این قدر از عشق های پر شور و حقیقی و عجیب خواندم،که گم کردم واقعیت را از خیال...

همین شد که فکر کردم عشق برای کتاب هاست و تخیلی غریب...و حقیقتی با نام عشق در این دنیای واقعی زنده نیست...

باز هم کودک بودم و باز هم اشتباه کردم،در بزرگترین مقیاس...اشتباهی در حد و اندازه های یک زلزله 8 ریشتری...دیر شده؟

نه...گمان نمی کنم.

برای یک بار هم که شده،بیا در رویاهایم زندگی کن و نور را ببین که با چه شتابی مرا خط کشی می کند.

من درکتاب هایم نفس می کشم ودر آرزوهایم می بینم:

روزی ایوان ایلیچ از جنگ بر خواهد گشت...

و عشق هم با او خواهد آمد.

آخرش

جنگ تمام می شود...مطمئنم.