خانواده
با مهتاب نشستیم سالن انتظار سینما،که برویم فیلم "پستچی 3 بار در نمی زند" را ببینیم....یک مرد و یک زن با یک پسر بچه وارد سینما می شوند...می نشینند ته سالن انتظار...
من:وا...روز شنبه ای،آقاهه چه طوری با زن و بچه اش اومده سینما؟
مهتاب:خوب مرخصی گرفته...از اون مرد های مهربونه که به خانوادش اهمیت می ده و می برشون سینما...
من:آخه روز شنبه؟؟؟جمعه می اومد....
مهتاب:خوب امروز مرخصی گرفته...مگه چیه؟ دوست داشته مرخصی بگیره...خوشش نمیاد جمعه بره سینما...
من:خوب حداقل روز 3 شنبه مرخصی می گرفت بلیط نیم بها باشه...
مهتاب:خوب مثل من و تو نمی دونستند بلیط امروز نیم بها نیست...
من:خوب...
مهتاب:اَه...حالا یک مرد هم پیدا شده که داره خوب بازی از خودش در میاره، اگر تو گذاشتی....
من:...
مامور سینما:تماشاگر های سالن 1 برند داخل....
بله و زن و مرد و کودک خندان ما با یک کیسه چیپس و پفک رفتند داخل سالن تا فیلم "خروس جنگی" را ببینند...و خوب من و مهتاب هم با علاقه ی خاصی نگاهشان می کردیم....آخه آنها تنها خانواده ی موجود در سینما بودند...
یاد مامانم افتادم:
قبل انقلاب شب های جمعه بابایی ما رو بر میداشت همه با هم می رفتیم فیلم هندی می دیدیم...یادش به خیر...
پی نوشت:سینما برای فیلم "پستچی..." پر از مرد های مجرد و تنها بود...یک پیرمردی 3 تا صندلی آنور تر من و مهتاب نشسته بود...با اولین صحنه ی مثلا ترسناک فیلم از جاش پرید و از سالن بیرون رفت...
من و مهتاب اول خندیدیم.ولی بعد دلمون سوخت.![]()
مهتاب:بیچاره هزار تا درد و مریضی داره...فیلم ترسناک براش خوب نیست...
من:چه قدرم که این فیلم ترسناکه....