برای آن پرنده...
روزهای خوبی بود؟نمی دانم. نه.گمانم نبود.
روزهای بی خیالی بود؟شاید...ولی نه بی خیالی از روی رضایت و شادی...روزهای بی خیالی ِغرق شدن بود.روزهای پذیرش تقدیر بود...روزهایی که من خود را محکوم کرده بودم به پذیرش هر آن چه که پیش می آید...در میدان تسلیم قرار گرفته بودم. و در دایره ی رضایت، مُردگی خویش را باور کرده بودم... نفس های یک محتضر را می کشیدم...
چه کسی فهمید؟ تو؟ آری...و چه با شکوه چشمم را باز کردی...
چشم های من بسته بود.به حقایق.به وقایع...
چه کسی قصه ی روح والا را در گوشم خواند؟
تو؟ آری...خودت بودی...و من در عظمت روح والای خودت غرق شدم...در شکوه پرواز تو وقتی افق های آسمان را یکی بعد از دیگری رو به رویم می گشودی...
من از تو خاطره ای گنگ دارم...محو...نمی دانم اصلا بودی یا نه...شاید هم در توهمات من بال و پر گشودی و حالا کاملا پریده ای و به دیاری دیگر رفته ای...ولی قلب روشنی و نگاه امیدواری به آینده دارم که مرا از حضور سرشارت در گذشته ای که چندان دور نبوده، مطمئن می سازد....
آری مطمئن می شوم که تو نه افسانه بودی و نه خواب...
از آن تابستان روشنگر یک سال می گذرد و تو ماه هاست رفته ای...از دیده آری ولی از دل نه... ای مرغ ِدر بَند...برایت چه آرزو کنم؟
من از تلخی این روزها می ترسم...روزهایی که معلوم نیست آبستن کدام مولود شومند...بیش از 20 سال گذشته و اینجا هنوز آسمانش به رنگ همان سال هاست.از همین برای تو می ترسم...تویی که دیگر مثل آن سال ها جوان نیستی و....
می ترسم نه برای من که مرغ آرزویم را پرواز آموختی...برای معلم پروازی که تو بودی...تو رفته ای آیا؟
من از "زبان از یاد رفته" ای که از خاطرم نمی رود،چه بنویسم؟
من از تمام پرندگان ِ در بند چه بنویسم؟چه آرزو کنم؟
آرزوی رهایی؟شاید... ولی تو رها هستی...
خودت گفتی...شکنجه بر ارواح ِ والا نقشی ندارد و تو در ملکوت سیر می کنی...ساعت ها...وقتی که مجبوری روزهای متمادی در سلول تاریکت کیلومتر ها زیر ِ زمین قدم بزنی و حتی یک لحظه هم از پا ننشینی.... وقتی جواب تمام نکیر و منکرهای دنیا را با لبخند ِ خشک روی لب می دهی... و برایشان آگاهی طلب می کنی...وقتی در سخت ترین لحظات، شوخ طبعی ات را فراموش نمی کنی...آنجا زیرزمین اداره ی ادیان است؟نه؟
نه من برای پرندگان در قفس آرزویی نمی کنم...
آرزوی من چسبیده به بیخ گلوی خودم...من آرزوی شجاعت می کنم.
برای خودم که در قفسی نشسته ام که درهایش باز است و فقط من باید بال بزنم...چه آرزویی بکنم برای تو که در قفسی با درهای بتونی ِ مُهر شده، چنان فارغ البال پر می گشایی و از تمام مرزهای روشنی و تیرگی عبور می کنی...
اینجا،من آرزو می کنم...تا بال بگشایم...به سوی همان آسمانی که تو وعده اش را داده بودی...می دانم منتظرش هستی. و من باید فقط کمی...کمی شجاع تر باشم برای پروازی که شجاعت ِ پریدن می خواهد...اینجا....خیلی ها باید شجاع باشند.
پی نوشت:ماه های تلخ مرداد و شهریور...همیشه آبستن حوادث اند.
*استاد من پرنده تر از همه ی پرنده ها بود...هنوز هم هست؟