سحر ِ من
بعضی وقت ها یک نامه از یک دوست چنان تاثیری دارد که می تواند تمام اشک های ریخته و نریخته ی چندین شب و چندین ماهت را سر ریز کند و آسودگی هدیه ات دهد.امشب وقتی نامه ی سحر را خواندم دل تنگ شدم و اشک هایم ریخت، آن قدر که احساس کردم هیچ وقت بند نخواهد آمد...
دلم برایش تنگ شده.
برای تمامی آن روزهای خوب
برای تمامی خنده هایی که هدیه می دادیم به شهر
برای تمامی احساساتی که به پای هم می ریختیم
برای آن صدای خسته و دو رگه
برای آن نگاه محزون و غمگین که لبخندی کنجش بود
برای آن روزی که دوباره در آغوشش بگیرم
برای تمام روزهایی که سر به پای ما خواهند گذاشت
برای تمام لحظه هایی که حلاوت دوستی ما را خواهند چشید
تنگ شده است...
پی نوشت:از تمام نظراتی که دوستان درباره پست پایین دادند ممنونم.حتما در نوشتن داستان های بعد و باز نویسی داستان به من کمک خواهد کرد.
توضیح:موسیقی وبلاگ با صدای بانو سیمین غانم...
بعد نوشت:آسمان به صداقت دوستی ها مادرانه نگاه می کند...و چه مادر خوبیست آسمان.