تشنه...
محکم و پر قدرت بخوانید.
بسوز
در نهایت ِ تب.
خواب آشفته می بینی؟
بازی خدای من است
با خدای تو
در کشت زار ِ مقدّس ِ ما...
تجلّی ِ تو
در بازی ِ آتش
سینه ام را سوخت
و دود ِ مهربانی اش
سیاهی چشم هایمان را
سپید کرد.
اینجا معراج است
به شهادت من!
خاکسترم را ببین
پشت دست هایت
آن جا که بوسه گاه خاکی من بود
رستن گاه ِ عطش ِ لب های زمینی ام
که هیچ
سیراب نخواهد شد.
نگاشته ی امشب
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 22:19 توسط لیدی