خانم دایی محمد مادرم:

محمد خدا بیامرز،همیشه صبحانه رو خونه می خورد.می گفت آدم باید صبحانه رو با زنش بخوره...برای هم لقمه بگیرند وبلاخره...اصلا صبحانه بدون زن معنی نداره...

خانم دایی قاسم مادرم:

ولی قاسم اصلا این طوری نیست...اصلا صبحونه رو خونه نمی خوره...میره سر کار صبحونه می خوره...فقط...

مادرم:

امیر عاشق صبحانه است روزی 4 بار صبحونه می خوره.صبح قبل از رفتن سر کار توی خونه صبحونه میخوره...ساعت 8 تو اداره با همکاراش صبحونه میخوره. ساعت 11 هم یک چیزی تو مایه های صبحونه می خوره...شب ها هم صبحونه می خوره.اصلا غذای سنگین نمیخوره....

دختر دایی مادرم:

بر عکس محسن اصلا صبحونه نمیخوره،چه تو اداره چه تو خونه...هیچ وقت...

من صبحانه می خورم ولی عشقی... بستگی داره...بعضی وقتا خیلی دوست دارم بخورم و بعضی وقت ها اصلا و ابدا...ولی یک چیزی رو خوب می دونم...شب هایی که خونه ی مامانمینا هستم حتما صبحونه می خورم...آن هم به خاطر بابام که اصلا اشتهای صبحانه خوری آدم رو باز میکنه...با اون علاقه ی بی نهایت و اهمیتی که به صبحانه میده...

پی نوشت1:این پست مزخرف،یک یاد آوری جهت تفاوت میان آدم هاست و ارزش قانونی دیگری ندارد.

پی نوشت2:بعضی وقت ها یک چیزی ممکنه علاقه ی تو نباشه ولی وقتی در میدان ِفواره ی علایق دیگران قرار می گیری،ناگهان می بینی:

اِاِاِ...من چه قدر این چیزه رو دوست دارم...شایدم از قبل  دوسِش داشتم،منتها خودم خبر نداشتم.

پی نوشت۳:کلا آدمی نیستم که کمال همنشین تاثیر زیادی درونم داشته باشه...اگر این طور بود امروز، اینگونه، اینجا نبودم.