عشقه
فرانچسکو...من می ترسم...
از آن حس سوزاننده ام که مثل عَشَقه بپیچد به پای احساسات تو و تو را نابود کند...نور را بکشد در راه رسیدن به تو،آب را بنوشد به واسطه حضور غمگینم و جان عزیزت را دل سپرده ی پیچک اسیری چون من کند...
دل برابر است با تمام وجود نه؟
هستی ات را برسان به قلّه های آفتاب،جایی فراتر از برگ ها و شاخه ها و ریشه های من...بگذار تو جاودان شوی و من از جاودانگی تو هستی بگیرم.
بگذار در نهایت بی نهایت بال و پر بگیریم، به واسطه ی بلندای روح تو و خشک نشویم به واسطه ی عشق پیچانی که من باشم...
از آن حس سوزاننده ام که مثل عَشَقه بپیچد به پای احساسات تو و تو را نابود کند...نور را بکشد در راه رسیدن به تو،آب را بنوشد به واسطه حضور غمگینم و جان عزیزت را دل سپرده ی پیچک اسیری چون من کند...
دل برابر است با تمام وجود نه؟
هستی ات را برسان به قلّه های آفتاب،جایی فراتر از برگ ها و شاخه ها و ریشه های من...بگذار تو جاودان شوی و من از جاودانگی تو هستی بگیرم.
بگذار در نهایت بی نهایت بال و پر بگیریم، به واسطه ی بلندای روح تو و خشک نشویم به واسطه ی عشق پیچانی که من باشم...
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر ۱۳۸۸ ساعت 1:18 توسط لیدی