نفس می کشم
بی صدا
از میان دو دندانی
که همیشه باز می ماند
با چشم های مات به سقف
و بازویی که تقدیم می شود
به تمامی شریک های دنیا
زن و مرد
برای ساعتی رقص
و لحظه ای عصیان
که طعم ِ سیب می دهد.

نگاشته ی امروز

وب برادرم که یک داستان آپ کرده...