چرا خسته می شویم؟*

شاید چون از ابتدا ساختمان فکرمان را بر پایه های لرزانی بنا کرده ایم...

شاید به بنایی که با عشق ساخته ایم،به حد کفایت نرسیده ایم.

مثل آدم هایی که از اتوموبیل کار می کشند و به آن نمی رسند یا آدم های دیگری که در خانه ای صرفا زندگی می کنند و برایشان نو ماندن و سرپا ماندن خانه اهمیتی ندارد.زندگی می کنند و محیطی که در آن می زیند را ویران می سازند. و بعد که همه جا ویران شد اشکال را در دیگران جستجو می کنند.عالم و آدم را محکوم می کنند و ایراد می گیرند،به جای این که به نحوه ی زندگی و تفکر خود نگاه کنند.

برای این آدم ها صرف گذراندن زندگی مهم است. نه این که زندگی را به چه کیفیتی بگذرانند...نوعی دور اندیشی در آنها نیست و همین آدم ها هستند که با کوچک ترین نا ملایمتی تمام پایه های فکریشان زیر سوال می رود،از خود بی خود می شوند و کم می آورند و...

مقصر را در تمام عالم جست جو می کنند الا...

مقصر تباهی زندگی هر کدام از ما در در همان خود ما زندگی می کند.

چه قدر برای زندگی مان هزینه می کنیم؟برای پر بار کردن آینده ی آن و برای به بار نشستن آرزو هایمان؟

پی نوشت1:مخاطب اولیه ی این پست خیلی ها ممکن است باشند.

پی نوشت2:حس نوشتن نیست ولی زنده نگه می دارمش ،زیرا:

اگر در کوچک ترین میدان(برای مثل همین جا) کم بیاوریم،در بزرگ ترین میدان قطعا کشته خواهیم شد.

پی نوشت3:می بینی؟نوشتن اصلا سخت نیست.حتی وقتی فکر می کنیم،حس ِ آن نیست.

* هیچ وقت خسته نمی شوم.قول می دهم.زیرا:

                                   "نمی خواهم که خسته شوم"