هذیان
نگاه ِ شیشه ها
بخار آلود
در بهت حرکتت
به نرمی ِ آن
و توازن نوازش گام هایت
روی زمین
گواه بودند...
و در کنار
من ِ سودا زده
نوش می کردم
نهایت ِ تب را
و مسح می کردم
زبانم را
روی تمام شیشه های دنیا
تا طعم ِ وهم را
ثانیه ای
در جان بچشم...
مزه ی شب هایم
و هذیان هایی
که در امتداد آن
کِش می آیند...
این شعر هم برای مدتی پیش و حدود ۲ هفته ی قبل است.شاید هم بیشتر از ۲هفته قبل.فعلا خواب هستم.و نه در بیداری.خواب بودن خیلی خوب است و بعضی وقت ها خیلی بد...فعلا در خلاء آن به سر می برم. در آخر:دوست گرامی مدیر وبلاگ شرح صدر... متاسفانه نمی توانم در وبلاگتان نظر بگذارم.سیستمم ارور می دهد.
+ نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:52 توسط لیدی