از چه کسی ترس؟
خواب دیدم. چه خوابی بود. سخت عجیب و واقعی.طوری که بر خلاف همیشه متوجه خواب بودنم نشدم.
خواب دیدم.به خانه ات آمده بودم.تو نبودی و من از خودم پذیرایی می کردم تا تو آمدی و با دیدن من مبهوت شدی.نگاهت زل بود و عمیق و چهره ات تیره شده بود.کنارت نشستم و دیدم بدنت مثل کوره داغ است.داشتی می سوختی و مرا هم می سوزاندی.از تو فاصله گرفتم و بدن خودم را لمس کردم.سرد و یخ.مثل یک مرده.و از درون هم خون سرد ِ خون سرد.
نشسته بودیم کنار هم.آن قدر نشستیم که ناگهان دلشوره ای عمیق وجودم را گرفت.از تو می ترسیدم. بر خلاف همیشه که با تو راحت بودم.ولی حالا دلهره ی عجیبی از نگاه عمیق و تیره ات داشتم. خواستم از تو فرار کنم که از خواب بلند شدم.
وقتی بیدار شدم ساعت ده و نیم شب بود . تنها بودم و تمام بدنم غرق عرق،داغ داغ.پریشانی عجیبی وجودم را گرفته بود.
نمی دانم ولی احساس می کردم نه تو که فرانچسکو تنها کسی است که می تواند آرامم کند.زنگ زدم و زنگ زدم.فرانچسکو نبود و من ماندم و پریشانی افکارم.من ماندم و بدن کرختم که حتی نمی توانستم آن را به یک متر آن ور تر بکشم.فرانچسکو نبود.فرانچسکو نیست و من از تو می ترسم.