باری از رنج،باری از آرامش
دلم بی تاب این دوری ِ دراز شده و تو شاید بدانی یا حتی نه، که شانه های من برای تحمل بار این رنج خلق نشده...
بیا تا بغض گلویم را بچکانم، روی شانه هایت،با چاشنی همان گلایه های همیشگی...از دل تنگی...از دوری...ازدرد...از تمام آن غم هایی که در دلم موج می زند و تو آماجش می شوی... و من آرامت ... و من می دانم که نفسی که از عطر شانه های تو بر مشام من بیاید،اگر تو بخواهی،مایه ی صبر خواهد بود و قرار دلم...
تو هم بخواه که من مملو از خواهشم...
پی نوشت: غمگین مرگ عزیزی بودم... حالا رفته و سوگواری بیش از آن چه که رفت،زنده اش نمی کند.9 روزی نبودم.حالا هستم.سلام.![]()
بعدنوشت:ظاهرا قالب و قسمت نظرات وبلاگ دچار نقص فنی شده.فعلا این قالب پیش فرض را تحمل بفرمایید.
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر ۱۳۸۸ ساعت 18:18 توسط لیدی