول کتاب را با دقت خواندن...یاد گرفتم فقط عاشقانه زیبا و هیجان انگیز نیست...از جنگ است که بسیاری عاشقانه ها رنگ آتش می گیرند...شبی 100 دفعه دلم میخواست ناتاشا را له کنم...و تا مدت ها شب ها برای شاهزاده آندره گریه میکردم...از شاهزاده واسیلی و هلن واقعا متنفر بودم...دلم برای شاهزاده خانم کوچک و شاهزاده ماریا می سوخت...دلم میخواست بوریس این قدر پست نباشد و در همان سنین جوانی با ناتاشا ازدواج می کرد...شاید آندره محبوبم در تله ی  عشق  نافرم ناتاشا گرفتار نمی شد...نیکولای محجوب را دوست داشتم از پی یر بدم می آمد... پسر پولدار بی مصرف....چه خوب شخصیت ها جلوی چشمم رژه می روند... انگار همین دیروز کتاب را خوانده ام... در صورتی که از آخرین باری که کتاب را کامل خواندم حدود ۱۰ سال می گذرد...وقتی شاهزاده آندره در جنگ کشته شد...تا چند هفته گریه می کردم...آندره محبوبم...در آن دوران آندره و شخصیت او همان الگوی افسانه ای شخصیت یک مرد واقعی در ذهنم بود...مرد رویاها...

ولی عشق من به رفیق های روسی از کتاب گذر از رنج های آلکسی تولستوی،شروع شد...این کتاب فندک آتش من شد،برای دوست داشتن هر آن چه که نام انسان و عدالت و آزادی روی آن است...بازم راهنمایی بودم...این کتاب را هم بعد از جنگ و صلح خواندم به شیوه ی همان کتاب...فقط عاشقانه ها را می خواندم و جنگ های چریکی و ارتش سرخ و سفید و...را به امان خدا رها کردم...ولی دقیقا بعد از تمام کردن جنگ و صلح به صورت کامل..فهمیدم،این جنگ های روسی،منبع زندگیست... و با پیش زمینه ی قبلی از شخصیت ها...این کتاب را هم کامل خواندم...من عاشق همه ی شخصیت های آنارشیست و کمونیست کتاب می شدم...آدم های بی قاعده برای زندگی معمولی،با کلی قاعده برای اهداف نهایی...خودم را می گذاشتم جای داشا...آن زمان ها،داشا برایم ایده آل یک دختر عالی بود...ولی امروز که فکر میکنم...رفته ام در قالب کاتیا...کاتیای مهربان که آخرش او هم پخته می شود و زیر روشنایی دانایی بر می خیزد و طعم زندگی را می چشد...

عاشق مامونت دالسکی بودم...حتی هنوز هم...ای هنر پیشه ی دزد خشونت پیشه...با چه عشقی برای زودتر رسیدن به داشا، از ترن پریدی پایین ولی افسوس استخوان هایت پیش چشم های داشا که داشت عاشقت می شد و دل به تسلیم داده بود، رفت زیر تراموا...وای...من چقدر گریه کردم؟باورم نمیشه این دالسکی فقط چند بخش از فصل دوم کتاب"سال 18" رو گرفته باشه و این همه در خاطره من مانده باشه...

چرا وقتی سنگرها پر از خون بود و کلیساها آتش می گرفت و سر نیزه ها فرو می رفت در شکم ها و مغز ها پریشان می شد و گلوله ی توپ نصفی از بدن یک آدم را می برد، نمی ترسیدم؟ خشونت و خون و عشق،توامان هم...

بیچاره مادرم حق داشت شاید...وقتی به من می گفت بخش اعظم این بی اعتقادی تو تقصیر منه که گذاشتم هر کتابی را بخوانی... ای مادر جان...آخرش که چی؟ می فهمیدم...می خواندم...دنیای ما همین یک وجبی که توش زندگی می کنیم نیست...

بعد از همه ی اینها ،هر جا کتاب روسی می دیدم،مهلت نمی دادم...کتاب بعدی سقوط قهرمان بود...که البته در مورد اختناق روسیه ی کمونیستی نوشته شده بود...یعنی دقیقا چیزی بر خلاف کتاب گذر از رنج ها که همه ی آن در مدح لنین بود...و البته می دانستم نویسنده ای به نام ایگور گزنگو که کلی اسناد محرمانه ی شوروی را تحویل آمریکایی ها داده و 14 سال تحت حمایت پلیس کانادا بوده...مسلما چیزی جز سیاهی از روسیه ی کمونیستی نمیگه...ولی خوندم...آنا کارنینای عزیز،چه قدر برایم آشنایی...و این کتاب تولستوی نه در سطح جنگ و صلح ولی در نوع خود بی نظیر بود.چخوف...نیکولای گوگول... شولوخوف...اشعار مایاکوفسکی و...بله...من شدم عاشق ادبیات جاوید روس...و هیچ ادبیاتی در دنیا به اندازه ی ادبیات روسیه برایم ستودنی نیست...

*قضیه ی گمراهی رو هم که دیشب تعریف کردم.

پی نوشت:این متن رو حدود 2 ماه قبل نوشته بودم ولی آپش نکرده بودم.با توجه به پست قبل بی مناسبت ندیدم که امشب آپش کنم.

دوستانی که اعتقادی به عشق ندارند،جنگ و صلح را بخوانند...این شاهکار جاوید قرن نوزدهم...تا ببینند آدم های تولستوی و عشق و هوس ها و وفاداری ها و فداکاری ها ورذالت ها و سودجویی هاشون،چه قدر شبیه ما آدم های قرن بیست و یکم هست.

در این کتاب انسان به راحتی متوجه عشق به معنای واقعی و در نهایت شگفتی متوجه شباهت های فوق العاده آن با چیزی می شود که شایسته نیست،اسم عشق روی آن گذاشت.

عشق دیریاب است ولی  گوهری موجود است و نایاب نیست...

باید خضر بود در جست و جوی آب حیات...

بعد نوشت:وقتی این کتاب ها را خواندم واقعا بچه بودم.باید دوباره بخوانمقطعا.